ماهنامه الکترونیکی رونا: نيما يوشيج و شعرنو
براي ادبيات معاصر ايران همه چيز با جنبش مشروطه آغاز شد. تا پيش از جنبش مشروطه، ادبيات و بخش عمده و مهمترِ آن، يعني شعر، با مردم و دردهايشان بيگانه بود. به عبارت ديگر تعهد اجتماعي و سياسي به شعر راه نيافته بود و اساساً مخاطب آن را كسي و طبقه اي ديگر تشكيل مي داد، و حتي بايد گفت كه زبان و واژگان شعر- مخصوصاً در دورة بازگشت ادبي كه اصلاً دوره تقليد بود- به مثابه فن و مهارتي جلوه گر مي شد كه ميان شعر و مردم ديوار مي كشيد.
بنابراين، پيش از آنكه مشروطه به شاعران بياموزد كه «از سرودن مدايح، غزليات و وصف طبيعت دست بكشند و شعري بگويند كه مبارزه اجتماعي در آن منعكس باشد.»، پنجه بيگانگي مضاعفي حلقوم شعر را ميفشرد: بيگانگي با واقعيت زنده از يك سو و بيگانگي با مردمي كه با اين واقعيت مي زيستند، از سوي ديگر. شكل شعر رفته رفته در قالب توعي «عدم تطابق تاريخي» بروز مي يافت كه ميان « حرفهاي شعر» و «حرفهاي واقعيت» ميان آنچه در تاريخ روي مي داد و آنچه در شعر مي گذشت فاصله مي انداخت. با اين همه، شعر پس از مشروطيت علي رغم مردم گرايي و حرفها و مسائل و حتي كلمات تازه اش به راه حل مشخصي نرسيد و همچنان در پس و پيش كردن قافيهها در جا ميزد. براي شكستن اين بنبست، رودخانه خروشاني همچون ماخ اولا د به جريان ميافتاد، اما پيش از آنكه به سرچشمه اين رود برسيم، نگاهي بيندازيم به تابلويي كه يحيي آرين پور از اين دوره ترسيم مي كند: « ادبيات كلاسيك ايران- به خصوص ادبيات منظوم- با قواعد و قوانين مزاحم و سخت گير خود كه در طول تاريخ ادبي ممتد ايران هيچگونه تغييري در آن راه نيافته بود، ديگر قادر نبود حيات اجتماعي را با همه پيچيدگيها و تضادهاي آن بيان كند.»
اما تغيير و تصرف در قواعد و اصول كهنه ادبي (بخصوص در كلام منظوم) كار آساني نبود. ادبايي كه در دامان لطف خاقاني و انوري پرورده شده و بر خوان سعدي و حافظ نان و نمك خورده بودند، آرگوس وار(2) ادبيات قديم پاسداري مي كردند و هرگز حاضر نبودند اجازه دهند كسي پا از گليم پدران استاد و هنرمند خويش بيرون نهد و منتهاي گذشتشان اين بود كه موافقت كنند تا مثلاً اختلاف دال و ذال كه ديگر معنا و مفهومي نداشت، از ميان برداشته شود.
اينها- اين گروه محافظه كار- براي اينكه ثابت كنند هر موضوع تازهاي را ميتوان به سبك و شيوه قدما و در قالب شعر قديم بيان كرد، به زبان خواجو و خواجه با «مام وطن» مغازله ميكردند و در معني آزادي و دموكراسي داد سخن ميدادند و به روال قصايد بالا بلند عسجدي و فرخي و با همان مصالح و ابراز كهنه و ثقيل، در صنعت هواپيما و راهآهن قافيه ميبافتند.
