[ تاريخ انتشار :شنبه، 27 آبانماه 1385]     [ موضوع :چهره های برتر]    [نسخه قابل چاپ ]

 جمال مير صادقي در گفتگو با «رونا»
[ كبوتر ارشدي ]

در يكي از همين روزهاي پاييزي وارد خانه اي مي شوم كه وقتي در سال 1349 توسط خانواده ميرصادقي خريداري شده، 15 سال از زمان ساختش مي گذشته است، وارد اتاق پذيرايي مي شوم بر ديوارها تابلوهايي از هانيبال الخاص و نيلوفر قادري نژاد، نقاشان شناخته شده ايران ديده مي‌شود.جمال ميرصادقي نويسنده، در زمينه داستان كوتاه، تكنيك هاي داستاني و رمان آثار ارزنده اي دارد. او در وادي ادبيات سالها قلم و قدم زده است متولد 1312 تهران محله دردار خيابان ري است.

پدر و جد پدريش همه از متولدين تهران هستند و از مادرش بسيار به نيكي ياد مي كند تا آنجا كه مي گويد: «من هرچه دارم از مادر دارم ». پدر را كه به گفته او: «درس خواندن بچه را هرهري مذهب مي‌كند» قشري مي‌داند و مخالف سر سخت تحصيل ... جمال كوچك بعد از دريافت تصديق 6 ابتدايي به خواست پدر ترك تحصيل مي كند و وارد دنياي كار مي شود. حدود 3 ماه در دكان قصابي پدر كار مي كند كه اين هم بيماري او را در پي دارد. جمال به هر حال انتظار پدر را برآورده نمي كند و بعد از بيماري با كمك پدر بزرگ و مادر دوباره به مدرسه رجوع مي كند و پذيرفته مي شود. جمال از سن 14- 13 سالگي معلم سرخانه مي شود و مي تواند پول تو جيبي خود را تامين كند. او در سال 1333 همزمان با تحصيل در سال آخر دبيرستان دوره تربيت معلم را هم مي گذراند و با اخذ مدرك ديپلم وارد دانشگاه مي شود و رشته ادبيات را تا مقطع ليسانس ادامه مي دهد. او از خاطراتش مي گويد. از اولين كتابهايي كه در كودكي مي خوانده است. به ياد مي آورد زماني را كه كلاس چهارم ابتدايي بود ... وقتي مادر بر سر اختلافاتي كه با مادر شوهر داشت از خانه قهر مي كند، خانه اي قديمي با آب انبارهايي بزرگ او ظهر يك روز تابستاني كه حوصله اش از خانه نشيني سر مي رود براي خروج از خانه تلاش مي كند اما موفق نمي شود. وارد يكي از آب انبارها مي شود. به قول خودش: «بعد از كندوكاو در آب انبار كتابي را كه جلد و كاغذهايش از فرط كهنه گي زرد شده بود پيدا كردم بنام اميرارسلان . كتاب مصوري بود كه خواندنش مرا در خود غرق كرد. مادربزرگ وقتي كتاب را در دست من ديد تلاش كرد آن را از من بگيرد. او معتقد بود هر كسي اين كتاب را بخواند آواره بيابان مي شود.» جمال كوچك با اين كتاب جهان قصه را كشف مي كند و با خود مي گويد: « من هم مي توانم بنويسم» جمال ميرصادقي از كلاس اول دبيرستان با بيژن مفيد بازيگر و نمايشنامه نويس نامدار ايراني همكلاس مي شود. اين خانواده بافرهنگ در ذهن جمال دبيرستاني دنيايي ديگر مي سازد. او مي گويد: «دوستي با بيژن و خانواده اش تأثير بسياري بر من داشت». ميرصادقي در آن سالها بي آنكه جذب هيچ حزب يا تشكيلات سياسي شود، دوستاني اهل سياست مي يابد او از پرويز كلانتري به نيكي ياد مي كند.آرمانهاي اين دوستان او را بسوي عدالت خواهي سوق مي دهد و تحولي در ذهن جوانش ايجاد مي كند. از همان سال‌هاي دبيرستان همراه بيژن مفيد داستان نويسي را آغاز مي‌كند. بعد از ورود به دانشكده ادبيات همكاري با مجله‌ي سخن شروع مي‌شود. اولين داستان او كه به چاپ مي‌رسد داستان«برف‌ها، سگ‌ها، كلاغ‌ها» است كه در سال1337 منتشر مي‌شود. در همان سال با داستان«من، مرد» در مسابقه‌ي ادبي سخن شركت مي‌كند و جايزه سخن نصيب او مي‌شود. از بزرگاني كه روي داستان‌هايش پيش از چاپ نظر مي‌دادند نام مي‌برد، از