ماهنامه الکترونیکی رونا: نظري و گذري بر انقلاب مشروطيت ايران
گرچه سرآغاز مشروطيت ايران با صدور فرمان «مظفرالدين شاه» (1313-1324 ه.ق) در روز يكشنبه چهاردهم جماديالثاني 1324 قمري برابر با چهاردهم مردادماه 1285 خورشيدي و پنجم اوت 1906 ميلادي شهرت يافته؛ اما بايد دانست كه در فرمان مورد اشاره هیچ نامی از مشروطه به میان نیامده است. به واقع، پادشاه بیمار قاجار در فرمان معروف به اجازه تشكيل مجلس شورا (پارلمان) امر ميكند: نام مشروط براي نخستين بار در نامهاي كه «محمدعلي شاه» (1324-1327 ه.ق) خطاب به مجلس از «اعطاي كنستيتيون» مورخ شانزدهم ذيحجه 1326 قمري سخن ميگويد، برده شده است.
زمان براي مستبدان خودكامه به پايان آمده و محمدعلي شاه كه در مكتب شاپشال روسي، مشق استبداد آموخته بود ديگر مجالي براي سلطنت راندن نداشت. فرهنگ ايراني پس از سقوط صفويان در 1135 هق / م چيزي براي عرضه كردن در خود نميديد. واقعيت اين بود هرآنچه از رونق و باليدن اين فرهنگ وجود داشت در عهد صفوي به كار گرفته و مصرف شد، از همين رو است كه پس از وفات «ملاصدراي شيرازي» تا زمان مشروطه كه انديشمنداني چون طالبوف، آخوندزاده، ميرزاآقاخان كرماني و... ظهور ميكنند، جامعه ايراني روي هيچ دانشمند و عالمي را به خود نميبيند.
نظام اقتصادي اين جامعه در مدت زمان سيصدساله مورد اشاره چنان دستخوش از هم گسيختگي و ويراني شده بود كه رعيت بيچاره براي ادامه حيات، دختران خود را به منظور بردگي به تاراجگران ازبك ميفروخت. فقر وفاقه و پريشاني، ايران را در آستانه
در علل و زمينههاي انقلاب مشروطه از سوي مورخان و محققان بررسيهاي فراواني به عمل آمده است. اما تصور ميكنم مهمترين آنان به پايان رسيدن يك دوره تاريخي در جامعه ايران آن روزگار بوده باشد. اين مهم بدان معناست كه داشتههاي فرهنگي، اجتماعي، اقتصادي و سياسي سرزمين ما به نقطه پايان رسيده و سخت نيازمند تغيير و تحول بود.
فنا و تجزيه قرار داده بود حكومت مشروط به معنای حكومت قانون و قانون روايي است. قانون در اين معنا، عبارت است از مجموعه تدوين شدهاي توسط نمايندگان ملت كه عاليترين شكل آن «قانون اساسي» است. از اين رو در اين شيوه حكومت، وجود مجلس نمايندگان مردم (پارلمان) ضروري و قطعي خواهد بود.
گرچه در چنين تعريفي مؤلفههاي فراوان ديگري مانند حقوق شهروندي، آزاديهاي فردي، مطبوعات آزاد، حق آزادي بيان، نهادهاي مدني و... به ميان خواهند آمد، اما هرگز نبايد تصور كرد در ايران يكصد سال پيش تمامي اين مفاهيم چه از سوي ملت و چه از سوي دولت، درك و دريافت ميشده است.
آنچه در جريان انقلاب مشروطه رخ داد نخستين تلاش جمعي ايرانيان براي مشاركت در امور سياسي و اجتماعي خود بود و اولين اقدامات آنان براي رسيدن به وحدت ملي به شمار ميرفت، و مقدر بود تا پس از قرنها اختلافات و كينهتوزيهاي شيعه و سني، شيخي و تشرعي، حيدري و نعمتي، كردي و تركمني، عربي و عجمي، هفت سنگي و چهارسنگي، قشقايي و بختياري و... را كنار گذاشته و همدلي و همياري را ساز كنند. از اين پس ميبايست يك هدف مشترك دنبال ميشد. اعتلا، سربلندي و منافع عمومي سرزمينشان «ايران».
