[ تاريخ انتشار :جمعه، 8 دیماه 1385]     [ موضوع :فرهنگ و ادب]    [نسخه قابل چاپ ]

 مرغ سحر : یاد خوشایندی از بهار
[ رهنورد زریاب،عضو کانون نویسندگان افغانستان ]

پدر فرزانه و نامدارش به دست بدهد و در این کار، در چند جایی هم،با سلیقة خوش و انتخاب حَسَن، از نامه‌ها و نبشته‌های دیگر اعضای خانواده نیز بهره و یاری گرفته است. این شیوة کار پروانه بهار، بیگمان، «مرغ سحر...» را دلنشین‌تر و خواندنی‌تر ساخته است.ما ـ غالباً ـ هنگامی که نام ملک‌الشعراء بهار را می‌شنویم، بیدرنگ، پیش ‌چشم‌مان سخن‌آفرینی مجسم می‌گردد که چکامة پرآوازة «جغد جنگ» را سروده است، در شناسانیدن متن‌های کهن دری کوشیده است و در سبک‌شناسی و تاریخ احزاب سیاسی ایران، خامه‌پردازی‌ها کرده است.

با سپاس از علی دهباشی که این نوشتار و عکسهای آنرا در اختیار ما گذاردند
 • مرغ سحر (خاطرات پروانه بهار)
 • با مقدمة دکتر مجید تهرانیان
 • ویراستار : علی دهباشی
 • انتشارات شهاب ثاقب – 1382
 • چاپ اول – 288 صفحه
 • قطع رقعی – 2000 تومان
 «شبی دزد به منزل ما آمد و پس از دزدی فرار کرد. پدرم به پلیس خبر داد. بعد از چند روز، دزد را پیدا کردند و او را نزد پدرم آوردند، پدرم از او پرسید : - آقا، چرا به منزل من برای دزدی آمدی؟ دزد جوان گفت :
 - آقا، در باغ باز بود. من آمدم و بعد هم، از همان در بیرون رفتم. اثاثه[ها]یی را هم که دزدیده‌ام، برمی‌گردانم! پدرم دست به جیبش برده و ده تومان درآورد و به مرد جوان داد و گفت : - این را بگیر و خواهش می‌کنم [که] دیگر به منزل من نیا!» و این پدر کسی نبود، جز سخنور و پژوهشگر پرآوازه، محمدتقی بهار ملک‌الشعراء، که باری در سروده‌یی، خودش را – پس از فرخی و عنصری – سومین سخنسرا گفته است : یافت ستاینده یکی چون بهار سومی فرخی و عنصری ... ما، این حکایت کوچک و زیبا را – که منش ستوده و نیک بزرگمردی را بازتاب می‌دهد – بر برگ چهل و سوم کتاب «مرغ سحر : خاطرات پروانه بهار» می‌توانیم خواند.
این کتاب – همان گونه که از نامش پیداست – به خامة بانو پروانه بهار، چهارمین فرزند دانشی مرد نامدار ایران، ملک‌الشعراء بهار، نگاشته شده است. من، پیش از آن که این کتاب را بخوانم، تنها دو فرزند بهار را می‌شناختم : مهرداد بهار و بانو ماه ملک‌ بهار. و امّا، با خواندن «مرغ سحر ...» دریافتم که ملک‌ الشعرای خراسانی، شش فرزند – دو پسر و چهار دختر – داشته است : ملک هوشنگ، مهرداد، ماه ملک، ملک دخت، پروانه و چهرزاد. و نیز دانستم که همسر وفادار و شکیبای ملک‌الشعراء، یعنی بانو سودابه صفدری، از خاندان قاجار بوده است. و این بانوی ارجمند و کاردان، همان زنی است که بهار در ستایش او سروده است :
و آن خاتون کوست مادر اطفال کدبانوی منزل است و نیک‌اختر زیر نظر وی است هر چیزی از مطبخ و از اتاق و از دفتر در ضبط خزینه و هزینة اوست چیزی که به خانه آید از در هم ناظر خانه است و هم بُندار هم مالک منزل است و هم سرور زیر قلم وی است و در دستش خرج خود و خانواده و شوهر خود زاید و خود پرورد اطفال خود شیر به کودکان دهد یک سر در حفظ مزاج کودکان کوشد مانند یکی پزشک دانشور... بانو پروانه بهار، با چیره‌دستی در خور ستایشی، کوشیده است تا در این کتاب، تصویر روشن و