جمله دكتر مهرداد بهار و دكتر محامدي. سرانجام بعد از دريافت جايزه سخن، جمال مير صادقي توسط دكتر خانلري به تحريريه‌ي مجله‌ي سخن دعوت مي‌شود كه دكتر زرين كوب، سيروس پرهام، دكتر محجوب و دكتر احمدي نيز از اعضاي آن بودند. جمال ميرصادقي دوره‌اي را همراه با جعفر والي، فهيمه راستكار، عباس جوانمرد و جمشيد لايق در نشست‌هاي ادبي كه در خانه بيژن مفيد برگزار مي‌شد، مي‌گذراند و همراه برخي از همين دوستان به كلاس‌هاي بازيگري مي‌رود اما بعد از سه ماه به گفته‌ي خودش درمي‌يابد كه اين كاره نيست. از پيش مي‌دانم كه مير صادقي شغلهاي گوناگوني را از سر گذرانده است. در اين باره از او مي‌پرسم. خاطرات شيريني دارد. او كه از قصابي در دكان پدر آغاز كرده به شغل‌هاي معلمي، دبيري، كتابداري و ..... مي‌رسد از دوره‌اي تعريف مي‌كند كه همراه م. اميد و محمد زهري در كتابخانه‌ي ملي كتابدار بوده است و از سال‌هاي بعد از تحولات«اصل چهار» كه در سازمان امور اداري استخدامي كشور در حوزه آزمون سازي مشغول به كار مي‌شود.«درازناي شب» و «شب چراغ» محصول همين سال است. مير صادقي در43 سالگي بازنشست و در بنياد فرهنگ به مديريت دكتر خانلري مشغول به كار مي‌شود. بعد از انقلاب در سال58 به پيشنهاد دكتر شفيعي كدكني تدريس در دانشگاه تهران و دانشگاه ملي را آغاز مي‌كند. در اين دوره است كه جزوه‌هايي براي آموزش دانشجويان توسط او تنظيم مي‌شود اين جزوه‌ها همان متون اوليه‌اي است كه بعدها به صورت كتابي به نام«عناصر داستاني» به چاپ مي‌رسد. از او درباره اولين دوره‌ي كارگاه داستان نويسي‌اش مي‌پرسم:«آن سال‌ها كه من با دكتر خانلري همكاري داشتم به ياد دارم كه عده‌اي او را دوست نداشتند، كساني مثل آل احمد، ابراهيم گلستان و شجاع الدين شفاء آنها نشرياتي مثل فردوسي را به جان او مي‌انداختند. آل احمد به من گفته بود كه داستانهايت را براي چاپ در«انديشه و هنر» كه از نشريات آن زمان بود، بفرست كه من پرهيز كردم و اين يك جور دشمني را به وجود آورد. در جلسه‌اي ابراهيم گلستان به دكتر خانلري گفته بود چرا از چوبك داستان چاپ نمي‌كني و خانلري هم پاسخ داده بود كه ما ميرصادقي و بهرام صادقي را داريم و نيازي به چوبك نداريم. بر اثر تمام اين دشمني‌ها بعد از چاپ هر كتاب از من، نقدهاي بسيار توهين‌آميزي توسط اين گروه‌ها به چاپ مي‌رسيد.» ميرصادقي مي‌گويد:«يك چيز را صميمانه به تو بگويم، مقداري از شهرت و آوازه‌ي من به خاطر همين فحش‌هاي ناحقي بود كه من خوردم. مجسمه ساز فرانسوي،«رودن» مي‌گويد اگر به كسي حمله‌ي ناجوانمردانه‌اي شد نبايد ناراحت شود چون آن‌ها كه مي‌شناسندش تشويق مي‌شوند و آنها كه نمي‌شناسند مي‌روند و طرفدارش مي‌شوند.» پيش از آن كه به يادآوري خاطرات مير صادقي از اولين دوره كارگاه‌اش برسيم، صحبت را مناسب پرسش درباره‌ي نقد و منتقدين آن سالها مي‌بينم. آقاي ميرصادقي از دكتر براهني بگوييد...... « آن سالها براهني نبود. او بعدها آمد. آن وقت‌ها پرويز نقيبي بود و سپانلو بود و...... مريدان آل احمد و گلستان و طاهباز. بيشتر اينها بودند همه‌شان هم‌گويي منتظر چاپ آثار من كه بلافاصله فحاشي را شروع كنند. يكي از آنها جايي نوشته بود:«مير صادقي هيچ چيز از داستان نويسي نمي‌داند.» حالا بعد از اين همه سال و فروش آثارم روشن است كه اين طرف تا چه حد اشتباه بوده است. من در سفرهايي كه به انگليس داشتم آثاري را كه در زمينه‌ي تكنيك نويسنده، داستان كوتاه و رمان موجود بود، جمع‌آوري مي‌كردم، مي‌خواندم و اين اطلاعات جمع‌آوري شد تا اين كه به صورت همان كتاب«عناصر داستاني» به چاپ رسيد. متشكرم بهتر است برگرديم به آن سالي كه جلسات داستان نويسي شما در شورا برگزار شد........ :در آن دوره من از اعضاي كانون نويسندگان بودم، در بحبوحه‌ي اختلافي كه در كانون بالا گرفته بود، به اين علت كه بين هر دو گروه دوستان نزديكي داشتم، حد وسط را گرفتم. به ياد مي‌آورم سايه (هوشنگ ابتهاج) پيشنهاد امضاي استعفاي54 نفر از اعضا را به من داد. گفتم كه نه من امضا نمي‌كنم ولي در كانون هم شركت نمي‌كنم. بعد از يك سال ركن‌الدين خسروي آمد خانه‌ي ما- من ركني را خيلي دوست دارم. كتابي را هم به او تقديم كرده‌ام، «شناخت داستان» را مي‌گويم- و گفت ما گروه‌هاي آموزشي- فرهنگي تشكيل داده‌ايم از جمله گروه نمايش، شعر، ترجمه، داستان،.......... و از من خواست كه تدريس در گروه داستان را به عهده بگيرم و من هم پذيرفتم. اين اولين دوره‌ي كارگاه داستان نويسي من بود. آن سال‌ها كساني از جمله منير و رواني‌پور، حسن اصغري، كريم زاده، آشورزاده، حتي هانيبال الخاص از شاگردان من بودند. بعد از تعطيلي شورا اين بچه‌ها آمدند خانه‌ي من و بعد ار يك دوره كتابي منتشر كرديم از آثار آنها به نام« داستان‌هاي نو» در سال2-1361 به موازات كار من گلشيري هم در كانون كارگاه داستان نويسي برگزار كرد كه او هم آثار شاگردانش را با عنوان«8داستان» منتشر كرد كه داستان‌هاي نوبه چاپ سوم رسيد و 8داستان فقط يك چاپ منتشر شد. از آن سال بي‌وقفه اين كلاس‌ها در خانه‌ي من برگزار مي‌شود.» از ميرصادقي مي‌خواهم درباره‌ي دوره‌ي شكوفايي كارگاه داستان نويسي بگويد و او از همين دوره اخير نام مي‌برد. مي‌گويد ابتدا داستان مي‌خوانيم، ايرادها را مي‌گيريم بعد از3-4 هفته دوباره آن داستان خوانده مي‌شود و توسط خود من هم اديت مي‌شود. مي‌پرسم كدام يك از شاگردان خود را به عنوان بهترين نويسنده نام مي‌بريد؟ او كه نمي‌خواهد كسي را دلخور كند در نهايت از منير و رواني‌پور نام مي‌برد. آشورزاده، كريم زاده و حسن اصغري را هم از قلم نمي‌اندازد. و ادامه مي‌دهد ديگراني هم هستند كه حالا نويسندگان مطرحي شده‌اند مثل فريبا و في............ همچنان كه چايي مي‌نوشيم و نگاه مير صادقي چيزي را در گذشته جست و جو مي‌كند به ياد گلشيري مي‌افتد:«من تدريس گلشيري را در دانشگاه آزاد تاييد كردم. مي‌داني ما نگاه متفاوتي داشتيم» از او مي‌پرسم آيا اختلاف نظر اصلي شما بر سر تكنيك داستان نويسي نبود؟ ميرصادقي منكر اين نظر است او به لحاظ تكنيكي اختلافي با گلشيري ندارد بلكه به لحاظ ذهنيت و نوع نگاه اين اختلاف نظر را ارزيابي مي‌كند. از«عروسك چيني» به عنوان داستان خوب گلشيري نام مي‌برد. او مي‌گويد:«گلشيري كساني را مي‌كوبد كه جهت گيري اجتماعي دارند. گلشيري انسان سياسي بود و بسيار بيشتر از من. اما سياست را در آثارش دخالت نمي‌داد. در كارهاي گلشيري سياست ديده نمي‌شود مثل آثار آلن رب گريه يا ناتالي ساروت، درست برعكس نويسنده‌اي مثل من كه در سياست دخالت ندارد اما آثارش اغلب سياسي- اجتماعي است.» او مي‌گويد:«نويسندگاني از جرگه‌ي نويسندگان موج نو معتقدند سياست كار روزنامه‌هاست نه ادبيات. اما اين نظر به درد هر كشوري نمي‌خورد. در كشوري كه روزنامه‌ها نمي‌توانند افشاگري كنند، نويسنده موظف است كه به سياست، اجتماع و مسايل آن توجه كند.» آخرين جرعه‌ي چايش را مي‌نوشد. نگاهم مي‌كند و با لبخندي مطمئن مي‌گويد:«من معنا را فداي قالب نمي‌كنم، تكنيك در خدمت معناست.» مهرماه85 كبوتر ارشدي
 
