[ جمال میرصادقی ]
داستان کوتاه «ساز شکستة من» داستانی است سوررئالیستی و به قلمرو داستانهای مدرن و ضد واقعگرا تعلق دارد و بنیادش بر تخیل و توهم است.
نظریة فروید دربارة ضمیر آگاه و ناخودآگاه تأثیری بنیادی بر مکتب سوررئالیسم گذاشته است، چون سوررئالیسم به ضمیر ناخودآگاه بشر و تجزیه و تحلیل آن توجه بسیار دارد، گذشته از این، گفتهاند مکتب سوررئالیسم ترکیبی است از مکتب رمانتیسم و نمادگرایی (سمبولیسم)، مکتب رمانتیسم به بیگانگی انسان در عالم واقع اعتقاد دارد و عالم درون انسان را واقعیترین حقیقت میداند و نمادگرایی نیز به آزادی مطلق اندیشه معتقد است.
در داستان کوتاه «ساز شکستة من» هم به تجزیه و تحلیل نمادین ذهنیت شخصیت داستان توجه شده و هم شخصیت داستان به عالم درون توجه دارد و گرچه این توجه، به صورت عینی و تصویری نشان داده شده است و همچنین ذهن و اندیشة شخصیت داستان، به هیچ قید و بندی وابسته نیست و از هر منطق و ارادهای آزاد است و رویا و توهم عنصر بنیادی واقعی داستانند و داستان ارائهای سوررئالیتسی دارد اما از نماد و تمثیل نیز بهره گرفته است، نمادهایی چون «نان»، «ساز»، «کتابها» «زن» و ... که هم معنای خود را می دهد و هم جانشین واقعیت برتری شده است و نیز مفاهیم از پیش شناخته شدهای که به وجه تمثیل در داستان آمده، مفاهیمی چون به دنبال نان آمدن و زن را دنبال کردن و از او سر خوردن و فاصله گرفتن و در نهایت به کوچهای رسیدن که شخصیت داستان از آنجا آغاز کرده بود.
شخصیت داستان مرحلههای زندگی تا مرگ را به طور عام در عالم خواب گونهای طی میکند و وقایعی که در طول داستان اتفاق میافتد، بیشباهت به وقایعی نیست که در حالتهایی میان خواب و بیداری به انسان دست میدهد.
مردی از کوچههای تنگ و پیچ در پیچی (کوچة زندگی؟) به دنبال نان (تلاش معاش) به دهلیزی (مسیر زندگی؟) وارد میشود و در آنجا عاقل مردی (انسان تجربهدیده و آگاه؟) را پشت بساط نانوایی میبیند و نقشهای دنیا و آنچه در آن است، به طور تمام و نمادین روی پارچهای برجسته شده است. سازی از قفسهای آویخته. عاقل مرد میگوید : «هر کس سازی (آمال و آرزوهایی؟)» دارد.
خصوصیت هر سازی در کتابهای قطوری (کتاب زندگی؟) نوشته شده است. شخصیت داستان میخواهد کتابی را بردارد و نمیتواند. عاقل مرد میخندد و کتاب قطوری را بر میدارد و جلو او میگذارد شخصیت داستان کتاب را باز میکند؟ اما حرف الفبایی «ز» (زندگی؟) را پیدا نمیکند و به حرف «م» (مرگ؟) میرسد، یعنی لحظههای زندگی به دستآمدنی نیست تا بخواهی به آن دستیابی، گذشته، و این گذشته نیز به عالم مرگ تعلق دارد. مرد دنبال زن به حیاط میرود، زن پیراهن حریر سفیدی به (پیراهن عروسی، وصلت؟) به تن دارد. دستهایش پیش میرود و زن را در آغوش میگیرد اما نگاه سرد و قیافة بیاحساس زن او را دلزده میکند و از او فاصله میگیرد. از پلههای پیچ در پیچ و (پلههای عمر؟) پائین میرود و دوباره به دهلیز میرسد و از درگاهی تنگ و تاریکی به کوچهای میرسد که به نظرش آشناست (دوران آغازین زندگی؟). کوچه بنبست است و ساز خاکستری شکستهای (آمال و آرزوهای تباه شده در زندگی؟) توی کوچه افتاده است. خم میشود و ساز را بر میدارد و از کوچه بیرون میآید. اما :
«طاقی بیروزن بالای سرش و دیواری در پشت و روبرویش تاریکی بوده و نانی کپک زده و ساز شکستهاش را در دست داشت.
