ماهنامه الکترونیکی رونا: رودبار؛شهر افسون وافسانه ها

[ علي خليلي پوردارستاني ]

بوي عطر خاك باران خورده در كهسار، بوي شبنم، بوي اياز. بوي كاه گل و بوي گرم كولوث نون*1 بوي شادابي و طراوت و سرزندگي،بوي عشق ، بوي رود و بوي شدن و... اين تو را ميسر نمي شود مگر وقتي كه كمركش سلسله كوه هاي البرز را درنوردي، چه مي بيني ؟!‏ دستان فراز چشم مي كني با هر پيچ جاده مي پيچي ، كوه هاي خشك پرخار و بي علفي مي يابي كه پيشاني گيلان است. رودبارش ناميده اند از ديرباز... وتو امروز توقع داري كه در هر گوشه آن چشمه اي را بيابي جوشان و رودي را نيز در پي خروشان... و اگر نبود و آبريز قزل اوزن و شاه رود، سپيد رود چگونه اين سرزمين خشك را نمود مي داد تا سرسبزي گيلان را تو به آرامي احساس كني . راستي كه رودبار، گويا خلق شده است تا تو به سرسبزي گيلان بهتر دست يابي ، و اما اين ها كه برشمردم نه همه رودبار كه ورودي گيلان را براي تو بازگو بود. رودبار شهر افسون است وافسانه ها. دل هر ذره را كه بشكافي ... چه مي بيني !! شهرستان رودبار با وسعت 2751 كيلومتر مربع در جنوب شهرستان گيلان قرار دارد كه سپيدرود از ميان آن مي گذرد. منطقه اي است كوهستاني و مرتفع ترين شهرستان جلگه سرسبز گيلان.‏ اينجا ورودي گيلان از دو شهر است . تهران و قزوين . شاهراه ورودي به اروپا و آسياي ميانه با دره هايي از دو سمت خشك و بي بر با جاري آبي كه خنكاي نسيم شمالي را بر گونه هايت به نوازش مي نشاند و تو در مي يابي كه نم شرجي ناك شمال بر تن و جانت نشسته است . اينجا از هزاره هاي تو به توي تاريخ تا قلعه هاي اسماعيليان نقب دارد و تو راه به جايي مي بري كه روزي روزگاري پايگاه حفظ و حراست اسماعيليان بوده است.‏ اينجا چراغعلي تپه، جايي از دل خويش بيرون داده است كه مارليكش نام نهاده اند و پشتوانه اي شد براي اسكناس هاي 5 توماني قديمي... و هنوز هم چه ها كه نمي كاوند و در نمي يابند و يا... اينجا رودبار است. گنج فقط در زير زمين پنهان نيست كه روي زمين نيز گنج هايي به آشكارا هست. رودبار ... معدن است. معدن همه آفريدهاي پرودگار پاك ، از آب تا خاك و سنگ ... اينجا هر بوته رستني دردكاه است و جان افزا.‏ از زيتونش تا گاو زبان . از بومادران تا عروسك پس پرده . از بابونه تا شاه دانه. بر سرزمين ما اگر گذرت افتد مي بيني. اينجا باغ هاي زيتونش را حصاري نيست. آن چه بر درخت است از آن صاحب آن و بر زمين افتاده اش زان كساني كه درختي و نهالي ندارند. اينجا رودبار است، ايران در مقياسي كوچك تر و هندوستاني با جغرافياي بسيار كوچك. اينجا هميشه و در تمام فصول چار فصلش، همه آراستگي است. اينجا بهاري پاييزي دارد و پاييزش بهاري است و تابستان و زمستان نيز... كافي است مرداد ماه به ارتفاعتش سري بزني تا برف و سرماي زمستان را ببيني يا در سرد روزي از زمستاني لاجمال آبادش بگذري و دريابي كه آفتابش تو را بي نياز از وسايل گرمايي مي كند.