در شرقي ترين نقطة پارك خاوران پيدايش كردند. تمام تنش بوي گس كاج مي داد. بيهوش بود و چشم هايش با دقت پانسمان شده بود. پرستارها روي بدنش نشانة خشونتي نيافتند، مورد تجاوز قرار نگرفته بود و علائم آزاري ديده نمي شد.اولين بار كه به هوش آمد با فرياد بي رمقي گفت: « آقا محمد خان» و بيهوش شد. پرستار به همكارش گفت: آقا محمد خان ديگه چيه، حالا ديگه... ناگهان ياد متني افتاد روي پارچه تنزيپ كه با خط بسيار بد و نزديك به خط كوفي نوشته شده بود « كرمانه!
ما صاحب چشمان تو بوديم، مال خودمان را مطالبه كرديم. كرمانه دختر شاهرخ، دختر جعفر، دختر كريم، عفو كنيد كه پلك وجيه شما را مجروح كرديم با آن تكان نا به جا كه خودتان خورديد.»
بار دوم كه به هوش آمد، آرام بود. پرستار متوجه شد و گفت: «به هوش آمدي كرمانه؟»
دختر فرياد زد: «آقا محمد خان»
پليس بي توجه به منع پزشك وارد اتاق شد. سروان پيري كه معلوم بود از درجه داري به افسري رسيده با چشماني گود افتاده و نافذ، صورتي كشيده و لاغر و صدايي نزديك به زنانه، پرسيد: «نام شما چيست دختر؟» تمام تن دختر كرخ شد، فكر كرد بدترين چيز صداي زني است كه از گلوي مردي برخيزد. نگاهش كرد، نيمي از صورتش پشت برگ هاي كاج بود، مچاله شده بود و مثل قورباغه اي كه به ديواري مي چسبد به سراشيبي چسبيده بود، پير بود و بي خطر به نظر مي رسيد. هوس كرد با او همصحبت شود، گفت: «اسم شما چيه آقا؟» گفت : «اول ما پرسيديم دختر! شما بگو.»
با اطوار گفت: «كنيز شما سوگل».
گفت: «افسوس از اين نام هاي جديد خوشمان نمي آيد، ما نمي توانيم سوگلي داشته باشيم».
دختر با تعجب نگاهش كرد و زد زير خنده و گفت: «چرا اين طوري حرف مي زني پدر جان، اسم شما چيه؟»
مرد از پشت كاج خارج شد و مانند يك گربه خود را بالا كشيد و نزديك دختر، درست روبروي او نشست. صورت لاغر، دراز و بي مويش توجه دختر را جلب كرد، كثيف بود و كوسه و لاغر.
ناگهان تلفن همراه دختر زنگ زد، گوشي را برداشت و گفت: «من چيتگر هستم، اي بابا چرا اونجا، مگه قرار نبود از در غربي خارج شيم و تو فاز 2 بدويم، آخه بابا اينجا شلوغه، بياين، باشه، باشه بياين.»
پيرمرد گفت: « اين تلفن ها را چه طوري روشن و خاموش مي كنند؟»
دختر نزديك رفت، گوشي را جلوي او گرفت و دكمه را نشان داد، خاموش و دوباره روشنش كرد. پيرمرد با آرامش و ظرافت تلفن را از او گرفت، خاموش و روشن كرد، سپس رو به دختر گفت: «آقا محمد خان فرزند محمد حسن خان قراقويونلو.»
دختر گفت: «چي! چي گفتي پدر جان!»
- گفتم، نام ما آقا محمد خان فرزند محمد حسن خان است.
دختر ياد كتاب هاي تاريخ افتاد، خنديد و گفت: «عجب اسمي، عينهو خودشي!»
مرد گفت: «ما خودشيم»
دختر گفت: «حاج ابراهيم كجاست، آقا محمد خان بدون حاج ابراهيم!»
مرد گفت: « با ما شوخي نكنيد مردك قرمساق سقط شد و رفت با او چشم هاي روباهي ش.»
دختر گفت: عجب! مي گن شما از لطفعلي خان مي ترسيدي چرا؟»
مرد گفت: «خود ما او را بزرگ كرده بوديم دست پروردة ما بود، مگر انسان از دست پروردة خودش مي ترسد؟»
دختر گفت: «مي گن خيلي خوشگل بوده آره؟»
- آري، چشمان خوش طعمي داشتند.
دختر خنديد و گفت: «پدر جان چشمان خوش طعم چگونه چشماني مي شوند؟»
- گستاخ نباشيد، چشمان خوش طعم ....
تلفن دختر زنگ زد. مرد تلفن را به دختر داد. مزاحم بود، حرفي نزد. مرد دست دراز كرد، دختر بي اراده، تلفن را به او داد.
