ماهنامه الکترونیکی رونا: جهاني شدن و فرصت هاي منطقه اي
مقدمه
جهاني شدن جامعه ما، منطقه و جهان را با شرايط جديدي مواجه كرده است كه بايد آن را شناخت و سپس برنامهها و راهكارهاي مناسب را در هر مورد اتخاذ نمود. جاي بسي تأسف است كه بسياري بر روي برخي از پديدههاي عصر حاضر بر سر نزاع با يكديگر افتادهاند، بدون اين كه شناختي ولو نسبي از اين پديدههاي نوظهور داشته باشند. جهاني شدن يكي از اين پديدههاست. جهاني شدن نه چنان كه طرفداران پر و پا قرص آن مطرح ميكنند، نوشداروي همه دردهاي قرن حاضر است و نه چنان كه هواداران نظام هاي شكسته خورده باور دارند، توطئه و فاجعه نظام هاي مبتني بر دموكراسي. آن ها غافل از آناند كه جهاني شدن حتي بدون اظهارنظر آنان، بهعنوان واقعيتي انكارناپذير وجود و حضور دارد.
. نه تنها با نگاه به دور و ور خود بسياري از نشانههاي آن را مييابيم، بلكه حتي امروزه هنگامي كه با جهاني شدن مخالفت ميورزيم، اين اظهارنظر خود را به كمك نشانههاي بارز جهاني شدن انعكاس ميدهيم! هنگامي كه نظرات خود را در مورد جهاني شدن از طريق رسانههاي جمعي انعكاس ميدهيم، به كمك تربيوني به نكات مثبت يا منفي آن ميپردازيم، با وسايلي كه مقالات كنوني خود را تايپ ميكنيم، تأخير خود را در رسيدن به سخنراني به كمك موبايل اطلاع ميدهيم، و هم اينك كه مقاله نگارنده را در نشريه رونا مي خوانيد، جملگي نشان دهنده غوطهور بودن در دنيايي جهاني شده است. آري، جهاني شدن با ماست، چه باور كنيم، چه نكنيم، چه بپذيريم و چه نپذيريم و چه بپسنديم يا نپسنديم!؟ امروزه اگر معدودي از مخالفان جهاني شدن صداي اعتراض خود را به گوش جهانيان مي رسانند، اين از موهبت جهاني شدن است؛ پيش از اين هزاران نفر در اقصاء نقاط دنيا مي مردند، بدون اين كه جهانيان كمترين اطلاعي از آن داشته باشند! اينك تنها با ماست كه با شناخت فرصتها و تهديدهاي آن، از فرصتهايش استفاده كرده و تا حد ممكن از تاوان هايش بكاهيم. نقطه آغازين اين راه، شناخت جهاني شدن است. شناخت بيغرض آن به شكل يك پديده نوظهور. بايد بدانيم كه برچسب هايي كه پيش از شناخت جهاني شدن بدان ميزنيم، تغييري در تحقق آن به وجود نميآورد، تنها ما را ناتوانتر ميسازد، چرا كه بدون شناخت اش، توان مواجه و واکنش نسبت به آن را نيز از دست دادهايم. اين مقاله كوششي است در اين راه، تا با شناختي نسبي از جهاني شدن، به تحولاتي كه در كشورما و جهان پديد ميآورد، بپردازيم و از تجارب ساير كشورها در اين راه بهرهمند شويم تا خود را در مواجه با تحولات آن، تواناتر سازيم و با شناخت واقعيت هاي موجود و فرصت هاي منطقه اي، به برنامه ريزي براي تحقق اهدافمان بپردازيم.
تعريف جهاني شدن
جهاني شدن از واژههايي است كه ظاهراَ هر نظريه پردازی آن را به معناي خاصي به كار ميبرد. اما با گذري اجمالي بر نظريات مختلف در خصوص جهاني شدن ميتوان آن را اين گونه جمعبندي و خلاصه نمود: 1ـ افزايش بي سابقه ميزان سرمايهگذاري خارجي و افزايش جريان سرمايه بينالمللي. 2ـ گسترش حجم تجارت و تنوع معاملات بين المللي. 3 ـ انتقال سريع و رو به گسترش تكنولوژي 4- شکل گيری شرکت های بزرگ چندمليتی 5 - مهاجرت نيروي كار بينالمللي. 6ـ گسترش ارتباطات و رسانه ها و فرآيندهاي تبادل اطلاعات در اقصاء نقاط جهان و پديد آمدن دنياي مجازي ارتباطات و اطلاعات.
امواج ادوار مختلف جهاني شدن
تاكنون جهان چندين موج از فرآيند جهاني شدن را پشت سر گذاشته است كه نخستين آن ها به دوران پس از اسکندر و کم و بيش يونانی شدن شرق و غرب برميگردد و آخرين شان به انقلابي که رسانه ها، رايانه ها، اينترنت و ارتباطات حاصل از آن ها در سراسر جهان به وجود آوردند.
