ماهنامه الکترونیکی رونا: آن رنگِ گم شده

[ شایا شهوق ]

استاد نقاش، نصیحت می‌کرد : «تو چرا نمی‌چسبی به همین نقاشی؟! دنبال درد سر می‌گردی؟ روزنامه‌نگاری که نون و آب نمی‌شه!» گفتم : «مگر نقاشی نون و آب می‌شه؟»؛ گفت : «برای بعضی‌ها بله! شده!!» ... نگفتم : «برای بعضی‌ها! نه برای شما استاد!» استاد مجسمه‌ساز غرولند می‌کرد : «روزنامه چیه پسر؟! برو کار کن!»؛ با خنده می‌گویم : «استاد! شما که به جای تدریس در دانشگاه مجبور شدید کار کنید و به جای خلق هنر، فتوکپیِ کتاب‌های نقاشی و مجسمه را به جماعت می‌فروشید، کجای این زندگی را چسبیدید؟»؛ استاد بلند بلند می‌خندد : «پسر کجای کاری؟! الان بدهی‌های میلیونی دارم! فکر می‌کنی کم چیزیه؟!» دوست نقاش : «تو باید نقاشی کنی، مجسمه بسازی، ولش کن دیگه، خدا رو شکر که این هم توقیف شد!» - فکر می‌کنم آدرس را اشتباهی آمدم. اینجا قلم مو، قلم خودنویس را غریبه می‌داند. - «آقا نگه‌دار پیاه‌می‌شم.» - «همین جا؟»! - «بله قربان! بقیه‌ی راهو با اتوبوس می‌رم!» - «با اتوبوس؟! کجا؟» - «ته دره!»
                                                                                    ***
- استاد نقاش : «ما با مالیدن رنگ روی بوم، حرف خودمونو می‌زنیم. اینا هم نمی‌فهمن ما چی می‌گیم!» - «اینجوری که هیچ کس نمی‌فهمه!» - «کسی که باید بفهمه، می‌فهمه ... می‌دونی اگر او زنده‌یاد اینجا بود، شاید موافق کارهای تو نبود؟» - استاد راستی گفتید زنده یاد ...!! آخر هفته مراسم سالمرگ آن دو نویسنده است. تشریف می‌آورید؟»