مرد گفت: «چشمان شما، كوچك و شبق گون هستند، سفيدي شان اندك و شفاف است، سياهي شان پر و پرجذبه. با اين چشمان تماشاي چه عوالمي را دوست داريد؟»
دختر گفت: «دوست دارم تمام سوراخ و سنبه هاي دنيا رو ببينم، هر چي كه خوشگله؛ منظره، بچه، پسراي خوشگل، آدم هايي كه همديگه رو دوست دارن، پرنده، آهو، دريا، خورشيد. دوست دارم همه چيزو مثل روز اول خلقت ببينم، معصوم.»
مرد از جا بلند شد. كوتاه قامت بود. دختر فكر كرد، زورش به من نمي رسد. كوچولو، پير و لاغر است.
مرد گفت: «در دنيا چيزي موجب تماشاي ما نمي شود مگر چشمان مخلوقات. ما چشمان مخلوقات را دوست تر داريم. آهو را دوست داريم چون چشمان درشت دارد (دختر با خود گفت عجب احساسي!) جغد را هم دوست داريم.»
دختر گفت: «چرا؟ جغد رو ديگه چرا؟»
- آخر ميان پرندگان چشمانش از همه درشت تر است.
دختر گفت: «منم آهو را دوست دارم اما جغد رو، اه ، اه ...»
- توفير است ميان آنچه ما دوست مي داريم و آنچه شما دوست مي داريد، شما چشمان آهو را دوست مي داريد چون آهو را دوست داريد، ما آهو را دوست داريم چون چشمانش را دوست مي داريم.
- چه توفيري دارند پدر جان؟ بريم.
دختر راه افتاد.
- شما خودتان را دوست داريد با چشمانتان اما ما بدون چشمانتان شما را دوست نداريم، اصلاً به درد ما نمي خوريد. لطفاً از اين طرف حركت كنيد.
- چرا، مگه اونجا چه خبره؟
- ما اين پارك را ديري ست مي شناسيم، راه هاي كوتاه و بلندش قدمگاه ماست و پل هايش به منزلة دارالخلافة ماست، در آنها اقامت داريم.
- زير پل زندگي مي كني؟ پدر جان طوري حرف مي زني كه انگار اهل دو قرن پيشي، شبيه پادشاهان فيلم هاي صحبت مي كني، اما زير پل زندگي مي كني؟
- ما همواره بر زين اسب زيسته ايم كرمانه! دخترك گستاخ!
- اسم من سوگله پدر جان، سوگل، نه كرمانه.
- همه دختركاني كه چشمان خوش طعمي براي ديدن دارند كرمانه اند، به فهم اين مطلب قادر نيستي دخترك!
دختر برگشت، پيرمرد به او نگاه مي كرد. تنزيب سفيدي در دستش بود.
7 شهريور81
بار دوم كه به هوش آمد، آرام بود. پرستار متوجه شد و گفت: «به هوش آمدي كرمانه؟»
دختر فرياد زد: «آقا محمد خان»
پليس بي توجه به منع پزشك وارد اتاق شد. سروان پيري كه معلوم بود از درجه داري به افسري رسيده با چشماني گود افتاده و نافذ، صورتي كشيده و لاغر و صدايي نزديك به زنانه، پرسيد: «نام شما چيست دختر؟» تمام تن دختر كرخ شد، فكر كرد بدترين چيز صداي زني است كه از گلوي مردي برخيزد. نگاهش كرد، نيمي از صورتش پشت برگ هاي كاج بود، مچاله شده بود و مثل قورباغه اي كه به ديواري مي چسبد به سراشيبي چسبيده بود، پير بود و بي خطر به نظر مي رسيد. هوس كرد با او همصحبت شود، گفت: «اسم شما چيه آقا؟» گفت : «اول ما پرسيديم دختر! شما بگو.»
با اطوار گفت: «كنيز شما سوگل».
گفت: «افسوس از اين نام هاي جديد خوشمان نمي آيد، ما نمي توانيم سوگلي داشته باشيم».
دختر با تعجب نگاهش كرد و زد زير خنده و گفت: «چرا اين طوري حرف مي زني پدر جان، اسم شما چيه؟»
مرد از پشت كاج خارج شد و مانند يك گربه خود را بالا كشيد و نزديك دختر، درست روبروي او نشست. صورت لاغر، دراز و بي مويش توجه دختر را جلب كرد، كثيف بود و كوسه و لاغر.
ناگهان تلفن همراه دختر زنگ زد، گوشي را برداشت و گفت: «من چيتگر هستم، اي بابا چرا اونجا، مگه قرار نبود از در غربي خارج شيم و تو فاز 2 بدويم، آخه بابا اينجا شلوغه، بياين، باشه، باشه بياين.»