دقیقی، از زندگی و خصلت‌های پدر فرزانه و نامدارش به دست بدهد و در این کار، در چند جایی هم،با سلیقة خوش و انتخاب حَسَن، از نامه‌ها و نبشته‌های دیگر اعضای خانواده نیز بهره و یاری گرفته است. این شیوة کار پروانه بهار، بیگمان، «مرغ سحر...» را دلنشین‌تر و خواندنی‌تر ساخته است. ما ـ غالباً ـ هنگامی که نام ملک‌الشعراء بهار را می‌شنویم، بیدرنگ، پیش ‌چشم‌مان سخن‌آفرینی مجسم می‌گردد که چکامة پرآوازة «جغد جنگ» را سروده است، در شناسانیدن متن‌های کهن دری کوشیده است و در سبک‌شناسی و تاریخ احزاب سیاسی ایران، خامه‌پردازی‌ها کرده است. و امّا، پروانه به ما می‌گوید که پدرش – گذشته از این‌ها که گفته آمدند ـ صفت‌های دیگری هم داشت و این صفت‌ها، سیمای بهار را دوست‌داشتنی‌تر ساخته‌اند. از گفته‌های پروانه، ما در می‌یابیم که – مثلاً – بهار کفترباز هم بود و در خانه‌اش یک خیل کفتر را نگه‌داری می‌کرد.
 بهار به کبوترانش عشق می‌ورزید و از آواز و پرواز آنان لذت می‌برد و دلشاد می‌گشت. پروانه دراین باره می‌نویسد : «در ته باغ، لانة کبوتران محبوب پدر قرار داشت ... عصرها کبوتران را آزاد و پروازشان را بر فراز آسمان آبی، تماشا می‌کرد و از آزادی و آرامش آن‌ها لذت می‌برد.» و نیز بیتی از یک چکامة بهار را، در وصف کفترهایش، می‌آورد : بیایید ای کبوترهای دلخواه بدن کافورگون، پاها چو شنگرف! پروانه، در کار نقش‌کردن تصویرهای کبوتران بهار، از یک نبشتة زیبا و دلکش برادر و همبازی عهد کودکیش، مهرداد بهار، مدد می‌گیرد. مهرداد این نبشتة قشنگش را که «کبوترها» نام دارد، به خواهرش ـ «پروانة نازنین» ـ اهداء کرده است : «هر بامداد، در لانة کبوترها غوغایی برپا [می]بود.
کبوترها، با سردادن آواز خموشی‌ناپذیر و عصبی خود، و با برهم‌زدن بی‌حوصلة بال‌های‌شان، طلب گشوده‌شدن درِ لانه را می‌کردند.
و چون در بر پاشنة خود می‌گشت، ناگهان انبوه سپیدی، پرهیاهو و زیبا، از همة فضای میان چارچوب در، بیرون می‌ریخت، پخش می‌شد و یک باره از هر سو، به آسمان برمی‌خاست. «آن‌گاه، در اندک زمانی، کبوتران در دل آسمان، کوچک و کوچکتر می‌شدند و چون ستاره‌گان سپید و دوردست، کهکشانی از پرواز گروهی‌شان در دل این مینای بلند، پدید می‌آوردند. زمانی دراز، این کهکشان سپید کبوترها، بی‌تاب و شتابان، در آسمان آبی می‌گشت و می‌گشت. گاه رشته‌یی از این گروه ستارگان شتابنده و سپید، از بقیه می‌گسست؛ راهی از آن خویش در پیش می‌گرفت؛ دل به جدایی خوش می‌کرد و دیگر بار، اندکی بعد، چون جویباری که به رودی خروشان پیوندد، به چرخ بزرگ می‌پیوست.
گاه، کبوتری آزادمنش، از همراهان جدا می‌شد و، آزاد از هر قید و بندی، به رقص در دل آسمان می‌پرداخت و کف اندر کف زنان، یکه و تنها، به نمایش هنرهای خود مشغول می‌شد تا باز به گروه پیوندد و دیگری کار او را دنبال کند ... . «پدر، شیفته و مسحور این زیبایی، در کنار داربست انگورها می‌نشست و نظاره‌کنان می‌کوشید [تا] این زیبایی معصوم و این شادی ساده‌دلانه را لمس کند و یاد آن را، با همه نکته‌ها و گوشه‌ها، در کنجی از خاطر بیندوزد و دمی را فارغ از دیدار مردم بر زن، به سر برد... .»
