[ سیامک طاهری ]
یکصدمین سال انقلاب مشروطیت ایران را در شرایطی پشت سرداریم که هنوز بخش بزرگی از خواستها و برنامههای این جنبش در دستور کار مبارزان راه آزادی مردم ایران قرار دارد. صد سال مبارزه و کوشش بیشک تاریخ پرافتخاری را برای مردم ایران رقم میزند.
اما به افتخارات بسندهکردن گشاینده هیچ دری نیست. اینک پرسشهای بسیاری در پیشچشمان مردم ایران و همة آرزومندان ایرانی آباد و آزاد قرار دارد که شاید اصلیترین و اساسیترین آن چنین باشد.
چه شد که پس از صد سال تلاش و فداکاری و از جانگذشتگی هنوز تا رسیدن به کشوری که در آن اصول مردمسالاری، مدنیت و رشد و توسعه اجتماعی و سیاسی نهادینه شده باشد، راهی دراز و طولانی پیش رو داریم؟
نوشتة زیر میکوشد در پاسخگویی به این سؤال سهمی داشته باشد؟ نگاهی کوتاه به ساختار نیروهای شرکتکننده در انقلاب مشروطیت و جنبشهای پس از آن نمایانگر وجود سه کانون اندیشه و توان مبارزاتی است این سه گردان که در همه ادوار مبارزه صدساله مردم ایران حاضر و آماده بودهاند صرفنظر از ضعفها، خطاها و کمتجربگیهای هر کدام از آنان در برشهای گوناگون مبارزه عبارت بودند از :
1- مسلمانان مترقی
2- ملیگرایان ترقیخواه
3- نیروهای چپ و برابری خواه
هرگاه که این سه نیرو، با حفظ اندیشه و اعتقادات خود به مرحله همراهی و همکاری رسیدهاند، جنبش به دستاوردهای برجستهای دست یافته است و هرگاه که به دلیل خطاهای این یا آن و یا به دلیل توطئهها و برنامهریزی بدخواهان و دشمنان مردم این مرز و بوم، راه قهر و ناسازگاری پیش گرفته و یا بدتر، به چالش و درگیری و دشمنی روی آوردهاند، جنبش ناکارآمد و ناکاممانده و سرانجام شکست خورده است. تنها حاصل بحثهای بیسرانجام و انداختن گناه به گردن دیگران، به جای پرداختن به خطاهای خود، دیگری را به زیر ضربگرفتن، ایجاد گرد و غبار در پیش چشمان نسل جوان و فرسودن نیروها و شیرینکردن کام دشمنان است.
تاریخ صدساله ایرانیان، انباشته از نمونههای درخشان همکاری این نیروها و نیز تجربیات تلخ درگیری و پراکندگی آنان است.
جنبش جنگل و نهضت ملیکردن نفت دو نمونه کامل از این دست است. این نوشتار قصد واکاوی خطاهای این یا آن نیرو را ندارد. صرفنظر از اینکه کدام نیرو و تا چه حد و در کدام مورد دچار خطا شده است، سرانجام دود این درگیریها به چشم همه مردم ایران و تمامی نیروهای شرکت کننده در این جنبشها رفته است.
این دو جنبش که علیرغم خطاهای شرکتکنندگان در آن، در نهایت دو برگ از صفحات زرین تاریخ مردم ایران را تشکیل میدهند، تا آنجایی که شرکتکنندگان در آن، راه همفکری و همدلی را طی میکردند پیروز بودند و آنجا که پراکندگی بر آنان چیره میشد، شکست خوردند.
واقعیتی که باید همه به آن اذعان کنند، اینست که هیچ یک از این سه نیرو به تنهایی توانایی حل مشکلات این سرزمین را ندارند. این حقیقت بیش از آنکه ریشه تئوریک داشته باشد، ناشی از واقعیات عینی است. مردم ایران از همان آغاز که پس از سالها سکوت و خفتن، چشم گشودند و به جهان پرهیاهو و متلاطم با چشمانی بازنگریستند، این سه اندیشه و سه جهانبینی را در برابر خود یافتند. این سه جهانبینی از یکسو ریشه در تاریخ کهن این مرز و بوم دارند و از سوی دیگر در برخورد با جهان مدرن با تناسبی کم و بیش به تفاهمی نسبی رسیدهاند.