در پايان قرن نوزدهم، دنيا تا حدود زيادي، جهاني شده بود. كاهش چشمگير هزينه حمل و نقل، موجب رونق سريع تجارت شد و نرخ تجارت جهاني در سال 1913 به نقطهاي رسيد كه تا پيش از آن سابقه نداشت. رشد تجارت با جابجايي بيسابقه سرمايه در سطح جهان (حدود 10 درصد توليد ناخالص داخلي در برخي از كشورها) همراه شد و مهاجرت گسترده به ويژه به امريكا صورت گرفت. (نرخ مهاجرت براي برخي از كشورها به 5/0 تا يك درصد جمعيت شان رسيد). پس از دو جنگ جهاني و بروز ركود بزرگ، موج جديد جهاني شدن آغاز شد كه ويژگي بارز آن كاهش باز هم بيشتر هزينه حمل و نقل بود كه از سال 1940 تا 1960 به بيش از نصف كاهش يافت. توسعه شركت هاي چندمليتي، از ديگر خصايص اين دوره از جهاني شدن بود. اين شركت ها قادر بودند فراتر از موانعي چون سياستگذاري هاي ملي و عوامل ديگري از اين دست، عمل كرده و حتي به دورافتادهترين نقاط جهان نيز نفوذ كنند. نتيجه اين عوامل، رشد غيرمنتظره توليد و ارتقاي سريع سطح زندگي مردم بود.
اما موج جديد جهاني شدن چيز ديگري است. موج اخير مديون تسهيل روند تبادل اطلاعات و رشد بيسابقه كامپيوتر، تكنولوژي هاي مخابراتي، رايانه ها و به خصوص اينترنت است كه مهمتر از کاهش چشمگير هزينه ها (از دهه 1970 تاكنون هزينه حسابرسي و ارتباطات تا 99 درصد كاهش يافته است)، تحولاتي جديد و کيفي را در همه عرصه های زندگي انسان پديد آورده است. اين پيشرفتها حتي در سطح اقتصادي و فني (که بيشترين انتقادها به جهاني شدن از همين بعد اقتصادی است) به تدريج كيفيت و دامنه خدمات قابل مبادله را گسترش داده و اقتصاد جهاني را بيش از پيش به سوي هم پيوندي سوق داده است. آيا اينها تحولاتي مثبت نيستند؟
دستاوردهاي مثبت جهاني شدن
جهاني شدن آن گونه كه اكنون دنيا را تحت تأثير قرار ميدهد، به فرآيندي بدل شده است كه طي آن، جريان آزاد اطلاعات، انديشه، انسان، كالا، خدمات و سرمايه در سراسر دنيا ميسر گرديده و موجبات رفاه و سعادت بيشتر شركتكنندگان در اين فرآيند را فراهم آورده است. موافقان جهاني شدن بر تحولات عظيمي معطوف هستند كه در اقصاء نقاط دنيا به وقوع پيوستهاند و تاكنون سابقه نداشتهاند. تحولاتي كه از مالزي تا مكزيك را در برميگيرد. حدود دو تريليون دلار سرمايه از كشورهاي ثروتمند از طريق سهام، سرمايهگذاري در اوراق قرضه و وام هاي تجاري به كشورهاي فقير و در حال توسعه منتقل شود. همزمان با ايجاد فرصت هاي شغلي جديدي همراه بوده است كه كالاهاي جوامع فقير يا درحال توسعه را به جوامع پيشرفته عرضه كرده است. با چرخش سرمايه و نيروي كار، بازارهاي كشورهايي كه تا پيش از اين انحصاري در اختيار معدودي از سودطلبان و رانتخواران بود، از زير چتر آنان خارج شده و به سوي بازاري پيش ميرود كه رقابتي است. جهاني شدن موجب افزايش درآمدها و ارتقاي سطح زندگي در بيشتر نقاط دنيا شده و اين مهم از طريق دسترسي كشورهاي كمتر توسعه يافته به تكنولوژي پيشرفته و پيچيده محقق ميگردد.
اما علاوه بر اقتصاد كه فرهنگ نيز جهاني شده است. فرهنگ ها از فصول مشتركي برخوردار هستند همان گونه كه تمايزاتي با يكديگر دارند. فصول مشترك فرهنگ هاي مختلف كه به اصيلترين و انسانيترين وجوه فرهنگ مربوط ميشود، فرهنگ جهاني را ميسازد. مخاطبان چنين فرهنگي نيز جهاني خواهد بود و آن به بخش بزرگي از نيازها و تقاضاهاي فرهنگي موجود در مردم و جوامع مختلف پاسخ خواهد گفت. اكنون در سطح جهان، تلاش هايي مستمر و بعضاً سازمان يافته براي تأكيد بر اين وجوه مشترك و انساني فرهنگ انجام ميشود و سازمان يونسكو آن را يكي از اصليترين وظايفاش به حساب ميآورد. اما آن به معناي ناديده گرفتن فرهنگ هاي بومي و گوناگونيهاي زيست بوميشان نيست. فرهنگ هاي بومي بدون آن كه حذف شوند، در روح تكثر فرهنگي ميتوانند نقشي بزرگ ايفاء كنند و اكنون سازمان هاي انسان دوستانه جهاني، از جمله يونسكو ،حفظ و تقويت فرهنگ هاي بومي و زيست بوم هاي شان را از مسئوليت هاي خود ميدانند. همين نكته است كه مطالعات فرهنگ هاي محلي وجوامع منطقهاي را ضروري ميسازد.