[ فریبرز رئیس دانا ]
از ساليان پيش به ياد دارم كه برخي حرف ها اصطلاح ها، اظهار نظرها و حتي عقايد راسخ، بي هيچ سند و استدلال و منطق، سر زبان ها مي افتند و در تكراري كسل كننده كه چونان گردش زمين به دور خورشيد در مقابل و حرف و گوش و چشم شما با قدرت و تعصب قد علم مي كند. به قول عنوان كتاب آلن سوكال و ژان برك مونث، مي شود « ياوه هاي مد روز». در علم اقتصاد، جامعه شناسي و علوم سياسي تا آنجا كه من پي گرفته ام، آنچه به نادرست ورد زبان شده بيشتر از ناحيه ياوه گوياني بيرون مي آيد كه بر چهار قسمند: اجرت المثل بگيران براي ياوه پراكني، نادانهاي حراف، پرخاشگران به مبارزان عدالت جو، دموكرات ها، جمهوري خواهان چپ، سوسياليست ها و فعالان اجتماعي راديكال و بالاخره، نا آگاهان و كم دان ها، اما اين حالت اجتماعي كه از سي – چهل سال پيش، حتي موقعي كه در مدرسه به ما درس هاي مقدماتي مي دادند، قابل شنيدن و شناخت بود
و ياوه گري آن نه براي ما نو آموزان بلكه براي استادان مسلم و معلمان آگاه و ساده و صميمي ما نيز محرز بود، امروز شيوع عجيبي پيدا كرده است. همين قدر من دانسته ام كه ميزان اين گونه باور كردن هاي عمومي به حرف هاي بي پايه با توان بمباران تبليغي و ريا كارانه و خاك به به چشم مردم پاشيدن ارتباط مستقيم دارد. همه ي اين ها از كنش هاي جهاني و بومي-هريك به حالتي و در ارتباط يا مستقل از يكديگر- براي ناآگاه نگاه داشتن مردم از فاجعه و ريشه و گستره و آينده ي آن، جدا نيستند . مردم نا آگاه مسئول مستقيم پراكنش اين ياوه ها نيستند. آنها آماج حمله ي جريان فريبكاري وابسته به قدرت اند.
من لازم دانسته ام همانند گذشته ها و چونان بقيه ي ياران و مبارزان و تلاشگران راه آزادي و آگاهي، از در مقابله با ياوه هاي مد روز برآيم. تا زماني كه بمباران مبلغان ريا كاري و جهل فعال است و تا زماني كه آزادي به دليل جهل به خطر مي افتد، تلاش هايي از اين دست بي فايده نخواهند بود. اما تقابل پادزهرانه ي آگاهان و مسئولان رهايي بشر، كه هم چنان رو به گسترش و توانمندي است به من نشان داد كه اين توضيحات پيرامون ياوه گويي هاي باور شده، آب در هاون كوبيدن نيست.
***
چندي پيش به يك ميهماني شام ساده دعوت شده بودم. شماري از ميهمانان كه گويا مقيم آمريكا بوده پس از 25 سال براي بازديد به تهران آمده بودند از ميزبان ما خواسته بودند مرا نيز دعوت كند تا «تبادل نظر كنيم». چيزي از حضور من نگذشته بود كه در پي اظهار نظر كوتاهي در باره ي تلاش و فعاليت گروهي از كاركنان يك واحد خدماتي و چشم انداز مساعد آينده ي جامعه ايراني از راه آن گونه تلاش ها، ناگهان يكي از آقايان ميهمان به ميانه ي بحث وارد شد. ايشان به ظاهر، عقل برتر، سخنگو و بزرگ آن چند ميهمان به شمار مي آمد. با آوايي كه از عصبانيت و نارضايتي و از همه مهمتر احساس برتري نسبت به من و چند نفر ديگر كه ساكن ايران بوديم، حكايت داشت رو به من كرد و گفت: تا زماني كه اين پول نفت را جلويتان مي اندازند و شما آن را مي خوريد به هيچ جايي نمي رسيد و ضرورتي نمي بينيد كه ترقي اي داشته باشيد. البته كه كسي چون من در آن جمع بايد آن حرف را توهين تلقي مي كردم كه هم از تبختر تو خالي بود و هم با احساس دانايي درباره ي آن.