اما كوشش اين ادبا و اساتيد زمان به اينكه موضوعات روز را درفرمهاي قديمي بريزند، كوششي بيفايده بود و مسائل حاد و بغرنج عصر و مفاهيم جديد اجتماعي و سياسي در قالب قصايد مطنطن مكتب خراساني و غزلهاي روزگار اتابكان فارس نميگنجيد و به قول يكي از سخن سنجها«آوردن مضمون عشق وطن به جاي عشق يار و تبديل لفظ قلمدان به لفظ هواپيما گرهي از كار فرو بسته نميگشود.» براستي چرا«ريختن موضوعات روز در فرمهاي قديمي» گرهي از كار فرو بسته نميگوشد؟ آيا صرفاً به اين دليل بود كه شكل با محتوا تضاد داشت؟ آيا واژگان شعر، گنجينه لغات و تعبيرات آن، ديگر نميتوانست واقعيت موجود را بيان كند، به عبارت ديگر، آيا گره كار در وزن و زبان شعر خلاصه ميشد؟
به نظر ميآيد كه گستره و عمق شكل از اين سطح فرا ميگذرد و به نهان گاههاي بنياديتري چنگ ميزند، و به همين دليل است كه دستاوردهاي نيمايي را نميتوان در چارچوب وزن و شكل گنجاند، نكتهاي كه جلال آل احمد در همان آغاز بر آن انگشت ميگذارد:«مشكل نيما يوشيج در بدعتي است كه آورده.. مشكلي در وزن و شكل شعر و مشكل ديگري در معنا و مفهوم آن.»
در واقع شعر نيمايي نه تنها جامهاي ديگر به تن ميكند، بلكه اساساً «ذهنيت» يا «طرز تفكري» تازه نيز در سر دارد و اين تازگي براي عبور از بريدگي ميان شعر و واقعيت زنده اجتناب ناپذير بود. دنياي معاصر، آگاهي ديگر گونهاي را تجربه ميكند.كه بر شالوده مفاهيمي تازه بنا شده است. بينش انسان از خويشتن و زندگي و جامعه و تاريخ و جهان دستخوش تغييري همه جانبه شده است. دنياي كاملي فرو ميريزد و بر ويرانههايش جهان تازهاي پا ميگيرد. پيچيدگيها و تضادهاي رو به رشد زندگي،جهان را به انقلابهاي گوناگون علمي فرا خواند. و ما اگر چه سازنده اين انقلابهاي جهاني نبوديم اما خواه و ناخواه در چنين فضايي نفس ميكشيديم! و اين فضا مسئله رابطه شعر- و بطور كلي ادبيات و هنر- را با ديگر شكلهاي آگاهي و مناسبات و زير ساختهاي اجتماعي و... به مسئلهاي تمام شده تبديل كرده است. به هر روي ديگر گونگي آگاهي جهان معاصر- دير يا زود- شعر را با انتخاب مرگ و زندگي روبرو ميساخت و شعر خواهان ادامه زندگي، راهي جز دگرگوني بنيادين نداشت. مدتها بود كه ديگر دستكاريهاي نيمبند و تنگ، كاري از پيش نميبرد و آنچه در وهله نخست ميبايست تغيير مييافت، نقش شعر و باز، خود شاعر نسبت به شعر بود. شعر ديگر نميتوانست به مثابه يك انتخاب آسان مطرح شود، زيرا چنين برخوردي چيزي نيست جز گريز از واقعيت پيچيده زندگي، و هم از اين روست كه نيما ميگويد:
چو رنج كهن گفتم اندكي است
كهن گفتن و آب خوردن يكي است
پيداست كه نيما شعر را به عنوان يك انتخاب دشوار مينگرد و طالب رنج آن ميشود. رنجي كه براي ره يافتن به هزار توهاي زندگي امروز، براي بيان دردها و شاديها و كلافگيها و ياسها و اميدها و شكستها و پيروزيها و خلاصه حال و هواي انسان امروز اجتناب ناپذير است. مسئله صرفاً بر سر اوزان عروضي و حتي زبان شعر نيست. بلكه بيش از هر چيز با آگاهي انسان امروز ارتباط مييابد.