مهرداد، سرگذشت شیرین این کبوتران باوفا را – که در واقع، به یک داستانِ کوتاه زیبا می‌ماند – به ما باز می‌گوید : بهار را به اتهام جُرم‌ سیاسی، بازداشت کردند. نخست، در تهران زندانی گشت و پس از چندی به اصفهان تبعید شد. بانو سودابه صفدری قاجار – که پس از ازدواج با ملک‌الشعراء، نام اولش از سودابه به بهار تبدیل شد و در خانه او را «بهار جان» صدا می‌کردند – باغ و خانه را به باغبان پیر و معتمد سپرد و کبوتران را که چند صد تا بودند، فروخت و همراه با فرزندان، به دنبال بهار روانة اصفهان گشت. هنگامی که بهار را دیدند، سخن از خانه و سپردن آن به باغبان پیش آمد، بهار از کبوتران خودش پرسید و همسرش به او گفت که کبوتران را فروخته است.
«پدر، لحظه‌یی با وحشت به چشم‌های بی‌گناه، ولی شرم‌زدة مادر نگاه کرد و بعد، گویی خود[ش] را قانع کرده باشد، در خاموشی فرو رفت و غباری از افسرده‌گی بر چهره‌اش نشست. او دیگر – تا در اصفهان بودیم – از کبوترها سخنی نگفت ... .» سالی سپری شد و دورة تبعید بهار به سر رسید. او همراه با خانواده، به پایتخت بازگشت : «سحرگاهی بود که به تهران رسیدیم، به خانه رفتیم. پدر، خاموش و اندوه‌زده، به خانة تهی از اثاثِ زندگی باز آمد. «در اندرون جز اندکی نپایید. به باغ رفت. رفتارش خسته و کُند بود. بستر گل‌ها را هم تهی دید. تنها نیلوفرهای آبی بودند که شاداب و شگفته، در میان سه دایرة به هم‌پیوستة استخر، در میان باغ، نشانی از گذشته داشتند. پدر نگاهی به همة آن‌ها انداخت. چشم از آن‌ها برگرفت و – شاید ناخودآگاه – به سوی لانة کبوترهای به فروش‌رفته، به آخر باغ، پشت گلخانه رفت. «امّا، در آن صبح زود، ناگهان آوای دلنشین و مألوفی را از دور شنید. ایستاد. دقت کرد. قامتش راست‌تر شد، شتابی به گام‌هایش بخشید و در حالی که مشهدی اصغر باغبان را بلند فرامی‌خواند، به سوی لانة کبوترها شتافت.
«درست شنیده بود : در آن صبح زود، کبوترها فریاد سر داده بودند. مثل ایام قدیم، می‌غریدند، سرود می‌خواندند و به انتظار گشوده‌شدن در لانه بودند. پدر رسید. در لانه را گشود و انبوهِ سپیدی، از میان چارچوب در، بیرون ریخت و یک‌باره به آسمان برخاست. «همان شور بود و همان غوغا، همان کهکشان بود و همان پرواز بی‌تاب که به همراه آن، چشمان پدر و همه وجود او نیز گویی پرواز می‌کرد.
 «مشهدی اصغر باغبان پیر فرا رسید. سلامی کرد. پدر او را، پس از سالهای دوری، در آغوش گرفت؛ شتابان بوید و به آسمان اشاره کرد : - از کجا آمده‌اند؟ [باغبان پیر گفت :] - وقتی خانم این‌ها را فروخت و پیش شما به اصفهان آمد، بعد از چند روزی، تا مدتی، هر روز چندتایی برگشتند. اول، روی بام‌گلخانه می‌نشستند. گردن[های]شان را خم می‌کردند. زمین و لانه را نگاه می‌کردند و چون از وجود لانة خود مطمئن می‌شدند، به پایین می‌پریدند و دیگر نمی‌رفتند. هیچ کس هم دنبال‌شان نیامد. «[پدر پرسید : ] - دانه از کجا آوردی؟ «باغبان پیر گفت :] - خوب، خدا خودش همه چیز را جور می‌کند. یک کاری کردیم! «باغبان پیر و خوب، با همان مهربانی و وفاداری کبوترها بود. یا شاید هم، کبوترها به همان وفاداری و مهربانی او بودند. در آن مدت تبعید پدر، او از غذای اندک خود [ش] می‌زده و برای کبوترها دانه می‌خریده است.