ولي تصور نگارنده بر اين است انقلاب مشروطيت ايران صرف نظر از كاميابي يا ناكامي دستاوردهاي بسيار وسيع و عميقي براي جامعه ما داشت كه پيامد تلاشها و مجاهدتهاي ستودني ملت ايران در آن روزگار بوده است.
نخستين دستاورد مشروط از ميان رفتن شيوه پادشاهي مستبد مطلق العنان در مفهوم سنتي آن بود، البته و صد البته هرگز نبايد چنين پنداشت كه مشروط پايان خودكامگي بود. درست است كه دوره سلطنت «رضاشاه» (1304-1320 ش) و برهه طولاني از سلطنت پسرش در خودرايي و خودكامگي گذشت، اما نبايد از نظر دور داشت كه رضاشاه و پسرش پادشاهاني ديكتاتور بودند. تفاوت ديكتاتور با مستبد در اين است كه پادشاه ديكتاتور مجبور است در چهارچوب قانون و مجلس، ولو مجلس و قانون فرمايشي حكومت كند. تفاوت ديكتاتوري رضاشاه با استبداد پنجاه ساله ناصري در اين بود كه سلطان قاجار هر آنچه اراده ميكرد بدون هيچ چون و چرايي ميبايست تحقق پذيرد. اما رضاشاه مجبور بود براي جامه عمل پوشانيدن ارادهاش مجلس و قانون را گواه گيرد. شايد اين رويداد در نظر با اهميت جلوه نكند اما بايد دانست كه نخستين تجربههاي رهايي از چنگال استبداد كهن ايراني لاجرم ميبايست از چنين مراحلي عبور كند.
استبداد در ايران زمين از قدمتي بس كهن برخوردار است. قدمتي به اندازه تاريخ اين آب و خاك. يكي از دلايل بسيار مهم نهادينه شدن استبداد ايران موقعيت جغرافيايي آن است. كم آبي كار كشاورزي را در اين سرزمين سخت دشوار و مشكلساز كرده بود. آبرساني به زمينهاي كشاورزي مستلزم زهكشي و حفر شبكه آبياري بسيار پيچيده داشت. حفر قناتهايي با عمق چندصدمتر و رسانيدن آب از طريق تونلهايي كه گاه طول آن به چندين ده كيلومتر ميرسيد و لايروبي و مرمت و نگاهداري آنان در دنياي قديم تنها با كار جمعي و طولاني ميسر ميشد اين امر به علاوه لزوم حفظ شهرها و آباديها از تعديات متعدد اقوام و قبايل مهاجم به سرزمين ما، وجود يك حكومت مقتدر مركزي را الزامآور ساخته بود. اين حكومت مقتدر تنها در شرايطي امكان دوام و بقا برايش امكانپذير ميشد كه با استبداد و قدرت نامحدود بر رعيت خويش فرمانروايي كند. همواره در طول تاريخ ايران دوره رونق و شكوه همراه با ثباتي بود كه يك سلطان يا پادشاه مقتدر چون «شاه عباس صفوي» (996-1038 ق) فراهم ميآورد.
حتي در عهد قاجار نيز اصلاحات و سامان دادن در زمان سلطنت «ناصرالدين شاه» (1264-1313 ه.ق) كه مستبدترين پادشاه قاجار بود صورت پذيرفت. به همين دلايل استبداد در ايران مشروعيت داشت بنابراين تصور از ميان رفتن چنين استبداد كهن و ريشهداري در ايران، پنداشتن اشتباه خواهد بود.