واضح بود كه بايد سكوت نمايم. با صدايي كه فقط يكي دو درجه پايين تر از صداي او بود در پاسخ گفتم كه حرفش بي ادبانه و مغرضانه و احتمالاً مبتني بر زندگي شخصي خودش بوده و نه موضوع نفت را مي شناسد نه مرا. كار كمي بالا كشيد، من به احترام ميزبان و آن «شب» از سوي خودم به شدت فتيله را پايين كشيدم و سريع ساكت شدم و او تا مدتي در ادعاي قبلي توام با بي نزاكتي پافشاري كرد. كار من و او زمينه را براي آنكه آنجا خيلي ها به ويژه جوان تر ها بدانند كه احتمالاً با يك باور عام در ميان گروهي خاص رو به رويند كه از پايه مهمل است، گشود. او در نگاه جوانان سرزنش شده بود. حالا خوبست تا با شما حقايقي را در ميان بگذارم، بسيار مهم تر از روحيه ي تبختر آميز آنان كه به ازاي 25 سال زندگي در آمريكا هم ميهنان خود از جمله كارشناسان پا برجا و دگر انديش را نادان و جيره خوار مي پندارند و لابد خود را فرزانه و مستقل. اين حقيقت درباره ي پول نفت است.
***
عرض شود كه پول نفت كه مي گويند، در سال 1383 و پيش از افزايش شديد بهاي جهاني آن، معادل 000/347 ميليارد ريال بود. منظور من ارزش افزوده ي بخش نفت در كل ارزش افزوده يا همان توليد ناخالص داخلي است. كل توليد ناخالص داخلي در آن سال 000/385/1 ميليارد ريال بود. بنابراين سهم نفت 25 درصد از توليد ناخالص داخلي بود. اين سهم در سالهاي 84 و 85 بيشتر مي شود، اما در سالهاي پيش از 1383 به ويژه در اواخر دهه ي هفتاد، بسيار پايين تر بود. اين سهم در سالهاي 1382 تا 80 در حدود 17 درصد و در سال 1378 در حدود 13 درصد يود. به طور متوسط اين سهم براي يك دوره ي 25 ساله در حدود 18 درصد بوده است.
ما بقي ارزش افزوده از محل توليد كشاورزي (در حدود 5/11 درصد در سال 1383) صنعت و معدن (درحدود 12 درصد در همان سال) و ساختمان سازي (درحدود 5/4 درصد ) و خدمات و مشاغل آموزشي، بهداشت، خدمات دولتي و نيز خدمات تحارت مالي و جز آن بوده است. درست است كه تزريق درآمدها نفتي مي تواند چرخ امور اقتصادي را با سرعت بيشتري به چرخاند اما اين از حقيقت رنج و تلاش ارزش آفريني توام با تبعيض كارگران، زارعان، معلمان، خدمتگذاران بهداشت، كاركنان دولتي چيزي نمي كاهد. اتفاقاً بي ادبي آل آقا به ساحت ارزشمند اين ايرانيان عزيز، حقيقت دروني تري را از واقعيت زندگي اقتصادي ايران برملا مي كند.
بخشي از ياوه هاي متداول اين است كه به هر حال اين پول نفت مفت است كه نصيب مردم ايران مي شود. پول نفت مفت نيست.
هر بشكه نفت خام كه به خارج صادر مي شود بسته به شرايط 6 تا 10 دلار هزينه دارد . نفتگران، كارگران، كاركنان خدمات دولتي و خصوصي در مناطق دشوار زيست نفتي تلاش مي كنند و ارزش مي آفرينند.
