« ساقِ تو ، سازِ پدر»
[ نوید سلطانی ]
تكيه زد به درختِ سرو با آن تنِ تنومند و چشم هاي مشكي و مورّب. پيكاني جلوي پايش ترمز كرد.
- يك يخچال دارم
نگاهي به ساعتش كرد. سيكو بود. از آن قديمي ها
- من نمي برم
حمّال بود ولي اين ساعت بار نمي برد. تكيه مي زد به درخت و منتظر. هر روز اين موقع دختري از آنجا مي گذشت با موهاي قهوه اي و چشمان آبي و لبخندي كه از لب هايش دور نمي شد.
دختر آمد و رفت و مرد نيم ساعت جاده اي را زُل زده بود كه معبر هميشگي دختر بود. خواست سيگاري دود كند.ادامه