پيرمرد گفت: « اين تلفن ها را چه طوري روشن و خاموش مي كنند؟»
دختر نزديك رفت، گوشي را جلوي او گرفت و دكمه را نشان داد، خاموش و دوباره روشنش كرد. پيرمرد با آرامش و ظرافت تلفن را از او گرفت، خاموش و روشن كرد، سپس رو به دختر گفت: «آقا محمد خان فرزند محمد حسن خان قراقويونلو.»
دختر گفت: «چي! چي گفتي پدر جان!»
- گفتم، نام ما آقا محمد خان فرزند محمد حسن خان است.
دختر ياد كتاب هاي تاريخ افتاد، خنديد و گفت: «عجب اسمي، عينهو خودشي!»
مرد گفت: «ما خودشيم»
دختر گفت: «حاج ابراهيم كجاست، آقا محمد خان بدون حاج ابراهيم!»
مرد گفت: « با ما شوخي نكنيد مردك قرمساق سقط شد و رفت با او چشم هاي روباهي ش.»
دختر گفت: عجب! مي گن شما از لطفعلي خان مي ترسيدي چرا؟»
مرد گفت: «خود ما او را بزرگ كرده بوديم دست پروردة ما بود، مگر انسان از دست پروردة خودش مي ترسد؟»
دختر گفت: «مي گن خيلي خوشگل بوده آره؟»
- آري، چشمان خوش طعمي داشتند.
دختر خنديد و گفت: «پدر جان چشمان خوش طعم چگونه چشماني مي شوند؟»
- گستاخ نباشيد، چشمان خوش طعم ....
تلفن دختر زنگ زد. مرد تلفن را به دختر داد. مزاحم بود، حرفي نزد. مرد دست دراز كرد، دختر بي اراده، تلفن را به او داد.
مرد گفت: «چشمان شما، كوچك و شبق گون هستند، سفيدي شان اندك و شفاف است، سياهي شان پر و پرجذبه. با اين چشمان تماشاي چه عوالمي را دوست داريد؟»
دختر گفت: «دوست دارم تمام سوراخ و سنبه هاي دنيا رو ببينم، هر چي كه خوشگله؛ منظره، بچه، پسراي خوشگل، آدم هايي كه همديگه رو دوست دارن، پرنده، آهو، دريا، خورشيد. دوست دارم همه چيزو مثل روز اول خلقت ببينم، معصوم.»
مرد از جا بلند شد. كوتاه قامت بود. دختر فكر كرد، زورش به من نمي رسد. كوچولو، پير و لاغر است.
مرد گفت: «در دنيا چيزي موجب تماشاي ما نمي شود مگر چشمان مخلوقات. ما چشمان مخلوقات را دوست تر داريم. آهو را دوست داريم چون چشمان درشت دارد (دختر با خود گفت عجب احساسي!) جغد را هم دوست داريم.»
دختر گفت: «چرا؟ جغد رو ديگه چرا؟»
- آخر ميان پرندگان چشمانش از همه درشت تر است.
دختر گفت: «منم آهو را دوست دارم اما جغد رو، اه ، اه ...»
- توفير است ميان آنچه ما دوست مي داريم و آنچه شما دوست مي داريد، شما چشمان آهو را دوست مي داريد چون آهو را دوست داريد، ما آهو را دوست داريم چون چشمانش را دوست مي داريم.
- چه توفيري دارند پدر جان؟ بريم.
دختر راه افتاد.
- شما خودتان را دوست داريد با چشمانتان اما ما بدون چشمانتان شما را دوست نداريم، اصلاً به درد ما نمي خوريد. لطفاً از اين طرف حركت كنيد.
- چرا، مگه اونجا چه خبره؟
- ما اين پارك را ديري ست مي شناسيم، راه هاي كوتاه و بلندش قدمگاه ماست و پل هايش به منزلة دارالخلافة ماست، در آنها اقامت داريم.
- زير پل زندگي مي كني؟ پدر جان طوري حرف مي زني كه انگار اهل دو قرن پيشي، شبيه پادشاهان فيلم هاي صحبت مي كني، اما زير پل زندگي مي كني؟
- ما همواره بر زين اسب زيسته ايم كرمانه! دخترك گستاخ!
- اسم من سوگله پدر جان، سوگل، نه كرمانه.
- همه دختركاني كه چشمان خوش طعمي براي ديدن دارند كرمانه اند، به فهم اين مطلب قادر نيستي دخترك!
دختر برگشت، پيرمرد به او نگاه مي كرد. تنزيب سفيدي در دستش بود.
7 شهريور81
