ماهنامه الکترونیکی رونا: ساز شکسته من
از کوچههای تنگِ پیچ در پیچ گذشت. هوا داشت روشن میشد. نور فضا را پر میکرد رهگذرها میآمدند و میرفتند. از میان آنها گذشت. عطر نان به دماغش خورد. ایستاد. خیره شد به دور و برش. بوی نان با جریان هوای گرم از در نیمه بازی بیرون میزد. در را باز کرد. از دهلیز رد شد وارد اتاقی شد. چراغی سایهاش را روی فرش اتاق انداخته بود. سایه میلرزید. اتاق پنجره نداشت روی طاقچة دیوار چند کتاب جلد چرمی چیده شده بود.
مردی پشت پیشخان ایستاده بود. روی پیشخان کرباس سفیدی کشیده شده بود. دستش را روی آن گذاشت. گرم بود. مرد، ساکت به او نگاه میکرد. نور آتش روی صورتش میرقصید. عطر نان، باز به دماغش خورد. به مرد نگاه کرد
«تو این شعلهها چطور نان میپزید؟»
مرد لبخند زد.
«شعلهها، نان را میپزد».
عاقل مردی بود. موهایی جو گندمی و هیکلی نحیف داشت. خندید. لثههایش پیدا شد. دندان نداشت.
«دنبال نان آمدهای؟»
عقب عقب رفت. پشتش به چیزی خورد. برگشت؛ گنجهای بود بلندتر از او با چهارچوب و طبقههای چوبی کلفت و دیوارههای شیشهای. چند تکه پارچة تا شده روی هر طبقه افتاده بود روی پارچهها نقشهایی برجسته دید. نقش زنها، مردها، خانهها، شهرها و راههایی که درهم میرفتند و باز میشدند و شهرها و آدمها را به هم میپیوستند. هر نقشی یاد مبهم و خاطرهای را در او زنده میکرد. به نظر آمد آدمها حرکت میکنند و هر کس مشغول کاری است. خواست به پارچهها دست بکشد. به چهار طرف گنجه نگاه کرد. گنجه در نداشت. روی پنجة پا بلند شد تا بالای گنجه را ببیند. قدش نرسید. کنار گنجه ساز بلندی را دید. خم شد و به ساز خیره ماند. رنگی سیاه داشت و کاسهای کج و معوج و دستهای به بلندیِ گنجه. دور دسته چرم سیاهی پیچیده شده بود که چند جایش سوراخ بود. خواست آن را بردارد. دستة ساز از چهارچوب و طبقههای گنجه رد شده بود و به آنها چسبیده بود.
گفت : «این چه سازی است؟»
شعلههای آتش صورت عاقل مرد را روشنتر کرده بود.
«نمیدانم. ساز پدربزرگ من است. میگفت هفتا زه داشته.»
به ساز نگاه کرد. ساز زه نداشت.
«هر کسی سازی دارد. ساز من اینجاست.»
به پشت پیشخان اشاره کرد. روی پیشخان خم شد. نتوانست آن طرفش را ببیند. عاقل مرد خندید. دستش بالا آمد.
«توی آن کتابها دربارة ساز هر کس نوشتهاند.»
کتابهای قطور جلد چرمی روی طاقچه را نشان داد. خواست کتابی را بر دارد. دستش را دراز کرد؛ به کتابها که رسید دستش از حرکت ماند؛ مرد خندید؛ کتاب قطوری برداشت و جلو او گذاشت.
«حرف «ز» را ببین.»
کتاب را باز کرد. صفحهها به هم چسبیده بودند. صفحهها را که باز میکرد بینشان صفحههای دیگری پیدا میشد. کلمهها و جملههایی جلو چشمهایش میآمدند و میرفتند. چیزی از آنها نمیفهمید. ورق میزد و «ز» را پیدا نمیکرد. رسیده بود به «م» . برگشت و دوباره از اول شروع کرد. صفحهها خود بخود ورق خوردند. باز رسید به «م». «ز» را پیدا نکرد. عرق میریخت. چشمهایش را بست و به صورتش دست کشید. صدای زنی را شنید سرش را بلند کرد. زن جوانی توی اتاق آمده بود. زیبا بود.
مرد گفت : «نان را که بگیری میآید پیش تو.»
زن به او لبخند زد و از اتاق بیرون رفت. کتاب را بست. پول را به مرد داد و نان را گرفت. مرد پول را توی تنور اندخت. آتش توی تنور زبانه کشید و اندام مرد را روشن کرد. به او اشاره میکرد که دنبال زن برود. پاهایش سنگین بود. نمیتوانست راه برد. روی زانوهایش نشست. خودش را کشید و به در نزدیک شد. زن را دید که توی حیاط نشسته است و ظرف میشوید. پیراهن حریر سفید نازکی پوشیده بود که اندام زیبای او را نشان میداد. دنبالة پیراهن روی زمین پهن بود. آسمان ابری بود و نور سفیدی از پشت ابر میتابید و برجستگیهای اندام زن را آشکارتر میکرد. دور و بر او ظرفها ریخته بود. آرام به او نزدیک شد. پایش به ظرفی خورد. ظرفها ته نداشتند. به اندام موزون زن خیره شد. دستهایش پیش رفت و زن را در آغوش گرفت. زن به طرف او برگشت. قیافهای بیاحساس داشت. اندامش کش آمد و دراز کشید؛ چشمهایش را به او دوخت. نگاهش شیشهای بود. خودش را عقب کشید. از زن فاصله گرفت و به قیافة بیاحساسش نگاه کرد. رویش را برگرداند. برگشت و دنبال درحیاط گشت. حیاط در نداشت. پلهها را دید که پیچ در پیچ دنبال هم میرفتند. راه پله را گرفت و پایین رفت. دوباره به دهلیز رسید. دهلیز تاریک بود. دستش را به دیوار گرفت و آهسته جلو رفت. به آخر دهلیز که رسید، باد سردی به صورتش خورد. لرزید. دستش به طاقکی خورد. خم شد تا از زیر آن رد شود. به طرف نور کمرنگی که از دری میتابید پیش رفت. از درگاهی تنگ و کوتاهی رد شدو بیرون رفت. آسمان ابری و مهآلود بود. داشت میلرزید. به اطراف نگاه کرد مه فضا را پر کرده بود. از کوچههای تنگ پیچ در پیچ گذشت. به کوچهای رسید که به نظرش آشنا آمد. خانهها در نداشت و پنجرهها بسته بود. پردهها کشید شده بود. پردهها همرنگ پارچههای تو گنجه بود، با همان نقشها، زنها، مردها، خانهها، شهرها و راههایی که درهم میرفت و باز میشد و شهرها و آدمها را به هم میپیوست. هر کدام از نقشها خاطرهای را در او بیدار میکرد. نگاهش روی نقشها رفت تا به ته کوچه رسید. کوچه بنبست بود. سازی خاکستری ته کوچه افتاده بود. خم شد و ساز را برداشت. پنجه به زه زد. کاسهاش از دسته جدا شد و روی زمین افتاد. خم شد و کاسه را برداشت. برگشت از راهی که آمده بود بر گردد. طاقی بیروزن بالای سرش و دیواری در پشت و روبرویش تاریکی بود. نانی کپک زده و ساز شکستهاش را در دست داشت.
