ماهنامه الکترونیکی رونا: عدم طرح مباحث کارگری در گفتمان روشنفکری

[ سیامک طاهری ]

انجام تغییرات شگرف در صحنه ی جهانی در سال های 1989 تا 1991 برای بسیاری از اندیشمندان جهان حالت توفانی را داشت که پس از پایان خود ویرانه های بسیاری را بر جای می گذارد. اما هر توفانی اگرچه در ابتدای امر جز ویرانی و نابودی حاصلی را به نمایش نمی گذارد، دوران پس از فروکش آن، دوران رستن دوباره و بازسازی است. چنین است دوران ما که دوران رویش دوباره اندیشه های انسان گرا است. تا قبل از فروپاشی آنچه که به نام اردوگاه سوسیالیسم شناخته می شد حمایت از جنبش های کارگری و خواسته های کارگران در میان روشنفکران از اولویت ها و ارزش بالایی برخوردار بود. تسلط گفتمان چپ بر روشنفکران ایران و جهان و قایل بودن نقش تعیین کننده در نجات بشریت برای طبقه کارگر در گفتمان چپ از مهم ترین دلایل رویکرد روشنفکران به مباحث کارگری بود. وجود گرایش های انسانی و همدردی با بی چیزان و محرومان از دیگر دلایل این رویکرد بود. با فروپاشی اردوگاه موسوم به سوسیالیسم دیدگاه چپ در جهان متحمل ضربه ای سهمگین شد. این بار گفتمان نئولیبرالیزم بود که در جهان ترک تازی می کرد. حامیان حاملان این گفتمان با کمک دستگاه های تبلیغاتی ای که از دوران جنگ سرد در اختیار داشتند و نیز با به دست آوردن امکانات جدیدی که حاصل فتح اردوگاه رقیب بود، به سیاه نمایاندن تمام دستاوردهای بشری و زیبانمایی چهره ی سرمایه دارای پرداختند. توپخانه ی سنگین سرمایه هر چیزی را که نشانی از برابری داشت زیر ضربات مرگبار خود قرار داد. برابری- مالکیت جمعی بر وسایل تولید- خدمات اجتماعی، بیمه های بیکاری، سندیکا طبقه کارگر، احزاب چپ همه و همه عامل عقب افتادگی جهان، عدم رشد، دیکتاتوری، استالینسم و عدالت اجتماعی هم ردیف برابری در فقر و..و معرفی شدند، تجربه انقلاب ها و جنبش های بشری نشان می دهد که دوران شکست، دوران گریز روشنفکری و پناه بردن آنان به رویاها و افکار متافیزیکی است. در روسیه ی تزاری پس از شکست انقلاب 1905 ، بسیاری از روشنفکران چپ به افکار صوفی منشانه و تخدیر کننده روی آوردند. دوران شکست انقلاب کبیر فرانسه نیز از این قاعده مستثنی نبود. در کشور خودمان ایران نیز، پس از شکست جنبش ملی شدن صنعت نفت و کودتای 28 مرداد روشنفکران بسیاری تسلیم شدند و عده قابل توجهی از آنان نیز در عرصه ی نبردهای اجتماعی بی طرفی را اختیار نمودند. در سال های گذشته، جنبش کارگری ایران تحت دو ضربه ی ویرانگر قرار گرفت. شکست جنبش کارگری جهانی و نیروهای مدافع آن در سطح جهان و شکست نیروهای هوادار کارگران در داخل. این دو شکست نمی توانست تاثیرات سهمگین خود را در میان روشنفکران و کارگران برجای نگذارد. روشنفکر ایرانی از دو سو مورد تهاجم قرار داشت. از یک سو در بعد جهانی چنین نموده می شد که دفاع از کاگران برابر تحجر است و از سوی دیگر در داخل گروه های سیاسی مدافع اندیشه های کارگری به چالش و درگیری با حاکمیت کشیده شده بودند و از آنجایی که دفاع از حقوق کارگران در ایران در افکار عمومی مختص به این گروه ها و جریانات سیاسی بود، هرگونه قرار گرفتن در این