‏ اينجا ترك وتات و كرد وتالش ، گالش و گيلك همه گرد آمده اند تا تو رودباري شان بداني . اينجا هر كس به فراخور حال و روز منطقه اش توليد مي كند، كار مي كند و زندگي مي سازد. حتي در درفك هم زندگي از حركت باز نمي ماند. آن جا كه حتي از چشمه اي نيز خبري نيست.چه مي بيني ؟! دام و دام داري و محصولات دامي از گوشت و شير وپنير وكره و ماست تا... مرغ و تخم مرغ .‏ اينجا هنوز اسب و قاطر و الاغ حضور دارند هم پاي ديگر توليدات چارچرخه ي وطني - وارداتي وصادراتي - در ارتفاعتش نيز كل و بز وحشي، خرس و پلنگ و كوخروس* و بركوه هايش عقاب كه درفك و الفكي بوده است آشيانه دال و دست نايافتني . صابون سركف ، روغن زيتون ،زيتون پرورده و زيتون ماره*2 در حاشيه سپيدرود تا جايي كه به جلگه مي پيوندد.‏ برنج ، جو، گندم ،عدس ، سيب زميني، پياز، نخود و لوبيا، ذرت و آفتابگردان ، فندق و انار و به ، حتي سماق براي ... هر چه بر گستره خاكي به كارآيد اينجا توليد مي شود و اي بسا كه بهترين آن... اينجا دختران و زنان به قالي بافي ، خورجين بافي ، گليم بافي و شال بافي مشغول هستند و مردان شان نمد مالي مي كنند. اينجا زنان براي مردان شان شال و كلاه و جوراب مي بافند و مردان شان خون به رخساره هاي زنان شان مي دوانند تا گلگونه هاي آنان نشاط زندگي داشته باشد. رودبار وسيع ترين شهرستان گيلان است . چهار سويش - كه نه بل چندين سوي آن- از چند سمت به چند جاي گيلان و مازندران و زنجان و قزوين و... راه دارد. تمدن ديرينه در رودبار جا خوش كرده است و چه ها كه از آن ها سخن نمي رود. اين جا شهري است كه صنعت و دام پروري ... هر جا كه تكه زميني بوده است و كاربرد كشاورزي نداشته است، صنعت توليد خود را آن جا نمايانده است. ‏ در هر جايي ديگر اين خاك عنبر نسيم آوازهاي هي هي چوپاني است وني دل نشين گوسند دوخان *و ترنم زرد مليجاي* .‏ اصلا" اينجا فرودگاه غنودن است و عشق و آسايش. بيهوده نيست كه مردمانش را با مشتي هسته زيتون در آن جا ، جاي دادند و صبر و حوصله و شكيباي را آزمودند تا به سالهايي دير آنان را براي همه عمر سرمايه اي نشود. اينجا رودبار است. آخرين قلمرو حكمروايي اسماعيلي ها وصباحيون و چه عطر دل انگيزي كوهستان اين ناحيه را مي آكند- كه حشاشين بر گرفته از رياحين همين گياهان است - وقتي كه تو در بهارش قدم به گل زار او مي گذاري . و اين همه را مي ديدي و هنوز هم...اما نمي دانم و شايدتو هم ... كه براي چندين بار رودبار مثل خرداد 69 لرزيده است و زمين زيرو رو شده است، به هر روي رودبار خرداد 69 يك بار لرزيده است وچه لرزيدني ...آوخ! كه عمر را گاه حسرت ديدار مي ماند و بس ... وقتي دستان فراز چشم مي شود و تو با هر پيچ جاده پي پيچي و خنكاي نسيم شمالي را بر گونه هايت احساس مي كني و در مي يابي كه نم آسمان بر تنت به خنكايي شيرين نشسته است.