مگر جند درصد از كاركنان واقعاً در رده بالاي شركتي قرار دارند. به حقوق و مزاياي شمار فراواني از بازنشسته هاي امروز صنعت نفت و گاز نگاه كنيد و حقيقت را ببينيد. به هر حال در زماني كه نفت بشكه اي 11 دلار فروش مي رفت و البته با همان كند ذهني هميشگي، همان اهل توهم باز مي گفتند « پول مفت»، فقط بشكه اي 5 دلار درآمد خالص براي ايران باقي مي ماند. حال در سال 1385 درآمد نفتي 50 ميليارد دلار است. 7 سال پيش 13 ميليارد دلار بود. پول نفت مفت نيست. به همه كس هم نمي رسد. بخش مهمي از آن براي خريدهاي نظامي راهي خارج مي شود. بخش خريدهاي سرمايه اي يا فن شناسي ممكن است براي توسعه ي صنعت و اشتغال به كار بيفتد، اما شمار بيكاران كشور بنا به آمار رسمي در 10 سال گذشته از 5/2 ميليون نفر تقريباً پايين تر نيامده است. آمارهاي مبتني بر «واقعگرايي در تشخيص بيكاري» تعداد بيكاران را در حدود 4 ميليون نفر برآورد مي كند. 70 درصد از بيكاران فقيرند. راستي آيا جلوي همه پول نفت پرتاب مي كنند؟ شمار فقيران مطلق در كمترين حالت 5/7 ميليون و در بررسي هاي ديگر 12، 17 و 20 ميليون نفر ذكر مي شود. كو پول نفت؟! شايد منظور آن آقا من بودم- كه به هر حال اين جاي دفاع شخصي نيست.
اما نه، ياوه هاي تكراري برآنند كه اين مردم ايران زمين اند كه رانت نفت مي خورند. چرا بايد فكر كنيم كه درآمد نفت به غير از رانت زمين و منابع طبيعي- يعني پديده اي كه اكثريت قريب به اتفاق كساني كه از واژه ي رانت استفاده مي كنند تا مهمل هاي نفتي خود را تكرار كنند- است و حاصل ارزش افزوده ي توليدي نيست. بسيار خوب همين ارزش افزوده در صادرات صنعتي آلمان، ژاپن، فرانسه، انگلستان و آمريكا نيز وجود دارد، اما ياوه گويان مايلند آنها را از نژاد برتر تلاش و خلاقيت و استعداد و توليد به شمار آورند. در صادرات 400 تا 600 ميليارد دلاري هر يك از اين كشورها ارقام و اقلامي قرار گرفته است كه جدي و مهم اند. همچون سودهاي انحصاري، سودهاي ناشي از رانت برتري و قدرت (مثلاً در صنايع نظامي)، برخورداري از سلطه انحصاري يا شبه انحصاري از تكنولوژي، اضافه ارزش ناشي از بهره برداري (بهره كشي) چندين برابر از دستمزد كارگران، سود ناشي از محروم سازي، ويران سازي و انتقال فلاكت اقتصادي به جهان كم توسعه.
چرا آن نادان هاي عرصه ياوه سرايي اقتصادي نمي گويند پول سرشار سود صادرات را جلوي مردم آن ديار مي اندازند.
توهم در توهم وقتي حاصل مي شود كه سياستمداري از آوردن پول نفت بر سر سفره مردم سخن مي گويد- و لابد صاحبان نظريه ي پول نفت بايد بگوئيد اين كه كاري نيست چون قبلاً همين مردم پول مفت نفت خور بوده اند. تو هم بعدي از ياوه هاي تكراري آن زمان ناشي مي شود كه شماري از فيلسوفان سياسي تو خالي و وراج مي گويند، پول نفت در دست دولت، مردم را تا ابد گرفتار و مبتلا به قدرت مي كند، بنابراين ديگر هيچ اميدي نيست. آنها مي گويند پول نفت است كه دولت ها را خوكامه مي كند، اما اين ياوه آخري آن زمان ورد زبان وابستگان قدرت و نظام مسلط مي شود كه آنان راه حل انتقال نفت به بخش خصوصي (به عنوان قدرتمداران معدود و محدود متحد سرمايه داري دولتي) را به منزله حركت پايان ناپذير آنهايي كه مزرعه دموكراسي را آبياري مي كنند تجويز كنند.
بنابراين بايد آن بخش خصوصي كه تاكنون علامتي، اشاره اي، چشمكي، سرقلمي از علاقه اش به آزادي نشان مي داد كه دريغ و ضمناً آن بخش خصوصي بايد پول نفت را كه گويا در خواب و خيال ميان مردم توزيع مي شد و آنها را تن پرور بار مي آورد، ديگر به هيچ كس ندهد.
تو هم بعدي: بياييد از اين پس پول نفت را از لحظه ي وصول در حساب بانك مركزي به در خانه شهروندان ببريم:
29 سال در روستايي در خراسان كسي چنين وعده اي داده و حتي گفته بود وقتي پست حامل پول نفت مي آيد بايد آماده باشيد چند بي نواي تو هم زده از نوع خلايق ساده رفته بودند و شكافي در درهاي چوبي ايجاد كرده بودند تا پاكت پول نفت راحت تر به درون خانه راه يابد.
