يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچكس نبود در سرزمين ما شايد نباشد كسي كه تا كنون جمله فوق و جملاتي نظير آن را نشنيده باشد. هر كسي هم كه سايه پدر و مادري را بر سر داشته و از نعمت پدر بزرگ يا مادربزرگي دنيا ديده و تيزبين برخوردار بوده است . امروز شايد انباني از قصه هايي شيرين ايراني با خود همراه دارد كه مطلع همه آنها همين جمله آغازين يعني يك بود.يكي نبود است.
روزگاري من وبرادرم در دو سوي پدربزرگ مادري ،زير بازوها و دستان فراخش قصه هايي شيرين «مرد و نامرد»پسران پادشاه ملك احمد،ملك محمد و ملك جمشيد ،«كبوتران سخنگو »و «نارنج و ترنج»را مي شنيديم و نخودچي كشمشي را كه پدربزگ خوش سخن در دستانمان مي ريخت مي خورديم و سرمست تصاويري بوديم كه بيان زيبا و مصور قصه،توسط پدربزگ در ذهنمان مجسم مي كرد.تو گويي وقتي ملك جمشيد،كه به اشتباه سوار بر گردن گاو سفيد شد و به پشت گاو سياه پرت شد تا او را به دره بدبختي و تاريكي پرتاب كند در آن لحظه مقابل چشمانمان بود و ما نيز مي توانستيم اگر بخواهيم پشت آن گاوهاي تنومند پريده و به سمت دنياي خوشبختي ها يا دره بديها پرتاب شويم .
امّا انگار آن روزها با رفتن پدربزرگ به پايان رسيد. هفت ساله بودم كه يك روز پدربزگ را وسط اتاقي دراز كشيده با پارچه سفيدي كه رويش را پوشانده بود، ديديم. از آن فضا تنها همهمه اي را به ياد دارم كه در ميان دختران و پسران و همسر و همسايه اش در جريان بود و من در آن دنياي زيبايي كه او هميشه برايم مجسم مي كرد،پدربزگ را در لباس سفيدي در پرواز مي ديدم كه در دامن دشتي سرسبز به من مي خندد و مي گويد: علي جان نخود و كشمش تون و توي پاكت روي طاقچه گذاشته ام.دايي مي گفت صبح آن روز او شاد بود و مي خنديد و به من كه هميشه در هراس زندان و بازداشت و شكنجه ام بود گفت:پسرم از توراضي ام خوب زندگي كنيد و با هم خوب باشيد. من هم ديگر بايد بروم...و
دايي بعدها به من گفت من هم سالها آرزوي تو را داشتم كه يك روز بنشينم و قصه هاي بابا رو ضبط كنم .اما حيف كه در آن سالها كارهايي بود كه فكر مي كردم مهم ترند و براي اين كار وقت زياد است.پدربزگ دنياي تجربه بود. انباشته از مثل و حكم. گنجينه اي از رمز و راز كه من شيفته قصه هاي گاه واقعي و گاه راز آميزش بودم .امروز صداي نفسش و حتي كلام شيرينش همواره در گوششم نجواست كه:«اليمي پيچاق كسيب دي دسته پيچاق كسيب دي
ياق گيترين ياق لياخ دستمال گيترين باقلياخ
دستمال دو بونيوندا دو شيروان يولوندا
شيروان يولي سر به سر ايچينده ميمون گذر
ميمون دوغدي بير اوقلان آديني گويدي سليمان»
و...
اين خاطرات و اين قصه را بدان آوردم كه بدانيم و آگاه باشيم، قصه و قصه سرايي و شرح آن سال ها را به فراموشي سپرده ايم. امروز انديشه اي و اراده اي بايد تا بنا نهد، بنيادي را براي حفظ و اشاعه فرهنگ و ادبيات غني شفاهي كه تاكنون استخوان بندي همه توليدات ادبي و هنري ما بر روي آن بنا شده است. همان ادبياتي كه ريشه در خرده فرهنگها دارد. پر مايه است و زاينده. سوژه است و الگو و اي بسا كهن الگو. اگر امرز نيز كارهايي ديگر كه به الويت نهيم،داشته ها از كف دهيم و باقي به حسرت نشنيم. اين مهم نيز به سعي شخص ميسر نگردد كه اگر مي شد شايد دهخدا و سعيد نفسي و احمد شاملو كفايت بود. دهخداها و نفسها و شاملوها نياز است تا همتشان ذيل انديشه اي تجميع شده در قالب همان بنياد يا مركز حفظ و اشاعه و يا هر نام ديگر و البته غير وابسته به دولت يا نهاد قدرت آن كار سترك به انجام رسانند. به اميد و جدي گرفتن موضوع.