اين چند جمله را هم از رابرت براونينگ بياوريم: «خواننده آشنا به شعر امروزي حداقل در آغاز كار، رنجي نميبرد از اينكه شعر را در نگاه اول مشكل و غير قابل فهم بيابد. خود من نسبت به شعرهايي كه سخت به آن دلبسته بودم،همين وضع را داشتم و قادر نبودم در آغاز كار بفهمم و اين كيفيت حتي دربارة شكسپير هم صادق بود. اين حالت بويژه دربارة دنياي اندكي از غزليات مولوي، و به شكل خفيفتر، درباره ادبيات چند پهلوي حافظ هم صدق ميكند، اما قياس معالفارق نكنيم: ميخواهم بگويم كه هنر امروز و مخصوصاً ادبيات و بالاخص شعر و اصولاً«خواندن» ديگر وسيله وقت گذراني و رفع خستگي نيست، دست كم براي خوانندهاي كه انديشهاش لش و دودي ندارد. بنابراين براي شعر و شاعري كه نميخواهد در گوشهاي كز كند و در عوالم هور قليايي جا خوش كند، براي شعر و شاعري كه ميخواهد با واقعيت سرو كار داشته باشد و در جهت هموار ساختن راه غلبة آدمي بر سرنوشت و دگرگون سازي شرايط دشوار زندگي ياور انسان بماند،حتي اگر براي اين كار ناگزير شود كه سر به ديوار محال بكوبد. تنها انتخاب اين است كه از تقليل شناخت خويش سر باز زند و خود را تا سطح پيچيدگيها و هزار توهاي واقعيت بالا بكشد. رنج آفرينش زاييده چنين ضرورتي است. اينجاست كه قالبهاي از پيش تعيين شده، ميشكند.« وزن» خود به خود به مثابة يك صافي عمل ميكند و راه را بر ورود و نشستن بسياري واژهها (مفاهيم؟) ميبندد، و اين حالت در اوزان عروضي كاملاً برجسته ميشود. و به همين دليل – لااقل به عنوان يك دليل است كه ميبينيم زبان شعر پيش از نيما، دستخوش تغيير بنيادي نشد و بحث واژههاي شعر و غير شعري به ميان آمده بود.
بنابراين نيما اگر از آساني (همچون، آب خوردن، كهنگويي) عدول ميكند، خواهان رنج بيهوده نيست،او نميخواهد شعري بسرايد كه پهلو به پهلوي شعر فلان شاعر بزند. او ميخواهد خودش باشد و همانگونه كه ميگويد، بهترين شاعران قديمي كساني بودهاند كه از زمان خود بيشتر تاثير پذيرفتهاند. ميتوان گفت كه تحول شعر با تغيير مضمون و محتوي شروع شد و اين محتوي با شكل، تضاد پيدا كرد، اما كار نيما را به سطح ايجاد تناسبي ميان شكل و محتوي نميتوان تقليل داد. اوبيش از هر چيز، ذهنيتي را كه در قالبهاي اوزان عروضي و زبان عروضي (؟) شكل گرفته بود، شكست و همزمان با صداي اين شكست ماخاولا در خروش سرشار از زندگي خويش جاري شد تا سرنوشتي تازه را نغمه بخواند، و اين سرنوشت تازه پيش از آنكه سرنوشت نيما باشد، سرنوشت تازهاي براي شعر اين مرز و بوم بود، زيرا نيما«دست به كاري زده بود كه ملت به آن احتياج داشت.» لازم است اندكي بر سر اين احتياج (احتياج ملت) درنگ كنيم و براي اين كار بايد تكليف دو مسئله «متضاد» را روشن كنيم:
1- جنبة مستقل و شخصي آفرينش يا كار هنري(و در اينجا شعر)
2- تعهد و مسئوليت اجتماعي آن.