آنچه در حوزه دين اينك در دنيا به وقوع پيوسته از حد تحول فراتر است و تنها مي توان نام " انقلاب" را بر آن نهاد. اين انقلاب آنقدر متكثر و متناقض است كه برخي از واقعيت هاي آن را تنها كساني درك مي كنند كه در جوامعي زيسته اند كه مردماني از نژادها و فرهنگ هاي مختلف با ادياني متنوع به تبادل آموخته ها و تجارب با يكديگر مي پردازند. در چنين جوامعي ما با فرهنگ هايي چندريشه اي و فرهنگ هاي جديدي كه از امتزاج با يكديگر هويتي تازه مي يابند، در تعامل ايم.
امروزه رسانه هاي جمعي بين المللي توانسته اند، اخبار، وقايع و مسايلي كه در هر كجاي جهان تحقق مي يابند، به ديگر نقاط جهان برساند. كسي كه تا ديروز در حاشيه پايتخت خود، فراموش شده بود، اينك حتي اگر در دورافتاده ترين مكان ها زندگي كند، به كمك انواع وسايل ارتباطات جمعي به هر گوشه از جهان مرتبط مي شود. آن كه در شهر يا روستاي خود براي تصميمات محيطي كه در آن زندگي مي كرد، در نظر گرفته نمي شد، حال با كمك اينترنت مي تواند در اكثر نظرسنجي هاي جهاني مشاركت كند. اين همان آرزوي ديرينه خرد جمعي بشر بود كه قرن ها دستيابي به دموكراسي مستقيم را در تخيل مي پروراند؛ آن هرگز تا بدين حد به واقعيت نزديك نشده بود. به علاوه، هم پيوندي بيشتر جامعه جهاني، موجب انتشار سهلتر اطلاعات و افزايش حق انتخاب گرديده كه خود، "آزادي بيشتر" مردم را بدنبال داشته است. به نظر ميرسد هيچ يك از اين دستاوردها، بدون جهاني شدن قابل حصول نبود.
رويارويي با چالشهاي جهاني شدن (اقتصادي، فرهنگي و سياسي)
در سال هاي اخير، نگراني نسبت به جنبههاي منفي جهاني شدن در ميان كشورهاي فقير (يعني 2ر1ميليارد نفري كه درآمد روزانهاي كمتر از يك دلار دارند) قوت گرفته است. مخالفان جهاني شدن معتقدند كه تجارت آزاد فقط به سود كشورهاي ثروتمند است و بازارهاي جهاني سرمايه، به زيان كشورهاي فقير عمل ميكنند. بايد توجه كرد كه در جهان امروز، موانع متعددي بر سر راه جابجايي سرمايه و نيروي كار قرار دارد و هنوز موانع مهمي نيز بر سر راه تجارت جهاني باقي است. با وجود اين، پس از جنگ جهاني دوم پيشرفت هاي بزرگي نيز در عرصه آزادسازي تجاري به دست آمده است. اين جهانگرايي جديد كه اغلب از ميان كشورهاي در حال توسعه برخاستهاند، توانسته تنها با كاهش تعرفههاي وارداتي به ميزان 34 درصد طي دو دهه اخير، به اين مهم دست يابند. اين در حالي است كه كشورهاي ديگري كه تعرفه هاي تجاري خود را طي اين دوره تنها به ميزان 11 درصد كاهش دادهاند، تقريباَ هيچ رشد قابل ملاحظهاي را در عرصه اقتصادي و يا درآمد سرانه خويش تجربه نكردهاند. مخالفان جهاني شدن اذعان ميكنند كه براي آغاز سال 2005 نيمي از كودكان جهان، يعني چيزی در حدود يك ميليارد نفر به دليل فقر، جنگ و ايدز، از دوران كودكي خوبي برخوردار نيستند و پديده كار كودكان كه از معضلات جوامع بشري است به 200 ميليون كودك بالغ شده است! اين ارقام كه به وسيله سازمان جهاني كار اعلام شده جداي از آن كه نسبت به رقم 250 ميليون نفر براي سال 1999 كاهش نشان ميدهد، ولي عمدتاَ در دهههاي اخير روند رو به رشدي را طي كرده است. مقايسه روند رشد كار كودكان نشان ميدهد كه با حركت هرچه بيشتر به سوي جهاني شدن، آسيب اجتماعي كار كودكان نيز رشد داشته است. البته نحوه استفاده از آمار در بررسيهاي ما بسيار حائز اهميت است. با رشد جمعيت جهان، طبيعي است كه بر شمار كودكاني كه به كار اشتغال دارند، افزوده خواهد شد و مهمتر آن كه چنين معضلاتي كه همواره با زندگي بشري عجين بودهاند، با جهاني شدن، نه پديد آمده و نه از بين رفتهاند، بلكه شناخت آسيبهاي اجتماعي آن ها و برنامهريزي براي برطرف كردنشان، خصلتي جهاني يافته است. تأسيس و فعاليت سازمان جهاني كار، خود يكي از دستاوردهاي جهاني شدن است. تا پيش از جهاني شدن معضلات اقتصادي و اجتماعي (همچون كار كودكان) خصلتي محلي و منطقهاي داشتهاند، و هزاران اجحاف در حق كارگران و كودكان به وقوع ميپيوست، بدون آن كه حتي آماري در اين زمينه موجود باشد، چه به جاي اين كه راهحل هايي براي آن ها جستجو شده يا به اجرا گذاشته شود.