‏ تازه اينجا اول گيلان است، ابتداي رودبار، ورودي لوشان است. پل فلزي و آن سوي ترش پل آجري لوشان به تو خوش آمد مي گويد. از سمت راست جاده كه وارد لوشان مي شوي راه به سمت بقعه امام زاده حمزه و بقعه امام زاده حنيفه باز مي شود و تو مي تواني از آن جا به سنگرود و جيرنده و داماش و خرم كوه و كليشم و بره سر و از آن جا به چهارمحال وباز، بازگشتي به تنكابن و رستم آباد و امام زاده هاشم به اسكولك و جمشيد آباد و جوبن و گنجه به منجيل و هرزويل و جزيره زيباي درياچه سپيدرود ... و باز هم سپيدرود ... آسفالت جاده و آهن پاره هاي مزين برآن ، كه طبيعت تو را مي بلعندو تو تازه در مي يابي كه چه ، چه شده است، يا چه داده اي تا چه بگيري.بده بستان هاي فئوداليسم و بوژروازي.‏ اگر چه در بسياري اوقات كه گاه سخن به شب نشيني و شب پاسي هاي گذشته برميگردد حسرت آن روزها بر دل داري، اما ناگفته نمي گذاري كه هم اينك چهارنعل و تاخت زنان روي به سويي داري كه افقش براي تو نمايان نيست و به ناكجا آبادي دل خوش كرده اي كه چهارچوبش راهنوز نه براي تو نه تو براي خودت ترسيم كرده باشي واين به آن مي ماند كه تو در رودبار دل به قلعه ها و تپه هايي دل خوش مي كني كه : قلعه هاي باستاني اسپهبدان ، چراغعلي تپه، امام زاده محتشم ، شهران، افراز، فلكي سر، مازودشت، هرزويل ، لارچاك، قلعه كول، چهل گز چال، گور ميرزا يا قلعه دختر، لشكرگاه دوگاهه و يا بقعه ها و مزارهاي معروفي در رودباريادآور خاطرات ديروزيان تواند: بقعه سيلان، مزار امام زاده ابراهيم، فيلده- مزار دو فرزند امام موسي كاظم - براگور، گلنكش، آقا نورالعرش، امام زاده حنيفه، امام زاده حمزه ، شاه شهيدان و بقعه شيخ مفيد در دارستان كه گويا سيدجمال الدين شرف آخرين اوقات زندگيش را ميهمان او بوده است و با همه اين ها گاه تو به سرو هزارو اند ساله هرزويل مي انديشي كه روزي از سر اتفاق ناصر خسرو قبادياني كفش به پينه دو هرزويلي مي دهد تا پارگي آن را ترميم كند هنگام كار كفاش كفش از دست مي نهد و با شتاب به ميدان آبادي مي دود تا لحظه اي چند كه با تكه گوشتي برگردد و در پاسخ به ناصر خسرو كه چه شد تا يك باره كار وانهي و به آن سوي رو كني؟ بگويد كه : مردم در حال تكه تكه كردن گوشت رافضي يي بودند كه شعر ناصرخسرو مي خوانده است . و او براي بهره وري از ثواب اين عمل خيرخواهانه كار وانهاده است تا تكه اي از گوشت آن رافضي به چنگ آرد و اين گوشت آن زنديق است كه بركنده ام. ناصرخسرو كفش مي ستاند و مي گويد: در شهري كه مردمانش كسي را به جرم خواندن شعر ناصرخسرو بلايي اين چنين بر سرش مي آورند اگر بدانند كه او خودكيست چه خواهندكرد؟!‏ و چنين است روزگاري كه رودبار از سرگذرانده است. اما با همه اين احوال رودبار موطن زحمت كشان شهرو روستاست. جايي است كه انسان در جدال با سركشي ها و رام ناشدني هاي اطراف خود دست و پنجه نرم مي كند.‏ اين جا يك هماني در جدال با انسان در جريان است و آن نيز چيزي نيست جز زلزله و سيل وبرف و درندگان وحشي كه بي رحمانه بر رودبار و رودباري مي تازند.وتويي كه رودباري را سخت كوش مي يابي كه هسته در كوه مي كارد تا روغن از آن برگيرد.‏ يعني خارايي سنگ را به نرمي روغن تبديل مي كند. ‏ علي خليلي پوردارستاني رودبار - زمستان 85 ‏ ‏*1- نان محلي ارتفاعات رودبار‏ ‏*2- نوع خوشمزه ومرغوب زيتون *3*4- دو تا از آهنگ هاي محلي ارتفاعات رودبار