هنر، يك مقولة تاريخي است و هنرمند اگر چه از دستاوردهاي جامعه و ديگر هنرمندان بهره ميگيرد، اما خلاقيت و آفرينش اثر هنري همچنان به عنوان امري شخصي باقي ميماند، درست مانند زادن و مردن، كه علي رغم عموميت، هميشه براي انسان مشخص تحقق پيدا ميكند. اين خصوصيت و استقلال هنر، هم نقطة قوتي براي هنرمند تواند بود و هم نقطة ضعف، در واقع همچون شمشيري دودم عمل ميكند. دراين ميان تنها جهتگيري تعيين كننده است. تعهد و مسئوليت اجتماعي هنر- صرف نظر از آنكه ميتواند به عنوان يك مقوله مورد بحث قرار بگيرد. در روي زمين و در متن واقعيت به عنوان امري داوطلبانه و انتخابي مطرح ميشود و درست از همين روست كه ارزشمند است. مسئله را با يكي دو نقل بازتر كنيم. اليوت دربارة وظيفة اجتماعي شعر ميگويد:«ميتوانيم بگوييم وظيفه شاعر فقط به طور غير مستقيم به ملتش مربوط ميباشد، وظيفة مستقيم او به زبانش مربوط است، اول ، حفظ آن، دوم، پيشبرد و گسترش آن. ميبينيم كه دراينجا تعهد و مسئوليت اجتماعي – اگر هم مطرح باشد- تنها به صورت غير مستقيم و به عبارت روشنتر «ثانوي» مطرح است1 و همين جا به سرعت اضافه كنم كه شاعران غرب، حتي شاعراني از اين دست، هر چند هم كه «بزرگ» باشند اما در اين زمينه، يعني در زمينة تعهد اجتماعي، چيزي به ما نميتوانند آموخت. غرب مدتهاست كه مقولة «انسانيت» و مفاهيم و ارزشهاي انساني را از قلمرو هنر خويش تبعيد كرده است و همانگونه كه در قلمرو اقتصاد نتوانست مقوله كار را در معناي انساني آن جاي دهد و با هر چيز جز «ارزش اضافي بيگانه ماند، در قلمرو هنر نيز تنها «ارزشهاي هنري» و در واقع «ارزشهاي ذاتي هنر» را بيرابطه با انسان – به رسميت ميشناسد، و مسائل ديگر. (و اين «ديگر» يعني هر چه انساني) را «خارجي» و «غير ضروري» و به عبارت ديگر «فرعي» و «درجة چندم» ميداند. طبيعي است كه در انيجا نميتوان با مسئله زبان از زاوية «فرهنگستاني» برخورد كرد، (دربارة اهميت زبان چيزي نميگويم، براي كسي كه از اين اهميت بيخبر است چند سطر من چه دردي را دوا ميكند؟) اما اگر زبان را به معناي مهمترين عامل تداوم بخش فرهنگ در نظر بگيريم و وظيفة اجتماعي شاعر، همچنان كه اليوت در همان مقاله ميگويد، وقف آن است كه زبان ملت رو به زوال نرود تا مبادا كه فرهنگستان زوال يابد و شايد در فرهنگ قويتري به كلي جذب شوند، به عبارت ديگر، اگر قرار باشد كه فرهنگ يك ملت پشتوانه مقاومت و شهامت آن باشد (اميدوارم بتوان چنين مفهومي را از گفته اليوت استباط كرد) در اين صورت اضافه آيا نبايد
پرسيد كه بدون وجود شعري كه خون مقاومت و عصيان و جنگندگي و حساسيت در مقابل دردهاي مردم در آن جريان داشته باشد، امكانپذير است؟ و آيا چنين كاري از عهدة وظايفي همچون «لذت بخشي و حفظ پيشبرد و گسترش زبان» كه اليوت براي شعر تعيين ميكند و ما آنها را نفي نميكنيم و نميتوانيم نفي كنيم، اما به آنها بسنده نميتوانيم كرد- ساخته است؟ براي آن ينگه دنيا شايد چنين سخنها و حساسيتها «از ما بهتراني» صادق باشد: «مردم گاهي به هر نوع شعر كه احتمالاً هدف خاصي دارد، سوء ظن ميبرند: شعري كه در آن شاعر از نظريههاي سياسي و مذهبي يا اجتماعي حمايت ميكند، و بخصوص وقتي كه اين نظريههاي خاص را نميپسندند، بيشتر احتمال دارد كه بگويند اين شعر نيست...» اما براي اين ينگه دنيا كه مردم براي دستيابي به ابتداييترين حقوق انساني و اجتماعي خود هر از چند گاهي كشتار ميدهند، چنين حرفهايي اگر نه نشان خودپرستي – دست كم حكايت سير و گرسنه است و بيخبري، كه باز همان خود پرستي است! و آيا به همين دليل نيست كه اگر در دنياي امروز و به ويژه چند دهة اخير از شعر جهاني مقاومت و ادبيات جاندار – كه نشانة زندگي و تسليم ناپذيري و اميدواري است- سخني محدود بيشتر از حلقوم و قلم شاعران و نويسندگاني بر آمده است كه بيش از هر جا در آمريكاي لاتين و بعد آفريقا و آسيا قد كشيدهاند و چندتايي هم اسپانيايي و بعد تك و توكي فرانسوي و آلماني؟ و اين آيا نشان نميدهد كه نبض وجدان بيدار هنر كجا ميزند و چرا و براي چه ميزند؟ بنابراين ، اگر در آن دنيا تعهد اجتماعي شاعر و نويسنده ، و آشنايي آنها را با درد مردم خويش ، نه به عنوان شرط لازم و نه شرط كافي شاعر و نويسندة بزرگ بودن ميدانند، كما چه كنيم كه شاعر و نويسنده را پيش از هر چيز انسان ميخواهيم ؟ و آيا ميتوان پذيرفت كه «ارزشهاي هنري» با «ارزشهاي انساني» - در وسيعترين معنا- تضاد داشته باشد و اگر چنين تضادي پيش آيد آن را به نفع كدام طرف بايد حل كرد؟ نيازها و الزامات غلبه بر دردها و رنجهاي زندگي اجتماعي در پاسخ به اين سوال ترديد نميكنند؟ و گرنه بگذار تا بميرد در درد
به مسئله احتياج ملت برگرديم كه نيما آن را تشخيص داد و در صدد پاسخگويي برآمد و بر سر اين كار چه دشنامها كه به جان نخريد. طبيعي است كه اين احتياج اساساص خصلتي تاريخي و ماندگار دارد: با نيما شروع نميشود و با او خاتمه نمييابد، و اهميت و ماندگاري كار نيما نيز از همين جا سرچشمه ميگيرد، زيرا پاسخ او مقطعي نبود و با مرگ او نه تنها از ارزش و كارآيي نيفتاد، بلكه ارزش و كارآيي خود را هر چه گستردهتر و عميقتر به نمايش گذاشت و آن نهال دراين شصت سال درختي تناور شده است و چنان به بار و بر نشسته كه گاه خود درخت ديگر كمتر به چشم ميآيد. و شايد به همين دليل است كه هنوز دربارة نيما و آثار او آن گونه كه بايد و شايد كاري نشده است يا بگويم كه پراكندگي اين كارها مانع از ترسيم سيماي دقيق و روشني از حضور و نقش بزرگ نيما در شعر امروز ايران است. شعر امروز و بخصوص شعر نيما هنوز همچون خاكي بكر مينمايد كه به كنكاشهاي نقادانه فراواني نيازمند است. كنكاشهايي كه از چهار چوب گفتارهاي كلي و ارزيابيهاي مجرد و بيرون از متن شعر، فرا بگذرد و به شناخت طبيعت اين شعر و رخنه به عمق آن و كشف ساختمان و تبيين عناصرش بپردازند. در مسير چنين بررسيهايي جلال آل احمد نخستين كسي بود كه گام برداشت، بويژه در«مشكل نيما يوشيج». جلال نه تنها در صف چند تن شناسندگان نخست نيما قرار داشت، بلكه نخستين كسي بود كه به شناساندن نيما و دفاع از كار او پرداخت ، و اين شناساندن و دفاع نه تنها در زمان حيات نيما كه پس از او و تا هنگامي كه خود جلال زنده بود، ادامه يافت.
ميخواستم در پايان اين چند صفحه توصيفي را دربارة نيما و جلال بياورم كه در خور آنان باشد، هر چه فكر كردم توصيفي رساتر و دقيقتر از آنچه محمود درويش – شاعر معاصر و پرآوازة فلسطيني – نوشته است نيافتم: «هيچ كس نگفت كه فلسطينيها به شاعران و نويسندگان خود رحم نميكنند. ميخواهم بگويم كه فلسطينيها به شاعران و نويسندگان خود رحم نميكنند،و اين موضوع از شدت ايمان آنان به كارآيي ادبيات سرچشمه ميگيرد، ادبياتي كه خوارهاي شان را جبران كرد و تاوان داد. بويژه درزماني كه همه چيز خود را از دست دادند و چيزي نداشتند جز مشتي كلمه، از اين رو به شاعران و نويسندگان خود اجازه نميدهند كه چيزي كمتر از سرباز يا قديس باشند.» و نقش نيما و جلال بيگمان كمتر از اين نيست، هر چند كه دراينجا لبة «بيرحمي» از جانب مردم نبود. و اي كاش تنها از جانب آنان باشد.