ويژگي اقتصادي كويت و عربستان سعودي به جاي خود. اما اين كه مردم ايران پول مفت نفت از دست دولت مي خورند و تا اوضاع چنين است در همه ي عرصه ها بر همان پاشنه ي پيشين مي چرخد و از دموكراسي و پيشرفت خبري نيست چيزي جز ياوه نيست و پاسخ اين ياوه در جهت تحقق توزيع مستقيم پول مفت نفت نيز ياوه در ياوه است. سراپا نادرست است. گوش نكنيد .
در شماره بعد به گوشه هاي ديگري از اين وردهاي زبان مي پردازيم.
[ احمدزاهدي لنگرودي ]
اشاره: در زمينه ادبيات، بسيار مي توان نوشت و پارادوكس هاي گوناگوني را بازتاب داد. چاپ اين نوشته در واقع فتح بابي براي ترغيب جوانان و صاحب نظران است در اين وادي كه نه از سر تفنن بلكه با تحليلي جهان شمول، قلم، و فكر خود را به كار اندازند. رونا
تحليلي در زمينه ادبيات امروز
1- ادبيات به مجموعه سخنهاي انساني كه در قالبهاي گفتاري، نوشتاري و يا ديگر قالبهاي امروزيتر، مانند قالب الكترونيكي گرد آمده باشند گفته ميشود. ملتها و تيرهها همانگونه كه داراي نهادها، مكتبهاي فلسفي يا دوران تاريخي هستند ميتوانند داراي ادبيات نيز باشند. در باور همگاني ادبيات يك تيره يا ملت براي نمونه مجموعه متنهايي است كه آثار ماندگار و برجسته پيشينيان و همروزگارن آن تيره و ملت را تشكيل ميدهند.
2- ماركس ميگويد تاريخ تمامي جوامع، تاريخ مبارزات طبقاتي است، ادبيات هم به عنوان يكي از روبناهاي موثر اجتماع، جداي ازچنين تاريخي نيست و آنچه از ادبيات هر دوره بهره ميشود. زاده روابط توليد و وضعيت معيشت مردمان همان دوران است. تعريف همه چيز منوط به زمان و مكان است. اگر در روزگاري ادبيات واقعگراي سوسياليستي با شكل تحميلياش مانع تنوع و خلاقيت هنرمندان بود. اكنون ادبيات پسامدرن كه زاده توهم فتح تاريخ نظام سرمايهداري است. بر همان بند آويخته، تا خورشيد زمان بر آن بتابد. هر بيمعنايي را با عنوان معنا گريزي توجيه ميكنند و نتيجه آن ميشود كه پس از نسلي ادبيات و هنر جدي با بحران مخاطب رو به رو شده و هنرمند امروز كه خود مخاطب ديروز بوده، معلق مانده ميان نيازهاي بازار كه رو به سوي عامه پسندي و بيمحتوايي با ژست مينيماليسم ميرود و آن چه تاريخ ادبيات به وي وام ميدهد. چنين تعليق در فضاي بسته كه داسي سرد از آسمان آن همواره در عبور است، ادبيات را به انحراف ميكشاند و كشانده است.
آرمان هنر اگر ترويج مصرف گرايي خواست سرمايه سالاران يا به جهل و خرافه دامن زدن نباشد، عروج انسان است.
طبعاً كساني كه جوامع بشري را زبون و خرافه پرست ميخواهند تا گاوشيرده باقي بماند. آرمان خواهي را «جهتگيري سياسي» وانمود ميكنند و هنر آرمان خواه را «هنر آلوده به سياست» ميخوانند و تقبيح ميكنند.چنين است كه هنرمند امروز را در دامي مياندازند و ديد طبقاتي را از او ميگيرند و متاسفانه اين دام و فريب «مد» هم هست.از«اساتيد»هنر،تا دانشكدهها،همهجا هيچ صحبتي از «هنري در خدمت مردم» نيست.همين است كه هنر و ادبيات چيزي ميشوند در حد تنقلات و مخاطب را جز تخدير و تخدير بيشتر،ثمري ندارند.