موضع مترادف با داشتن گرایشات گروهی متعارض با حاکمیت جلوه می کرد. به این ترتیب روشنفکران خلع سلاح شده که ترس در جانشان خانه کرده بود، دیگر انگیزه ی مشترکی با کارگران احساس نمی کردند، چرا که کارگران نه یاوران آنها که سربار معاش روزانه آنان بودند. درد مشترکی که باید فریاد می شد، به بار اضافی تبدیل شده بود، از سوی دیگر روشنفکرانی نیز برای کارگران همین خطر را داشتند، نزدیکی به روشنفکرانی که خود نمی دانستند چه می خواهند، نه تنها حلال مشکلات نبود بلکه بار گرانی بود که بر شانه های خمیده در زیر بار فقر آنان سنگینی می کرد. تمام انگیزه ی باقیمانده برای روشنفکران در رویکرد به کارگران انگیزه های انسانی بود که آن هم از سوی حاکمان جهانی نئولیبرالیسم برابر سانتی مانتالیزم معرفی می شد. این شرایط باعث می شد که بسیاری از روشنفکران از نزدیک شدن و گفت و گو در باره ی مسایل کارگری حذر کنند. طولانی شدن این شرایط نوعی عادت به گریز و احتیاط را در روشنفکران ایجاد نمود. عامل بسیار مهم دیگر، تغییر توازن بر طبقه ی حاکم بر ایران است. در پیش از انقلاب در میان اقشار سرمایه داری، سرمایه داری کمپرادور (وابسته) دست بالا را داشت. این سرمایه داری به طور عمدی در صنعت و تجارت اسلحه دست داشت. در جریان انقلاب ایران سرمایه ی تجاری دست بالا را گرفت. هم اکنون سود سرمایه در بخش تجاری چند برابر بخش صنعت است. در بازار تهران حجره های چند متری ای که فقط سرقفلی آنها چند برابر مجموع سرمایه کارخانه هایی با چند ده کارگر است، فراوان است. در چنین شرایطی برای روشنفکران، موضع گیری در برابر سرمایه داران صنعتی، کاری دشوار می نماید. این همه باعث شد که در سال های گذشته جز گروه معدودی از کارگران و عناصر معینی از طیف روشنفکری به موضوعات کارگری توجه نشان ندهند. ورود بحث های انحرافی چون پست مدرنیسم و اغراق در نقش زیبایی فرم در ادبیات و ... که در دوران کویر اندیشه به راحتی در نشریات ایران اجازه ی چاپ می یافتند نیز به اغتشاش فکری در میان روشنفکران دامن زد. حاصل آنکه کارگران و روشنفکران هر کدام به راه خود رفتند. جنبش کارگری بدون حمایت روشنفکران سرگرم خرده کاری و در پاره ای مواقع آنارشیسم شد. و جنبش روشنفکری جدا از نیروی عظیم دریای کارگران از ایفای نقش درحور در جامعه محروم ماند. اما هر توفانی را پایانی است. اینک که هیاهوی نئولیبرالیزم به پایان خود نزدیک می شود و این کشتی با اوج گیری جنبش های اجتماعی در اروپا، آمریکای لاتین و آسیا می رود تا به گل نشیند، زمان آشتی مجدد روشنفکران و کارگران فرا رسیده است. این دو نیروی اجتماعی بدون یکدیگر امکان و توان غلبه بر دشمن مشترک جهل عقب افتادگی مغز و استبداد سالیان را ندارند. شکست جنبش دوم خرداد که خود را از نیروی عظیم کارگران محروم کرده بود و نقش تعیین کننده ای که کارگران در پیروزی انقلاب بهمن 57 ایفا کردند، نشان داد که وحدت این نیرها را نمی توان و نباید نادیده گرفت. جای کارگران و روشنفکران در کنار یکدیگر است. این دو نیرو فقط دوش به دوش یکدیگر می توانند ایرانی آزاد، آباد و مستقل که عضوی از جامعه ی بشری باشد را پی ریزی کنند.