ماهنامه الکترونیکی رونا: حزب يا محفل ايراني

بسياري از مفاهيم و اصطلاحات علوم انساني محصول تمدن و فرهنگ ديگري است که در طي زمان به مرور توسط حاملان اجتماعي سياسي آن وارد جامعه ايراني شده است. بخش عمده اي از اين مفاهيم در اين وادي دچار تطورات و تفسيرهاي مختلف و بعضاً متضادي شده است و کمتر مفهومي از اين قسم را مي توان يافت که اجماعي در مورد آن حداقل دربين نخبگان ايراني وجود داشته باشد . در عين حال به برخي مفاهيم و اصطلاحات که محصول تجربه مثبت بشري است ظلم فراواني شده است . به نظر مي رسد که حزب يکي از اين مفاهيم است . حزب نيز به ماننددموکراسي ، حقوق بشر، عدالت ، رشد ، توسعه و ساير مفاهيم به نوعي دچار اين مسأله شده است.
سئوالات زيادي در اين خصوص در جامعه ما وجود دارد . پرسش هاي از اين دست که آيا اساساً حزب براي اداره جامعه ضروري است ؟ آيا تجربه کار حزبي در ايران وجود داشته است ؟ آيا به لحاظ تاريخي و توسعه يافتگي به اين نقطه رسيده ايم ؟ و .... به باور نگارنده بسياري از اين مفاهيم در عين اشتراک لفظ معاني و محتوي هاي متفاوتي در منظر افراد دارند . حزب را اين چنين تعريف کرده اند : گروهي از افراد که با داشتن هدف و ايدئولوژي مشترک براي دستيابي به قدرت جهت اداره ممکلت تلاش مي کنند و در اين راه از کادرهاي ورزيده و کار آمد جهت اداره امور برخوردار بوده و در عين حال داراي ارتباط اندام واره وارگانيک با بدنه اجتماعي بوده و منافع گروه و يا طبقه خاصي را رهبري مي نمايند . طبيعي است که ضرورت شکل گيري و تقويت احزاب به معناي فوق به همراه الزامات آن نيازمند ساختار سياسي و حکومتي ويژه اي است به عبارت ديگر قالب يک ساختار دموکراتيک ، عادلانه و آزاد است که امکان ورود و خروج به قدرت به معناي حزبي آن ميسر مي باشد . اين نياز يک الزام است اما قطعاً کافي نيست .
از اين رو براي بررسي اين مسأله که در بستر تاريخي و سياسي ايران چه اتفاقي افتاده است بايد به اين مسأله از دو وجه نگاه کرد . برخي از متفکران ايراني بارها اين مسأله را طرح کرده اند که بيش از صد سال از مشروطيت مي گذرد اما سالهاست که سئوالات جامعه ايراني تکرار مي شود و آرمانهاي مشروطه محقق نمي شود . به نظر مي رسد که طرح اين عنوان کلي بدون آناليز آنچه عملاً در ايران اين صد ساله رخ داده ساده کردن و تقليل مسأله مي باشد . بررسي تاريخي اين دوره نشان مي دهد که آرمانهاي مشروطيت از جمله همين مقوله حزب صرفاً در حد شعارهاي بخش هايي از جامعه روشنفکري و برخي سياسيون ايراني بوده است که هيچگاه امکان بروز وظهور در ساخت سياسي ، اجتماعي ايران را نيافته است . در همه اين دوره ها حاکميت حاکم بر ايران به نحوي بوده است که اساساً اجازه شکل گيري پروسه جابجايي آزاد نخبگان را نداده است البته ذکر اين نکته نبايد به پاک کردن صورت مسأله بينجامد . چرا که حاکميت هاي حاکم برايران از آسمان نيامده اند بلکه نماد و تجلي مناسبات اجتماعي ، سياسي ، فرهنگي و اقتصادي توده هاي ايراني بوده اند و از قضا واقعيت هاي تاريخي ايران نشان مي دهد که بين اين دو يعني حاکميت و توده ها ارتباط تنگاتنگ و نزديکي وجود داشته است .
