[ نوید سلطانی ]
برف میبارید. لبِ پنجره بودم. شورلت آبی تنگ کوچه را رد کرد و جلویِ در ترمز زد. شیشهی سمت راننده نیمهباز بود. دود سیگار و نفسهایِ یخزده بود که میخزید و بیرون میزد. مردی با بارانی سیاه و کفشهای سُرمهای پیاده شد. کونهیِ سیگار را تف کرد رو زمین. به طرف پنجرهیِ اتاقِ کناری رفت. اتاقِ مامان بود. صورتش را که دیدم، خشن بود و خیلی جوانتر از مامان. با دستِ مچالهشده در آستینش چیزی نوشت رویِ شیشهیِ یخ زده. و رفت.
به اتاقِ مامان رفتم. هُرمِ دلچسبی داشت. از اتاق من گرمتر بود. مامان مثل خرس خوابیده بود. پرده را کنار زدم. عکس قلب بود که کنارش بر عکس نوشته شده بود «برای همیشه» پنجره را باز کردم. با نوک انگشت یخ را تراشیدم. باد و سرما تنم را لیسید و پیچید تو اتاق. مامان چشم باز کرد. ساعت را پرسید. گفتم ده و نیمه. نیمخیز شد و از پنجره نگاهی به بیرون انداخت. بعد دوباره وسط پتوها افتاد.
- چرا بیدارم نکردی؟
- که باز هم بزنی بیرون و سوارِ ... .
حرفم را خوردم. بیحرکت شده بود که بقیّهاش را بشنود.
- دیگه به اینجام رسیده.
این جمله را آنقدر آرام گفتم که نمیدانم شنید یا نه. زل زده بود و نگاهم میکرد.
- مطمئنم نمیخواهی بگی این یکی هم همکارته، یا چه میدانم شوهرِ دوستت. با آن ژستِ عاشقانهاش.
بَرگشتم اتاقِ خودم. از زیرِ تخت قوطیِ سیگار را درآوردم. یکی بیرون کشیدم و آتش زدم. پنجره را باز کردم که اتاق بو نگیره. برف تندی بارید. خیلی تند. یک دستم را زدم زیرِ چانهام. شورلت آبی برگشته بود. و طرف داشت سیگار دود میکرد.
«اگر مامان اینطوری نبود. باز هم صبح به صبح بیرون رفتنی پول میگذاشت برام؟ یعنی داشت که بگذاره؟ منظورم فقط ناهار و شام و این چیزها نیست. پول ولگردیها و این جور کارها... .»
سیگار تمام شده بود. از پنجره انداختمش پایین. خواستم یکی دیگر روشن کنم که مامان را دیدم نشسته رویِ تخت اتاقم و بیصدا گریه میکند. پسر! واقعاً داشت گریه میکرد. گفت : خیلی سخته پسرم، خیلی! آدم را زود پیر میکنه» و گریه نگذاشت حرفش را تمام کند. دستش را گذاشت رو صورتش و از اتاق دوید بیرون. این کارش مثل دختر بچّهها بود. سیگار دیگری روشن کردم و رفتم جلوی پنجره. مردی که بارانی مشکی پوشیده بود، درِ جلو ماشین را برایِ مامان باز میکرد. مامان لبخند میزد، امّا لبخندش یک جوری بود که دلم برایش سوخت. ـ پایان
[ شایا شهوق ]
استاد نقاش، نصیحت میکرد : «تو چرا نمیچسبی به همین نقاشی؟! دنبال درد سر میگردی؟ روزنامهنگاری که نون و آب نمیشه!» گفتم : «مگر نقاشی نون و آب میشه؟»؛ گفت : «برای بعضیها بله! شده!!» ... نگفتم : «برای بعضیها! نه برای شما استاد!»
استاد مجسمهساز غرولند میکرد : «روزنامه چیه پسر؟! برو کار کن!»؛ با خنده میگویم : «استاد! شما که به جای تدریس در دانشگاه مجبور شدید کار کنید و به جای خلق هنر، فتوکپیِ کتابهای نقاشی و مجسمه را به جماعت میفروشید، کجای این زندگی را چسبیدید؟»؛
استاد بلند بلند میخندد : «پسر کجای کاری؟! الان بدهیهای میلیونی دارم! فکر میکنی کم چیزیه؟!» دوست نقاش : «تو باید نقاشی کنی، مجسمه بسازی، ولش کن دیگه، خدا رو شکر که این هم توقیف شد!» - فکر میکنم آدرس را اشتباهی آمدم. اینجا قلم مو، قلم خودنویس را غریبه میداند. - «آقا نگهدار پیاهمیشم.» - «همین جا؟»! - «بله قربان! بقیهی راهو با اتوبوس میرم!» - «با اتوبوس؟! کجا؟» - «ته دره!»
***
- استاد نقاش : «ما با مالیدن رنگ روی بوم، حرف خودمونو میزنیم. اینا هم نمیفهمن ما چی میگیم!» - «اینجوری که هیچ کس نمیفهمه!» - «کسی که باید بفهمه، میفهمه ... میدونی اگر او زندهیاد اینجا بود، شاید موافق کارهای تو نبود؟» - استاد راستی گفتید زنده یاد ...!! آخر هفته مراسم سالمرگ آن دو نویسنده است. تشریف میآورید؟»