بر اساس يك بررسي بانك جهاني، تجارت زمينهساز رشد اقتصادي است و رشد اقتصادي موجب كاهش فقر و افزايش اميد به زندگي ميشود. بايد توجه كرد كه توسعه و رشد اقتصادي به معناي محو فقر نيست، بلكه تجربه نشان داده كه تنها موجب كاهش فقر ميگردد. نكته ديگر اين كه همپيوندي بازارهاي سرمايه و كار جهان طي دهههاي اخير تقويت شده است. اين امر از همه بيشتر به ضرر انحصارطلبان كشورهاي در حال توسعه تمام شده است و اكنون آن ها از جديترين مخالفان جهاني شدن به شمار ميروند. اگر چه مزاياي جهاني شدن تجارت بر همگان واضح و مبرهن است، اما كشورهاي در حال توسعه براي بهرهمندي از اين روند نيازمند چند پيششرط هستند. در حال حاضر، آزادسازي حساب سرمايه در اين كشورها با احتياط تمام صورت ميگيرد، اما بازگشايي بازار ملي سرمايه بر روي بازارهاي جهاني، اگر با اتخاذ سياست هاي داخلي سالم همراه گردد ميتواند موجبات جذب سرمايه لازم براي توسعه اقتصادي را فراهم آورد. آنچه به خصوص در اين زمينه حائز اهميت است، آن است كه سرمايهگذاري مستقيم خارجي، به مراتب بيشتر از سرمايه اسنادي در انباشت سرمايه و رشد اقتصادي موثر است.
درست است كه جهاني شدن بسياري از تخلفات و قاچاق كالاها و خدمات را به معضلي جهاني بدل ساخته است، اما همزمان راه حل هاي آن ها را نيز جهاني ساخته است. كشت و توزيع موادمخدر در افغانستان ديگر معضلي ملي و منطقه اي نيست، بلكه مسأله اي حاد براي كليه كشورهايي است كه با قاچاق فرآورده هاي موادمخدر رو به رويند؛ ولي موازي با آن، بسياري از كشورهاي پيشرفته دنيا براي كنترل و ريشه كني آن، ميليون ها دلار سرمايه گذاري كرده اند؛ امري كه از عهده مردم فقير افغانستان خارج است. درست است كه جنگ يكي از دستاوردهاي جهاني نظام بين الملل پس از يازده سپتامبر بود، ولي همراه با آن، اتحاد جهاني براي صلح و ضرورت آن را جهاني ساخته است. در طول تاريخ هيچگاه رئيس جمهور يك كشور ابرقدرت، براي پيشبرد خواسته هاي خويش تا به اين حد در سطح جهان تحت فشار نبود.