4- بسياري از هنرمندان خاموش كه يا به اختيار و يا بالاجبار گوشه نشيني گزيدهاند، سالها خون دل خوردهاند. و امكان نيافتهاند كه از غناي زندگي برخوردار شوند. بايد گفت كه نشاط با آزادي و عدالت و امنيت درون مرتبط است. همانگونه كه با خلاقيت مرتبط است، و اما محيط مضطرب ، توانايي نوشتن و خلاقيت و كار و ابداع را از بين ميبرد. خلاقيت و كار آدم مضطرب به تخريب بدل ميشود. و اين موقعيت اضطراب است كه نويسنده و هنرمند معاصر را در برگرفته و «ادبيات اضطراب» را به وجود ميآورد.
غرض اين نيست كه انديشههاي بحران را از آن خود نكنيم. يا موقعيت و معرفت نو را در هر كجاي جهان در نيابيم،بلكه مساله اين است كه اصل، انديشيدن خود ماست. يعني موقعيت ذهني و بحران فرهنگي خود ماست كه مبناي هر چاره جويي است.
عرصه ادبيات،عرصه جولان گروه خاصي از«مجوز دارها»و«مجازهايي» است كه به قول زنده ياد محمد مخناري،بيشتر به « ژيگولتارياي فرهنگي» ميمانند تا اهل تفكر و خلاقيت، اين دسته معتقد است كه تنها نشان اوجگيري هنري و تعالي زيبايي شناختي، فاصلهگيري از ذات سياسي فرهنگ و هنر و شعر و... است. اين كافه نشينان كه بيشتر در جستجوي تيتر و عنوان هستند تا فهم و شعور، متاسفانه اين روزها در جامعه ما كم هم نبوده و مشهور هم گشتهاند. پس همگان را به آن حقيقت هنري فرهنگي فرا ميخوانند كه چندان عاري و مبرا از هستي انساني معاصر و دغدغهها و حقيقت زندگي اجتماعي سياسي مردم است كه در خاصيت«ناب»خود،چيزي جز رسوب راست ناب» باقي نميگذارد.
5- «ادبيات عامهپسند» تخديري است كه خاصيتش در عدم ماندگارياش ميباشد. ادبيات دورهاي را پشت سر ميگذارد كه نشانه اضطراب خالق و مخاطب اثر هنري است. نشانه پوچي و بحران هويت هنر.
6- د رادبيات داستاني جدي مسائل جدي جامعه تصوير ميشوند و اين به مذاق كساني كه ميخواهند محدوديتهايي براي اين نوع ادبيات ايجاد كنند،خوش نميآيد. علي اشرف درويشيان معتقد است: هر چه فشار بر ادبيات جدي زيادتر شود، بازار ادبيات عامه پسند و سطح پايين رو به گرمي ميرود. اگر در جامعه ما در آموزشگاهها و مدرسهها، معلمان ادبيات، آنقدر آزادي داشته باشند كه دانشآموزان و علاقهمندان به ادبيات را راهنمايي و آنها را مرحله به مرحله از ادبيات عامه پسند به سوي ادبيات جديتر و سطح بالاتر راهنمايي كنند، رشد فكري و ذوق ادبي خوانندگان را موجب خواهد شد. كاري كه در دوره ما توسط دبيران ادبيات انجام ميشد. متاسفانه امروز چنين معلماني در آموزش و پرورش ما وجود ندارند يا خيلي در اقليت هستند. امروز متاسفانه با ادبيات جدي برخورد درستي نميشود و معمولا روي آثار نويسندگاني كه شهرتي كسب كردهاند. حساسيت بيشتري وجود دارد و اين واضح است كه نويسندگان عامه پسند يا فيلمسازاني كه مسائل پيش پا افتاده را كار ميكنند،خوانندگان و بينندگاني در بين عوام دارند و مورد استقبال قرار ميگيرند.اما وقتي با مسائل جديتر به عمق اجتماع پرداخته شود و موضوعها با روش علميتر بررسي شود،و البته در خلال سطرها به بسياري از نابسامانيها اشاره شود ، با محدوديت بيشتري در مقايسه با ادبيات عامهپسند سطحي بازاري مواجه ميشود.