«پدر، مشهدی اصغر را دوباره در آغوش گرفت. این بار، مدتی هر دو مرد یک دیگر را به سینة خود می‌فشردند هر دو چشمان تر داشتند. پدر شاد بود. باغبان پیر، عمیقاً، احساس رضایت می‌کرد.»
***
نکته‌هایی را که در کتاب «مرغ سحر ...»
دربارة بهار می‌خوانیم، شاید در هیچ دفتر دیگری سراغ نتوانیم کرد و همین ویژه‌گی بسنده است که «مرغ سحر ...» را، اثری خواندنی، سودمند و دلپذیر سازد. خواننده، همین که «مرغ سحر ...» را به پایان برساند، می‌پندارد که عمری را با ملک‌الشعراء و خانوادة او به سر برده است و تک‌تک اعضای این خانواده را، از نزدیک می‌شناسد.
***
بانو پروانه بهار – در واقع، و خیلی هم به جا – کتابش را به دو بخش تقسیم کرده است : بخش نخست، عمدتاً، دربرگیرندة یادها و خاطره‌های نویسنده است از پدر بزرگوارش که با عنوان «خانة پدری» آغاز می‌شود و در باب این خانة پدری می‌گوید : «پدر خانه را در دوران پرآشوبی خریده بود و دوستانش همیشه نگران بودند که مبادا در موقع رفت و آمد، آسیبی به او برسد. آخر، منزل ما دور از شهر و آبادی بود... .» پروانه این خانة پدری را چنان تصویر می‌کند که – انگار – یکی از نویسنده‌گان سدة نوزدهم باختر زمین – مثلاً بلزک – خانه یا سرایی را وصف کند. و در نتیجه، خواننده را با این خانه، اشنا می‌سازد. و، در همین حال، باشنده‌گان خانه را نیز، هیچ از یاد نمی‌برد و در کار معرفی باشنده‌گان خانه، لحنی صمیمانه و دل‌انگیز دارد : «ما شش بچه تقریباً پشت سر هم هستیم – به جز چهرزاد که از مهرداد هشت سال کوچکتر است – ما خانه را حسابی شلوغ کرده بودیم.» به دنبال «خانة پدری»، فصل‌های دیگری می‌آیند : «کودکی ما»، «اهمیت و نقش مادر در زندگی ما»، «حبس»، «ازدواج و جدایی»، «بیماری پدر و خاطرات سوئیس» و «بازگشت پدر به ایران»، و همین عنوان آخر، حکایت غم‌انگیز مرگ بهار را نیز در خود دارد. بهار، به روز اول اردیبهشت ماه سال 1330 هجری خورشیدی، جهان را بدرود می‌گوید : «پدرم به جنازه مبدل شد. آن همه علم، هوش، استعداد [و] قدرت رفت. در این جا، دیگر امیدم قطع شد. این بار او را به زندان نبردند که امید بازگشت داشته باشم. او برای همیشه از پیش ما رفت.» آری، مرگ بهار را با خودش برد. بهار، باری، در مورد مرگ به دخترش گفته بود : «پروانه جان، تنها یک دموکراسی وجود دارد و آن هم مرگ است. حتّا ناپلئون هم مُرد!» و شاید به جا باشد اگر در این جا، این نکته را نیز بیفزایم که فقط ده روز پیش از درگذشت بهار در تهران، صادق هدایت در پاریس، به زندگی خودش پایان داده بود. خاطرات بانو پروانه را باید خواند تا نکته‌های ناب و باریکی را در باب زندگی و منش نویسندة کتاب ورجاوند «سبک‌شناسی» دریافت و از فراز و نشیب‌های حیات پربار این دانشی مرد گرامی آگاهی به دست آورد.
 ***
 بخش دوم کتاب که با عنوان «آمریکا» آغاز می‌شود، روی هم‌رفته، شرح زندگی و کارها و کارنامه‌های خود بانو پروانه بهار است؛ هر چند در این بخش نیز، همیشه و در همه جا، یاد و نام بهار موج می‌زند و جلوه می‌فروشد. پروانه، در سال 1332 هجری خورشیدی، با علی‌اکبر خسروپور – شوهر دومش – به آمریکا می‌رود. او، در این بخش کتاب، از تحصیل خودش در امریکا، از جنبش‌های زنان در امریکا، از جنبش‌های سیاه‌پوستان در امریکا و از مبارزه‌های مردم امریکا بر ضد جنگ ویتنام، سخن می‌گوید. در