تهاجمات فرهنگي امروز با هويتي جديد شروع به تحقق و بازآفريني كردهاند. اكنون از پس بينظميهاي جديد فرهنگي، اشكال جديدي از مقابله فرهنگ ها صورت بسته است. نبرد عظيم امروز بين "فرهنگ تكثرگرا"، كه همه فرهنگ ها و اديان را محترم ميشمرد از يك سو و "فرهنگ هايي كه انحصارطلب" هستند ، از سويي ديگر آغاز شده و جريان دارد. فرهنگ تكثرگرا در پي راهحل ها و رويكردهايي براي تحقق و فوران حقوق انساني، ملي، زيستي، اخلاقي، جنسي، قومي، ديني و غيره است كه بينش نويني از همزيستي را ميطلبد كه مي تواند خود به توافق هاي جديدي منتهي شود، نهادهاي سنتي موجود را دوباره سازمان ميدهد و در برخي موارد نهادهاي تازهاي به وجود ميآورد. اين فرهنگ حامي الگوهاي چند لايهاي از انواع هويت هاست كه به هر شخصي امكان آن را ميدهد تا همزمان به عنوان يك انسان، باورها و رفتارهاي برگزيده خويش را تعقيب نمايد و جايگاه خود را در اين دنيا ساماني دوباره دهد. در حالي كه فرهنگ انحصارطلب درصدد يكرنگ ساختن و از ميان برداشتن گوناگوني هاست و درصدد است فرهنگ هاي ديگر را زير سلطه گرفته و هويت هاي ديگر انساني را قرباني سازد. با اين همه در ابعادي وسيع تر از تهاجم فرهنگي، ما با تبادلات و تعاملات فرهنگي مواجه هستيم. فرهنگي هاي مختلف به شكلي مستقيم و غيرمستقيم بر يكديگر تأثير مي گذارند و حتي بسياري از فرهنگ هايي كه در رقابت و نبرد با يكديگر هستند، در دشوارترين شرايط از ابزار و روش هاي يكديگر مي آموزند و در خوش بينانه ترين منظرها، در اهداف و برنامه هايشان تحولاتي نامحسوس روي مي دهد. با رسانه اين فرآيند شتابي متكثرتر و افزون تر يافته است.
در دنياي امروز اديان نيز به مانند تمامي نهادهاي اجتماعي با گسيختگي فرهنگي مواجهاند. اين موضوع هنگامي مهمتر جلوه ميكند كه دريابيم، انتقال دين به نسل هاي جوانتر، همان فرآيندي است كه دين از آن طريق، خود را به مثابه "دين در جريان زمان" شكل ميدهد؛ اين همان چيزي است كه موجب پويايي دين ميشود و دين را براي انتقال خود در جريان زمان توانا ميسازد. مسيرهاي گوناگوني كه مستلزم ابعاد متفاوت و تركيب هايي از هويتيابي ديني در ابعاد اجتماعي، اخلاقي، عاطفي و فرهنگي هستند كه در دنياي امروز ممكن است در تقابل با الگوهاي سنتي آن قرار گيرند. بنابراين مسئله انتقال در كانون توجه جامعهشناسي ديني قرار ميگيرد. اگر آرمان انتقال اين باشد كه فرزندان بايد تصاوير كاملي از والدين شان باشند، آشكار است كه هيچ جامعهاي به اين آرمان نايل نميشود، چون تغيير فرهنگي حتي در جوامعي كه تحت حاكميت سنت قرار دارند، تداوم دارد. پس به اين معنا، هيچ گونه انتقالي خالي از بحران انتقال، موجوديت نخواهد يافت. در گذشته اين انتقال با شكيل و قاعدهمند نمودن ارزش ها، نگرش ها و رفتارها صورت ميگرفت، ولي اكنون ماهيت اين انتقال از اساس دگرگون شده و هر جامعهاي اگر درصدد است تا انتقال را با بينش كافي و به عنوان انتخابي براي نسل جديد ارائه دهد، ناگزير است كه معيارهاي جديد هويتيابي ديني را شناخته و خود را با آن همراه سازد. چنين شرايطي تمامي نهادهاي پرورشي (خانه، مدرسه و مراكز ديني) را وادار ميسازد تا رسالت شان را بازتعريف كنند، تا نسل جديد را در شرايط اجتماعي و فرهنگي جديد دريافته و امكان زايش جديد را در نگرشها، افكار و رفتارها به او دهند. توجه به اين نكته بسيار ضروري است، زيرا بسياري هنوز بازتعريف دهههاي گذشته را به عنوان الگوي نسل امروز معرفي ميكنند. اگر بر اين باوريم كه انسان رو به كمال است و هدف از خلقت را در جهانبيني ديني همين رسيدن به كمال ميدانيم، پس اين به معناي آن است كه دنياي امروز، باورها، نگرش ها، رفتارها و الگوهاي نسل امروز و متعاقب آن، بازتعريف ديني امروز را خواهد داشت، كه مشخصاً برخي از وجوه اش در نگرش ها، باورها و الگوها و بازتعريف ديروز يافت نميشود. مگر اين كه نسبت به معناي واژه كمال، شناخت دقيقي نداشته باشيم.
