تكيه زد به درختِ سرو با آن تنِ تنومند و چشم هاي مشكي و مورّب. پيكاني جلوي پايش ترمز كرد.
- يك يخچال دارم
نگاهي به ساعتش كرد. سيكو بود. از آن قديمي ها
- من نمي برم
حمّال بود ولي اين ساعت بار نمي برد. تكيه مي زد به درخت و منتظر. هر روز اين موقع دختري از آنجا مي گذشت با موهاي قهوه اي و چشمان آبي و لبخندي كه از لب هايش دور نمي شد.
دختر آمد و رفت و مرد نيم ساعت جاده اي را زُل زده بود كه معبر هميشگي دختر بود. خواست سيگاري دود كند.
دست كرد جيبش و يكي بيرون كشيد شكسته بود. به هر رقمي بود سرِهمش كرد. و آتش زد. سيگار كه به نفس هاي آخر رسيد وانتي جلوي پايش ترمز كرد. مردي كه كنار راننده نشسته بود گفت: بار دارم ماشين لباسشوئيه. سه طبقه مي خوام ببريش بالا.
و با دست عقب ماشين را نشان داد و باز گفت: چند مي گيري؟
حمّال سيگار را تف كرد رو زمين و طعم گسِ گرسنگي را كه حس كرد زير دندان هايش گفت: هر چي شما بدي.
و پريد پشت وانت ، وانت پنج دقيقه اي راه رفت، وقتي ايستاد ماشين لباسشوئي را زد روي كولش. پشتش صاف شده بود از سنگيني يخچال ها و ماشين هاي لباسشوئيها پشت سر پيرمرد راه افتاد ساختمان آسانسور داشت ولي از پله رفتند. سه طبقه را يك نفس رفت بالا، مرد كليد انداخت و وارد شدند آپارتمان دوبلكس بود.
- بذارش بالا تو حمام.
چند پله را رفته بود كه صداي نازكي گفت: آقا تو رو خدا نخوره به ديوار چشم كه انداخت دختر بود با آن چشم هاي آبي و موهاي قهوه اي كه حالا ديگر زير روسري نبود و دختر بي آرايش و زيباتر از هميشه. كمي مانده بود بيفتد نگاهش را پايين انداخت ولي ساق هاي سفيد دختر زير دامن برق مي زدند با ديدن ساقهاي او بي اختيار به ياد ساز پدرش افتاد كه هميشه گرم بود و گرم ميزد و صداي پدرش كه در سراسر دشت مي پيچيد و مي خواند. به خود كه آمد بيرونِ در بود با يك اسكناس هزار توماني در دست. ***
تكيه زد به سرو، پشه ها زياد شده بود بعد از نهار و اذيتش مي كردند. زير لب گفت: «برمي گردم پيش پدر، هميشه ساق هاي او را خواهم ديد»
دو شعر از كبوتر ارشدي:
چه طول كشيده اين بازي
چشم گذاشته بودي
كه پنهان شدم
حالا نه من قايمم
نه تو گرگ
پيدايم كن
عادت كنيم تو كور مي شوي، من گم
يادم هست پشت سرت ايستاده بودم
برگرد ....
توت سياه
رویا زرین:
توت هاي رسيده مي افتند پشت سرم
و برگ ها را كه باد مي رقصاند،
بهانه مي گيرم
كسي توي جامم شراب مي ريزد
و باد كه مي رقصاندم
بهانه مي گيرم
كنار تو اما
توت سياه
مست
بي بهانه مي رقصم
كنار تو، آهسته .....
و با دست عقب ماشين را نشان داد و باز گفت: چند مي گيري؟
حمّال سيگار را تف كرد رو زمين و طعم گسِ گرسنگي را كه حس كرد زير دندان هايش گفت: هر چي شما بدي.
و پريد پشت وانت ، وانت پنج دقيقه اي راه رفت، وقتي ايستاد ماشين لباسشوئي را زد روي كولش. پشتش صاف شده بود از سنگيني يخچال ها و ماشين هاي لباسشوئيها پشت سر پيرمرد راه افتاد ساختمان آسانسور داشت ولي از پله رفتند. سه طبقه را يك نفس رفت بالا، مرد كليد انداخت و وارد شدند آپارتمان دوبلكس بود.
- بذارش بالا تو حمام.
چند پله را رفته بود كه صداي نازكي گفت: آقا تو رو خدا نخوره به ديوار چشم كه انداخت دختر بود با آن چشم هاي آبي و موهاي قهوه اي كه حالا ديگر زير روسري نبود و دختر بي آرايش و زيباتر از هميشه. كمي مانده بود بيفتد نگاهش را پايين انداخت ولي ساق هاي سفيد دختر زير دامن برق مي زدند با ديدن ساقهاي او بي اختيار به ياد ساز پدرش افتاد كه هميشه گرم بود و گرم ميزد و صداي پدرش كه در سراسر دشت مي پيچيد و مي خواند. به خود كه آمد بيرونِ در بود با يك اسكناس هزار توماني در دست. ***
تكيه زد به سرو، پشه ها زياد شده بود بعد از نهار و اذيتش مي كردند. زير لب گفت: «برمي گردم پيش پدر، هميشه ساق هاي او را خواهم ديد»
دو شعر از كبوتر ارشدي:
چه طول كشيده اين بازي
چشم گذاشته بودي
كه پنهان شدم
حالا نه من قايمم
نه تو گرگ
پيدايم كن
عادت كنيم تو كور مي شوي، من گم
يادم هست پشت سرت ايستاده بودم
برگرد ....
توت سياه
رویا زرین:
توت هاي رسيده مي افتند پشت سرم
و برگ ها را كه باد مي رقصاند،
بهانه مي گيرم
كسي توي جامم شراب مي ريزد
و باد كه مي رقصاندم
بهانه مي گيرم
كنار تو اما
توت سياه
مست
بي بهانه مي رقصم
كنار تو، آهسته .....