7- اين تاريخ و وضعيت است كه ادبيات را ميسازد و همين ادبيات است كه نمايانگر وضعيت كنوني خواهد بود.وظيفه هنرمند مقابله با تسليم است.هنرمند نبايد در دامي كه سياست برايش ميگسترد،در دام ابتذال و بيگانگي فروغلتد. چرا كه زبان سياست توسط سياستمداران به كار ميرود.سياست مدارها نه به حقيقت، بلكه به قدرت و حفظ قدرت علاقه دارند. براي حفظ قدرت مردم بايد در بيخبري بمانند، بايد در بيخبري از حقيقت زندگي كنند. حتي از حقيقت زندگي خودشان بيخبر بمانند. به همين جهت آن چه ما را احاطه كرده است پرده بزرگي است از دروغ كه آن را به وسيله هنر تزئيني و بيمحتوي كه به «معناگريز» مشهور شده، به ما ميخورانند. همانطور كه هالود پينتر ميگويد:«زندگي يك نويسنده به شدت آسيب پذير است،عريان و بي حفاظ، ما نبايد به خاطر اين ناله كنيم، اين نويسنده است كه انتخاب ميكند. و بايد پاي انتخابش بماند. ولي اين هم حقيقتي است كه شما در معرض وزش توفان قرار داريد.و بعضي از آنها واقعاً منجمد كننده هستند.شما خودتان هستيد و خودتان ، عريان،بيپناهگاه
هيچ حمايتي نيست مگر اين كه دروغ بگوئيد كه در اين صورت براي خودتان حفاظتي ايجاد كردهايد. ميتوان گفت:سياستمدار شدهايد»هنرمند اگر به خود دروغ بگويد و تحت تاثير اضطراب محيط بيگانگياش را بپذيرد، نميتواند هنرمند مردم باشد و مردم نيز نميتوانند درك كنند كه وي چه نيازي دارد،چرا كه رابطه بين اثر هنري و مخاطب، رابطهاي كاذب خواهد شد. كه شده است.
منابع:
مختاري، محمد/ تمرين مدارا/ انتشارات ويستار، چاپ دوم 1377
حريري، ناصر/ درباره هنر و ادبيات، گفت و شنودي با احمد شاملو/ نشر گوهر زاد، چاپ چهارم 1377
يوشيج، نيما/ تعريف و تبصره و يادداشت هاي ديگر/ انتشارات اميركبير، چاپ سوم، 1375
دانشنامه آزاد ويكي پديا بر روي اينترنت به نشاني: http://www.fa.wikpedia.org/wiki
خبر گزاري دانشجويان ايران، ايسنا به نشاني: http://www.isna.ir
پينتر، هارولد/ گاهي آينه را بايد شكست، هنر، حقيقت و سياست/ متن سخنراني به مناسبت دريافت جايزه نوبل ادبيات 2005 در نشاني: http://www.brokengates.com
[ احمد زاهدی لنگرودی ]
جهان امروز در حركت به سمت بربريت و توحش در شتاب است. و در هر گوشه از دنياي كنوني ما، سرمايه سالاران فارغ از دغدغههاي انساني، به جنگ و خشونت دامن مي زنند. در اين ميان شاعران و نويسندگان رسالت خطيري بر عهده دارند. برخي از آنان به نظاره پلشتي جنگ مي نشينند تا بعدها به شكلي طبيعي آن را روايت كنند. و برخي ديگر به نفع يكي از طرفين متخاصم، درگير جنگ مي شوند. و از آن حمايت مي كنند. دسته سومي هم هستند كه با استفاده از قلم و انديشه خود در برابر گسترش نظامي گري و جنگ، مقاومت مي كنند.
رابطه متقابل فرهنگ و سياست، رابطه اي ناگزير است. تاريخ فرهنگ جهان نشان داده است كه سپردن سرنوشت فرهنگ به دست سياست، همواره ضايعاتي جبران ناپذير به بار آورده است.
هنرمند، نويسنده يا شاعري كه برعليه جنگ فعاليت مي كند، هنر و انديشه اش را در خدمت يكي از طرفين دعوا و بر عليه ديگري به كار نمي برد. او جريان سومي است كه نه به نفع هيچكدام از دو نيروي درگير جنگ و نه بر عليه يكي فعاليت مي كند. او مخالف نفس جنگ و نظامي گري و كشتار انسان است. اينك جهنمي برپا شده است كه هر يك از طرفين درگيري نظامي، در هر گوشه جهان تنها هواي خود را دارند و در بند خويش اند. شاعران اما، جهان ديگري را نظاره گرند. آنها زندگي را به رؤيا و رؤياهايشان را در آرامشي انساني و طبيعي، به زندگي مبدل كرده و مي كنند. درحالي كه سياست مداران و سرمايه سالاران، براي حفظ موقعيت خود در جستجوي دلايلي ميگردند، شاعران در پي تغيير بنيادين جهان هستند.