از ديگر سوي، بسياري رسانه هاي جهاني را نه تنها ابزار نظام سلطه، بلكه نوعي استيلاي عملي قدرت منتفذان و زورمداران بر مردم مي دانند. اما واقعيت اين است كه اينك اينترنت باعث شده است تا كشورهاي عقب افتاده كه از توان توليد دانش اندكي برخوردارند، از ميلياردها دلار اطلاعات و دانش مجاني كشورهاي پيشرفته استفاده كنند. فقط در روزهاي نخست گشايش اينترنت، اطلاعات و دانشي كه ايالات متحده روي اينترنت در اختيار مردم ديگر كشورهاي جهان گذاشت، بالغ بر 800 ميليارد دلار برآورد شده است! بد نيست بدانيد، تحولات شگرف تكنولوژيهاي اطلاعرساني و پيشرفتهاي شتابان فنآوريهاي نظام اطلاع رساني در جهان، موجب دستيابي به عدالت، مردم سالاري، كاهش رنجها و كمك به كسب حقوق انساني و ديني مردم در راستاي تحولات جهاني شدن خواهند شد و آن هنگامي خواهد بود كه نگرش سنتي ما به پديدههاي جديد نظام اطلاع رساني و تحولات موثر در ساخت جامعه اصلاح شود. پيش از عصر رسانهها هر شخصي عمدتاً در حد محيط فيزيكي و اجتماعي اطراف خود تأثيرگذار بود، ولي در عصر ارتباطات راديو، تلويزيون، روزنامهها و مجلات و تمامي اطلاعات مبتني بر خانوادهها، نهادها و فرهنگ هاي جوامع مختلف در اختيار هر شخصي قرار ميگيرد كه به رسانهها رجوع كند و انبوهي از اخبار و اطلاعات گوناگون، تخصصي و حتي متناقض را دريافت كند و همين تكثر است كه خصيصه جديد ديگري را به دانش مبتني بر اطلاعات ميافزايد. به بيان ديگر، در قلب انقلاب ارتباطات، انتشار جهاني دانش نهفته است و از اين روي انقلاب ارتباطات ميتواند به نفع بشريت و در راستاي كاستن فاصلهها قرار گيرد و دموكراتيك و آزاديبخش باشد.
افكار عمومي امروزه بيش از هر زمان ديگري در عرصه سياست و اجتماع براي خود جا باز كرده است. اگر در گذشته حكومت ها ميتوانستند با ناديده گرفتن خواست مردم، خودسرانه به هر اقدامي متوسل شوند، اكنون با پديدهاي به نام "افكار عمومي" مواجه هستند كه به عنوان اساسيترين عامل در عرصه واقعيات اجتماعي و سياسي مطرح ميشود. اين پديده تنها به قلمرو داخلي كشورها محدود نميشود، بلكه در سطح جهاني نيز حكومت ها و دولت ها ناگزيرند افكار عمومي جامعه بينالمللي را مراعات كنند و از اقدامات خودسرانه و منافي با افكار عمومي جهان پرهيز كنند.
ارتباطات و رسانههاي جمعي از طريق انواع تكنولوژيهاي اطلاعاتي، افكار كنوني جهان را شكل ميدهند و متغيرهاي فرهنگي از جوامع مختلف به متغيرها و عواملي تأثير گذار در فرهنگهاي جوامع ديگر بدل شدهاند. تكثر، تنوع و انتشار رسانهها و هويت جديد كنونيشان كه آنها را از حكومت ها و دولت ها مستقل ساخته است، اين امكان را به شهروندان داده تا از طريق افكار عموميشان، سياستمداران را وادار سازند تا آن ها را به عنوان تعيينكنندگان اصلي خواسته ها، علايق و تصميماتي به حساب آورند كه در همه عرصههاي ملي و بينالمللي اتخاذ ميشود. اگر چه هيچگاه آن استقلال و اين تصميمات كامل و مطلق نيست، اما حكومت هاي خودكامه كه پيشتر توانسته بودند شبكههاي وسايل ارتباط جمعي جامعه را در مهار داشته باشند، اكنون از متوقف كردن جريان اطلاعات كه از طريق آنتنهاي ماهواره، فكس، موبايل و اينترنت ارسال ميشود، ناتوان ماندهاند. از اين روي سياستگذاران و برنامهريزان امروز ناگزير از منظور داشتن افكار عمومي به عنوان واقعيتي انكارناپذير هستند و هيچ گاه در طول تاريخ سياسي و اجتماعي، افكار عمومي تا به اين حد از اثرگذاري برخوردار نبوده است.
در سال 2001، نكته ظريف و بسيار مهم ديگري نيز در رابطه با بحث فوايد و مضرات پديده جهاني شدن مطرح شد. اين نكته كه به ويژه پس از حادثه 11 سپتامبر مطرح شده است و بسياري از نقاط ضعف جهاني شدن را پيش روي مردم دنيا قرار داده است، مساله مديريت فرآيند جهاني شدن در سطح ملي و بينالمللي است. اين مديريت بايد به نحوي اعمال شود كه همگان از مزاياي جهانيشدن منتفع شده و مضرات آن نيز به حداقل كاهش پيدا كند. ترديدي نيست كه گشودن دروازه كشورها به روي جامعه جهاني و هم پيوندي اقتصادها، فرهنگ ها و سياست ها، آيندهاي اميدبخش را براي دهكده جهاني ترسيم ميكند. اما، آنچه مهمتر است، اين كه جهاني شدن تنها راه مطمئن به سوي تحكيم امنيت بين اللملي و حفظ صلح جهاني است.