 نظرات

آدرس ایمیل:            

آدرس سایت یا وبلاگ:

 

ارسال به دیگران
ایمیل مقصد :

ایمیل شما:

پیغام ( اختیاری ):

دسته بندی مطالب
  • آخرین خبر
  • اقتصادی
    • بانک
    • سهام عدالت
    • مشکلات اقتصادی
    • نامه وارده
  • بازتاب
  • تحلیل
    • شهر
  • جامعه
    • ازدواج
    • جرائم
    • خانواده
    • قانون مدنی
  • حقوق قضایی
  • زنان
    • تبعیض جنسی
  • سیاست
    • مجلس
  • مطالب ماهانه
    • تاریخ
    • خبر
    • شعر
    • فرهنگ و ادب
      • داستان
      • نقد ادبی
    • معرفی کتاب
    • نمایش
    • یاداشت مدیر مسوول
      • سرمقاله
  • مقاله
    • اجتماعی
    • فرهنگی
      • تاتر و سینما
        • نقد فیلم
      • مطلوعات
  • موسیقی
    • سمفونی ایران
  • نکته
    • شیطنت
  • نگاه به دیگران
  • چهره های برتر
    • روزنامه نگاری
  • کار و کارگری
    • قانون و کارگر
  • گردشگری
    • ایران
      • ایران شناسی
  • گزارش
    • گفتگو
  • یادمان
    • نویسنده

موضوعات ماه
جستجو