و از دل همين انديشه انقلابي آنان است كه هنر، هنري مردمي و براي مردم، هنري كه مخالف سلطه جهاني سرمايهداري و ستم بر جهانيان است، خلق ميشود. شاعران بر روي زمين ايستادهاند، هم خندان و هم گريان و سرمايهسالاران در پي آناند تا از مردار خشونتي كه خود آفريدهاند در آينده سهمي ببرند.
شاعر به دنبال آن نيست كه از بهانههاي سياسي هر جنگي بسرايد يا حتي از آن انتقاد كند؛ او يك نكته را بهتر از هر تحليل و تفسير ميفهمد و آن اين است كه هيچ كس در گير و دار خشونتهاي وحشتناك جنگ، در انديشه انسان نيست. هر طرف در پي توجيه خويش است، يا در انديشه سهمي كه در پايان خواهد برد.
شاعر ميداند كه آزادي هيچگاه نميتواند بر سكوي استبداد بايستد. و هيچ چيز بهجز استبداد از دل ويرانههاي جنگ كنوني خارج نخواهد شد. شاعر در سمت زندگي و حيات ايستاده است. سمت زندگي، سمت مرگ را نفي ميكند. شعر يگانه ابزار شاعر در برابر موج ابزارهاي عظيم جنگي است. شعر انسان ساز است و انسان، زندگي است. نماد آزادي فكر و لطافت بيان در برابر دوزخ سرد كشتار و خشونت جنگ. نمونههاي شعر ضد جنگ و تأثير آن بر روند جنگها در طول تاريخ ادبيات فارسي از هزارههاي پيش تاكنون بسيار است. كه در اين مجال اندك جاي بحث درباره آن نيست. شاعراني مانند حافظ و منوچهري و در عصر حاضر ملكالشعراي بهار (فغان ز جغد جنگ و ؟؟؟؟ او كه تا ابد بريده باد ناي او)، نيما، شاملو و سپهري، اشعار بسياري بر عليه جنگ و جنگ افروزان سرودهاند.
شاعران صلح به هنگامي كه چهرههاي زرد و شكسته انسانها به اشك و خون آغشته ميشود، براي گل ياس ايوان اتاقشان يا شبهاي مهتابي شهرشان شعر نميسرايند. شاعران صلح، امروز چندان كه بايد و شايد ديده نميشوند و در همان رسانههايي كه در اختيار جنگ افروزان است، همواره سانسور شده يا به شكل ديگري معرفي ميشوند. مرگ يك تروريست يا كشف يك مزدور را صدها بار با سرنا و دهل پخش ميكنند، اما شعر يك شاعر گمنام عراقي يا يك شاعر ايراني را براي اشك مادران و خواهران عراق يا كودكان افغانستان، هيچ گاه و از هيچ رسانهاي پخش نميكنند.
چرا كه شعر، صلح است و صلح مانع جنگافروزي آنان. همين است كه جهان در دوراهي عدالت و بربريت، روز به روز به سمت و سوي توحش و بربريت بيشتر حركت مي كند و شاعران، اين ميراث داران فرهنگ بشري، هر روز بيشتر به سمت صلح و حمايت از آن با استفاده از ادبيات و شعر پيش ميروند. هر فرد بشري در هر موقعيت و با هر اعتباري، خود زيرمجموعهاي متأثر از مجموعههاي بزرگ تر محسوب ميشود و تحت تأثير طبقه خود است. طبقاتي كه امروزه در چنبره نظام ميليتاريستي سرمايهداري جهاني اسير شدهاند. بسياري از شاعران مدافع صلح و آزادي اما، از اين قاعده مستثني هستند. آنان متأثر از طبيعت آدمي كه همانا مهرورزي و آشتي است، قرارگرفته اند.
و همواره سعي ميكنند با اشعارشان بر محيط پيرامون تأثيرگذار باشند. بشر امروز در نهايت راهي بجز صلح و آشتي دربرابر ندارد و از جنگ و كشتاري كه اكنون سراسر جهان را فرا گرفته، اين شاعران صلح طلب و مدافع مخالفت با خشونت هستند كه سربلند خارج خواهند شد.
ahmadzahedi@gmail.com