جهان و خاورميانه پس از يازده سپتامبر
نظام روابط بين الملل پس از يازده سپتامبر مورد تجديدنظر و بازتعريف قرار گرفته و هژموني جديدي بر اساس آن در حال شكل گيري است. برطبق شرايط جديدي كه جهاني شدن پديد آورده به تحولات سياسي جهان به گونه اي ديگر نگريسته مي شود. واقعيت اين است كه پس از جنگ سرد و به ويژه فرصت ها و تهديدهاي جديد پديد آمده پس از يازده سپتامبر، نگاه پيشروترين نقش آفرينان سياست هاي بين المللي از اساس متحول شده است. آن روابط جديدي را در تعاملات و تقابلات كشورهاي مختلف بر اساس هژموني هاي متغيير آتي نويد مي داد. نخست براي اين كه در شرايط حساس و حياتي جهاني و منطقه اي، هر نوع تصميم گيري و استراتژي اي اتخاذ گردد، پيش از هر چيز لازم است تا تفكرات قالبي خود را در روابط بين الملل مورد تجديدنظر جدي قرار داده و خانه تكاني اساسي صورت دهيم.
نخست نگاه سناريويي به وقايع جهاني جهاني و برآوردهايي نه جزمي، كه محتمل بر اساس آن. نگارنده در مقاله اي كه با عنوان "جنگي كه به قطعيت نياز نداشت" در مورخ 4/2/82 در روزنامه ايران شماره 2444 منتشر شد، تبيين كرد كه آمريكا و متحدانش براي جنگ عراق چون بسياري از برنامه ريزي هاي ديگرشان، چندين حالات محتمل را كه در انتها به سناريوهايي منتهي مي شدند، مدنظر داشتند. تا پيش از آن، سياسيون در ايران، سناريو را نمايشي كاملاً صوري و فريبكارانه جهت اهدافي پنهاني تأويل مي كردند كه به نتايجي قطعي و ثابت كه بر عليه ما نشانه رفته است، منجر مي شود و از اين رو تنها راه ما، مخالفت با آن است؛ اما نگارنده تشريح كرد كه سناريوها نتيجه برنامه ريزي هايي دقيق در علوم كاربردي (كه علم سياست تنها يكي از آن هاست) براي پيش بيني همه نوع وقايع، به خصوص براي حالات ممكن و غيرقابل پيش بيني است، كه پيشبرد آن ها، ولو توسط دشمن، بستگي به واكنش هاي حساب شده ما دارد كه مي تواند به نتايجي كاملاً متفاوت منتهي شود. خوشبختانه، پس از آن، بسياري از روزنامه نگاران، سياسيون و مسئولان رده هاي مختلف در كشور، سناريو را به اين معني به كار گرفتند و آن سرمنشاء حركتي بزرگ نيز با نام هاي جنبش نرم افزاري و نهضت توليد علم نيز شد (كه براي نگارنده بسيار جالب بود و انتظار چنين تأثيرگذاري اي را نداشت؟!) . نگاه سناريويي به جريانات غيرقابل پيش بيني عراق نشان داد كه تا چه حد آن ها حائز اهميت اند و دولت امريكا جايي كه از سناريوهاي عراق پس از تصرف استفاده نكرده بود، معضلي بزرگ را پيش روي خود ديده بود؛ بي ثباتي در عراق مي رفت كه در آخرين انتخابات رياست جمهوري آمريكا، بوش را به زير كشد و او با اندك درصدي در كاخ سفيد باقي ماند.
امروز اكثر مشكلات و معضلات پيش روي كشورها ديگر تنها مسأله اي ملي نيست، بلكه منطقه اي و جهاني است. سرنوشت جديد عراق برحسب وقايعي كه بدان ربطي نداشت رقم خورد. فلسطين ديگر مسأله اي عربي و منطقه اي نيست؛ همان طور كه وقايع بوسني و كوزوو به مردم آن سرزمين، صربستان و حتي اتحاديه اروپا محدود نمي شود و نگاه به آن ها جهاني است. دخالت در دارفور، ليبريا و سومالي نيز نشان داد كه بر خلاف تفكرات كهنه پيشين، دخالت كشورهاي قدرتمند به مناطق نفت خيز و داراي انرژي نيز محدود نمي شود. اكنون اگر رئيس جمهوري از اين كشورها بخواهد زمام امور را در دست گيرد، بايد نه تنها درباره شرايط كشور خود، كه مهمتر از آن، براي معضلات بين المللي و كشورهاي بحران خيز مذكور، برنامه اي مشخص داشته باشد و در سال هاي اخير تأثيرگذاري اين متغيرهاي خارجي، در گزينش و تغيير مقامات بلندپايه كشورهاي قدرتمند، بسيار بيش از هر متغير داخلي ديگر بوده است.