در نتيجه انقلاب مشروطيت را ميبايست نخستين گام در تضعيف استبداد در ايران دانست و به نظرم با چنين رويكردي، مجلس مشروطه در گام نخست موفق بود. منازعه و مخالفت مجلس چهارم و پنجم با رضاخان، سپس مجالس سيزدهم و چهاردهم با محمدرضا شاه (1320-1357 ه.ش) همچنين كودتاي بيست و هشتم مرداد 1332 و مناقشات محمدرضا با برخي از دولتهاي خود چون رزمآرا و اميني حاصل محدوديت قدرت، ولو بسيار اندك، در نظام حكومتي ايران پس از مشروطه بود. يكي ديگر از دستاوردهاي بسيار با اهميت مشروط شكلگيري مفاهيمي بود كه يا اصلاً در پيشينه تاريخي و فرهنگي ما وجود نداشت و يا اگر بود معنايي كاملاً متفاوت و نوين يافت. مفاهيمي از قبيل ملت، دولت، مليت، مليگرايي، سپاه ملي، آزادي فردي، حقوق بشر، حق شهروندي، انتخابات، مجلس شورا، وكيل مردم، مطبوعات آزاد، حق آزادي بيان، نهادهاي مدني، احزاب سياسي و... بود.
گرچه بيشتر اين مفاهيم نه در جريان مشروطه و نه بعدها شايد تا امروز با معناي واقعي خود در كشور ما تحقق نيافت، اما تولد آنان در ادبيات سياسي و اجتماعي ايران به آن زمان بازميگردد.
اما تأثير انقلاب مشروطيت در جامعه ما تنها محدود به عرصه سياست و اقتصاد نميشد بلكه ساير شئون اجتماع ايران را نيز دربر ميگرفت. از آنجايي كه ادبيات تجليگاه فرهنگ و بازتاب كننده تفكر اجتماعي هر جامعه است، ميتوان با بررسي تطور و تحول ادبيات فارسي بعد از مشروطيت به عمق تأثير همه جانبه مشروطه در ايران پي برد. نه تنها نثرنويسي در دوران مشروطه با تولد مطبوعات و ايجاد فضاي مناسب براي آزادي بيان حداقل در فاصله 1285 تا 1287 سبك و سياقي كاملاً نوين با گرايش به ساده نويسي و پرهيز از تملق و چاپلوسي رايج تا آن زمان گرفت؛ بلكه شعر فارسي نيز تحولي عميق يافت. شعر فارسي كه قرنها بود محتواي خود را با مي و معشوق و ساقي و شاهد و… به ابتذال كشانيده بود همزمان با مشروطه و پس از آن در اختيار مضامين عالي وطنپرستان و مشروطهخواهان قرار گرفت. مهمترين موضوعات شعر فارسي در اين زمان با ظهور شاعراني چون علياكبر دهخدا، عارف قزويني فرخي يزدي، ملكالشعراي بهار، اديب الممالك فراهاني، اشرف گيلاني، ميرزاده عشقي و ديگران از اين قرار بود، 1-تشويق روحيه مردم به وطنپرستي، 2-مخالفت با دخالت بيگانگان، 3-باستانگرايي و تفاخر به پيشينه تاريخي، 4-شماتت مردم غافل و تلاش براي بيداري ملت، 5-ظلمستيزي و مبارزه با استبداد، 6-مذمت وطنفروشي، 7-توجه به علم و تعليم و تربيت نوين، 8-حمايت از حقوق زنان، 9-مخالفت و موافقت با مجلس و مضاميني از اين دست.
نيك خواهد بود اگر مطلب خود را با قطعه شعري از سيداشرف گيلاني به پايان برسانيم:
اي غرقه در هزار غم و ابتلا وطن اي دردهان گرگ اجل مبتلا وطن
اي يوسف عزيز ديار بلا وطن قربانيان تو همه گلگون قبا وطن
بيكس وطن، غريب وطن، بينوا و