درازای این سال‌ها، او تماشاگر سادة این رویدادهای سَترگ نیست، بل، خود در تمامی این جنبش‌ها و پیکارها و مبارزه‌ها دست دارد و دخیل است. در ازای همین سال‌ها، گاهی او را می‌بینیم که یک ماه از محل کارش مرخصی می‌گیرد تا همراه با ده زن دیگر باشندة واشنگتن، «انجمن سیاسی زنان» را پی‌ریزی کند. کنفرانس این انجمن، با شرکت هفتاد و دو زن، برگزار می‌گرد و پروانه بهار، یگانه زن خارجی در این کنفرانس است. و باز هم او را می‌بینیم که، روزی، در می‌یابد که «امریکا دو قسمت است : امریکای سیاه‌پوستان و امریکای سفیدپوستان. سفیدپوستان، خود[شان] را از نژادی بالاتر از سیاه‌پوستان حساب می‌کنند [و] سیاه‌پوستان حقوق اجتماعی سفید‌پوستان را ندارند.
 و باری هم، در رسانه‌ها خبری پخش می‌شود : در یکی از شهرهای جنوبی امریکا، سفیر هندوستان ـ برای خوردن غذا ـ به رستورانی می‌رود؛ امّا، او را، به خاطر پوست‌سیاهش، از رستوران بیرون می‌کنند و دولت امریکا، ناگزیر می‌شود که از این سفیر پوزش بخواهد. و باز هم، روزی که پسر پروانه بهار ـ بابک ـ در استخر هتلی شنا می‌کند، رئیس هتل فریاد می‌زند : «بچة سیاه، به چه اجازه‌یی وارد استخر شده‌ای؟!» و این رویداد، سراسر وجود پروانه را به لرزه درمی‌آورد. آن‌گاه، این فرزند بهار، بر آن می‌شود که به جنبش سیاه‌پوستان امریکا بپیوندد و ـ از جمله ـ در راه‌پیمای طولانیی شرکت کند که رهبری این راه‌پیمایی را، مردی چون مارتین لوترکینگ به دست دارد و پروانه ـ دست در دست راه‌پیمایان ـ راه می‌نوردد و در شعارها، با آنان همآواز می‌شود : «We Shall Overcome!» و در همین راه‌پیمایی است که از زبان مارتین لوترکینگ می‌شنود که، با آواز رسا و تکان‌دهنده، به پیروان و هواخواهانش می‌گوید : «با هم راه بروید، نگذارید [که] خسته‌گی بر شما غلبه کند. بالآخره به مقصود خواهید رسید!» و روزی هم، که در یک گردهمایی دانشجویان ضد جنگ ویتنام شرکت می‌کند، هنگام شنیدن شعر یکی ازجوانان، می‌پندارند که آواز پدرش را می‌شنود : ... چه باشد از بلای جنگ صعب‌تر که کس امان نیابد از بلای او؟ کجاست روزگار صلح و ایمنی شکفته مرز و باغ دلگشای او؟... و در سراسر این بخش کتاب، بانو پروانه بهار، تنها خاطره‌هایش را باز نمی‌گوید، بل، دست خواننده‌اش را می‌گیرد و او را، با تاریخ، جامعه، قوانین و دیگر ویژه‌گی‌های زندگی امریکایی آشنا می‌سازد، و این خود، از جنبه‌های سودمند دیگر این دفتر خاطرات، به شمار می‌تواند رفت.
***
جای آن است که خوانندة «مرغ سحر ...» از پروانه بهار شاکر و ممنون باشد، چون او را با ملک‌الشعراء، خودش و خانوادة خودش، بیشتر آشنا ساخته است و نیز، در باب رویدادهای نیمة دوم سدة بیستم امریکا، اطّلاعات و دانستنی‌های جالب و سودمندی، در دسترس او قرار داده است. و من – به ویژه – از این فرهیخته بانو سپاسگزارم که نسخه‌یی از کتاب ارجمند خودش را، برایم فرستاده است. و فرجامین سخن هم این که، نام کتاب (مرغ سحر...) از یک ترانة ملک‌الشعراء – که در ستایش آزادی است – گرفته شده است : مرغ سحر، ناله سر کن داغ مرا، تازه‌تر کن!... و همان گونه که مجید تهرانیان – در «پیشگفتار» خودش در این دفتر – می‌نویسد، نام «مرغ سحر ...»، نام زیبنده‌یی برای این کتاب است.
 