در دنياي امروز تروريسم نيز مسأله اي جهاني شده است. پس از يازده سپتامبر، ايالات متحده آمريكا دريافت كه او بايد پاسخگوي برخي از وقايعي باشد كه در ديگر نقاط جهان با آن مواجه اند. اگر حمله به افغانستان واكنشي به حمله تروريست هاي پناهنده شده به آن سرزمين بود، حمله به عراق پيشگيرانه بود تا مبادا آنجا نيز مأمني براي تروريست ها شود كه باز آمريكا و متحدانش در آينده با حملاتي مشابه يازده سپتامبر غافلگير شوند. با اين كه ايالات متحده آمريكا برنامه هاي كوتاه مدت دستگيري و كشتن القاعده و شبكه هاي مرتبط با آن و حمله به افغانستان و عراق را اتخاذ كردند، از مطالعه علل ريشه اي و پنهان تروريسم نيز غافل نشدند. در مطرح ترين آن پژوهش ها كه مورد پذيرش دولت آمريكا واقع شد، ريشه هاي تروريست را (به درست يا غلط) در خاورميانه اي با رژيم هاي ديكتاتوري يافتند كه چون كشتزار رشد و پرورش تروريست عمل مي كند و تروريست ها در چنين جوامعي به سبب اعمال فشارهاي امنيتي و حكومتي در جوامع بسته، با وجود شكل گيري، اجازه بروز نمي يابند؛ در نتيجه به جوامعي مي روند كه توان بروز داشته باشند و كجا بهتر از جوامع دموكرات غربي؟! به بياني ديگر، از منظر آنان، تروريست صادرات عمده خاورميانه ديكتاتور به جوامع غربي بود. راهكار آنان تغيير تدريجي رژيم هايي در منطقه بود كه بسياري از آن ها پيش از اين، مورد حمايت آمريكا بودند. خاورميانه بزرگ با نيل به اين هدف مطرح شد.
فرصت هاي منطقه اي
پيشنهاد گفتگوي تمدن ها توسط كشورمان، به ايران در نظام بين الملل جايگاهي ويژه بخشيده بود. آن وجهه اي انساني و متمدن از دين را معرفي مي كرد كه با استقبال بي نظير كشورهاي مختلف جهان نيز مواجه شد. شرايط فراهم بود تا از اين طريق كشورهاي اسلامي عملاً دستاوردهاي دنياي جديد را در قالب اسلام جذب كنند و ما نيز نقشي كاملاً پيشرو را در جهان اسلام و منطقه ايفاء كنيم. آن با استقبال كشورهاي پيشرفته و قدرت هاي بزرگ نيز مواجه شده بود (و استقبال بي نظير سران كشورهاي غربي از خاتمي حكايت از اين واقعيت داشت)؛ چرا كه آنان نيز خواهان رودررويي با تمام جهان اسلام نبودند و بسيار مايل اند تا آلترناتيوي براي اسلام بن لادني و ملا عمري (مبتني بر تروريسم و جهالت) بيابند. بنابراين، اين فرصتي براي ما بود تا مهمتر از تبديل شدن به قدرتي منطقه اي، به قطبي فرهنگي بدل شويم؛ با تأكيد بر زندگي مسالمت آميز تمامي اقوام، ملل و اديان در كشورمان و منطقه، كه به گونهاي آشتيجويانه در كنار يكديگر زندگي كنند و با رعايت موازين حقوق بشر در راه توسعه در دنياي امروز گام برداشته، نقش پيشرو خود را ايفاء كرده و جايگاه شايسته خويش را بيابيم؛ به خصوص كشورهاي آسياي ميانه و كشورهاي اسلامي كه قرباني اسلام متحجر و تندرو بوده اند، تشنه چنين تحولاتي بود. اما با تحولات بعدي كه به وقوع پيوست، متأسفانه آن فرصت از دست رفت.
اما حالا آن منوط به اعمال چنين رويه اي در كشور ماست. ما تا الگويي عملي از نظامي موفق ارايه نكنيم كه در آن بتوان به پيشرفت و توسعه دست يافت، در عين حالي كه، به تجلي الگوي مسالمتآميز همزيستي همه اديان و اقوام با علايق و خواسته هاي مختلف در كشورمان مبادرت ورزيم، نخواهيم توانست از كشورهاي ديگر انتظار داشته باشيم كه پيرو راه ما باشند! تنها در اين صورت است كه خواهيم توانست در عصر جهاني شدن هم بر تكثر فرهنگي صحه بگذاريم و هم بر هويت ملي براي انسجام كشور تأكيد كنيم، بدون آن كه حقوق بشر را زير پا گذارده و در عين حالي كه با ساير تمدنهاي جهان تعامل فرهنگي داشته و از آن ها ياد گرفته و بدان ها ياد دهيم