اين مسأله بدان معناست که براي پاسخ به سئوالات جامعه ايراني صرفاً تکيه براين اينکه استبداد تاريخي مانع از تحقق آرمانهاي مشروطيت و ساير جنبش هاي اجتماعي مردم ايران شده است به نوعي تقليل و ساده کردن مسأله است طبيعي است که رويکرد و کنش حاصل از چنين تفکري کنش به سوي قدرت خواهد بود و ين آفتي است که تمامي فعاليت هاي روشنفکري جامعه ايراني رادر ادوار مختلف با خود داشته است واقعيت اين است ترکيب جامعه ايراني ترکيبي توده- نخبه بوده است و اين دوگانه تاريخي تحت تاثير مراجع فکري خاص خود بوده اند . در هر مقطع تاريخي که بين اين دو ، يک نوع همفازي نسبي ايجاد شده است در نتيجه آن يک تحول تاريخي صورت گرفته است . اما بااين حال در اغلب مقاطع تاريخي بين اين دو شکاف عميقي وجود داشته است .
حزب به آن معنا که در بالا گفته شدتناسب تاريخي چنداني ، با بخش توده اي جامعه ايراني نداشته است بنابراين مي توان گفت که واقعيت وجود استبداد تاريخي در ايران بيش از آنکه ساختگي يا معلول عامل خارجي باشد نتيجه بافت توده اي جامعه ايراني مي باشد و همين طور حاکميت هاي تاريخ ايران . از اين رو مي توان گفت که در هيچ مقطعي از تاريخ ايران زمينه مناسب براي تجربه حزبي وجود نداشته است. اين مسأله بيش از آنکه مربوط به حاکميت ها باشد بايد آنرا ذيل مفهوم توسعه نيافتگي جامعه ايراني جستجو کرد. زماني که مسأله را ذيل توسعه ايران بررسي کنيم ديگر آنرا به مسأله قدرت و ساختار حاکم تقليل نخواهيم داد . حال سئوال اين است با اينکه زمينه فعاليت حزبي در ايران نبوده آياآنچه تحت عنوان صدها گروه ، دسته و حزب در اذهان مردم شکل گرفت چه بوده است ؟ بررسي و آناليز ترکيب اين گروهها ، اهداف ، برنامه ها ، نوع مناسبات ورفتار آنها مؤيد آن است که در بهترين حالت آنها را بايد محافل روشنفکري و در بدترين حالت بايد آنها را محافلي براي کسب قدرت ( نه به معناي مثبت آن ) دانست و اساساً اين جمعها و عملکرد آنها بوده است که زمينه ايجاد يک ذهنيت منفي تاريخي را در اذهان مردم ايجاد کرده است . مسأله حزب و عدم موفقيت احزاب در ايران از منظرهاي متفاوتي نگريسته مي شود . برخي عامل استبداد ، عده اي عوامل فرهنگي ، اجتماعي ،اقتصادي و عدم شکل گيري طبقات اجتماعي در ايران را دلايل اصلي آن برمي شمارند . اين تنوع نگاه و ديدگاه درهمين شمارة ماهنامه ما نيز به خوبي قابل رؤيت مي باشد . شايد همه اين ديدگاه ها بخشي از حقيقت را به همراه خود داشته باشند . مخلص کلام اينکه در بستر تاريخي سياسي ايران کمتر تجربه اي از شکل گيري احزاب داشته ايم و اين مسأله دلايل چند وجهي و پيچيده اي دارد که بايد همه ابعاد آنرا در نظر گرفت تا از در افتادن در ورطه ساده انگاري جلوگيري شود . به نظر نويسنده بايد عدم موفقيت احزاب در ايران را ذيل توسعه ايران بررسي کرد چنانچه اين اجماع در جمع نخبگان جامعه ايران صورت پذيرد برخي از سوء فهم هايي که در اين زمينه وجود دارد از بين مي رود و آهنگ تحولات جامعه و مطالبات مردم و انتظارات نخبگان ايراني و ميزان تحمل حکومت ها ذيل يک روند موزون ، آرام ، تدريجي و پايدار حرکت خواهد کرد . طبيعي است نتيجه اين فرايند نهايتاً شکل گيري احزاب واقعي در جامعه خواهد بود . و اين احزاب واقعي خواهند بود که مي توانند جامعه را اداره کنند .