 نظرات

آدرس ایمیل:            

آدرس سایت یا وبلاگ:

 

ارسال به دیگران
ایمیل مقصد :

ایمیل شما:

پیغام ( اختیاری ):

دسته بندی مطالب
  • آخرین خبر
  • اقتصادی
    • بانک
    • سهام عدالت
    • مشکلات اقتصادی
    • نامه وارده
  • بازتاب
  • تحلیل
    • شهر
  • جامعه
    • ازدواج
    • جرائم
    • خانواده
    • قانون مدنی
  • حقوق قضایی
  • زنان
    • تبعیض جنسی
  • سیاست
    • مجلس
  • مطالب ماهانه
    • تاریخ
    • خبر
    • شعر
    • فرهنگ و ادب
      • داستان
      • نقد ادبی
    • معرفی کتاب
    • نمایش
    • یاداشت مدیر مسوول
      • سرمقاله
  • مقاله
    • اجتماعی
    • فرهنگی
      • تاتر و سینما
        • نقد فیلم
      • مطلوعات
  • موسیقی
    • سمفونی ایران
  • نکته
    • شیطنت
  • نگاه به دیگران
  • چهره های برتر
    • روزنامه نگاری
  • کار و کارگری
    • قانون و کارگر
  • گردشگری
    • ایران
      • ایران شناسی
  • گزارش
    • گفتگو
  • یادمان
    • نویسنده

موضوعات ماه
جستجو