وطنپرستی ایرانیان از دورانهای کهن تا امروز واقعیتی مورد تأیید همگان است. اسلام هم بعنوان دین آنان ریشههایی ژرف در میان آنان دارد و برابریخواهی نیز در تمام نهضتهای ایرانیان همواره جایگاهی ویژه داشته است.
این سه پاره اندام ایرانی گاه آنچنان درهم آمیختهاند که گویی پیکرهای واحد را تشکیل میدهند که در عین جدایی و استقلال هر کدام، درسمفونیای هماهنگی مارش پیروزی را سر میدهند، که بهترین نمونه آن انقلاب مشروطیت و شکست استبداد است.
ستارخان، باقرخان، حیدر عمواوغلی، علی موسیو، ثقهالاسلام، شیخ محمدحسین خیابانی، کوچکخان جنگلی، کلنل محمدتقیخان پسیان، تنها بخشی از این هماهنگی در جنبش مشروطیت و جنبشهای مرتبط به آن را به نمایش گذاشتند. رابطه عمیق و دوستانه و سرشار از اعتماد بین ستارخان و حیدر عمواوغلی تا بدانجا بود که ستارخان همواره میگفت :
«حرف همان است که حیدرخان بگوید.»
و نقش حیدرخان در رفع کدورت در نهضت جنگل تا بدانجا بود که سرانجام جان بر سر اینکار گذاشت. همین روند را هم در نهضت ملیشدن صنعت نفت شاهدیم. وجود مبارزان مسلمانی چون آیتالله برقعی، ملانصراله (که نقشی برجستهای در مبارزات دهقانی مردم گرمسار تا 28 مرداد 1332 بازی کرد و سرانجام هم به شهادت رسید)، آیتالله طالقانی، آیتالله زنجانی، از میان روحانیون مسلمان و دکتر محمد مصدق، زندهیاد حسین فاطمی و نریمان از میان ملیگرایان و نیز مرتضی کیوان، سرهنگ سیامک، خسرو روزبه، وارتان سالاخانیان و ... از صف مبارزان هوادار سوسیالیزم از چهرههای درخشان این دورهاند. اگر سالهای آغازین این حرکت عظیم مردمی با اختلافاتی همراه بود که ناشی از کمتجربگی نیروهای شرکتکننده در آن بود. در 30 تیر 1331 که نقطه اوج آن محسوب میشود، هر سه نیرو تشکیلدهنده نهضت با تمامی نیرو و در کنار یکدیگر نقشآفرینی کردند. راز شوربختی جنبش در روزهای پایان آن در تفرقه و درگیریهای نیروهای درونیاش نهفته است. یعنی اختلافاتی که برنامهریزان و محرکان آن همان کسانی بودند که طرح کودتا را ریخته بودند.
یکی از برجستهترین جلوههای همراهی این مبارزان در روز 30 تیر 1331 شکل گرفت که در آن هر سه بخش رزمنده جنبش در اقدامی مشترک رژیم را به عقبنشینی وادار کردند.
در سالهای پس از کودتا دلاور مردانی چون حنیفنژاد، برادران رضایی و ... خسرو گلسرخی، هوشنگ تیزابی، صمد بهرنگی، بیژن جزنی و ... نمونههای دیگری از این روندگان راه همدلی و همراهی بودند. دفاعیههای خسرو گلسرخی و مهدی رضایی، دو فراز برجسته دیگر از این یکدلی هستند. اگر گلسرخی ضمن تأکید بر سوسیالیستبودن خود از اسلام مترقی دفاع کرد، مهدی رضایی با تکیه بر اعتقاد عمیق خود به اسلام بر مبارزات مردم ویتنام انگشت تأکید نهاد و برهمبستگی با آنان پای فشرد.
سالهای 56 و 57 نیز سالهای اتحاد عمل نیروهای سهگانه جنبش بود که منجر به پیروزی آن شد.
اگر نیروهای مذهبی ستون فقرات تظاهرات خیابانی را تشکیل میدادند، در عوض نیروهای هوادار سوسیالیزم سازمانگر عمده اعتصاباتی چون اعتصاب شرکت نفت، معلمان، روزنامهها، رادیو و تلویزیون و ... بودند.
این راز پوشیدهای نیست که هواداران سوسیالیزم، آزادی و برابری را دو مفهوم و دو مقوله در همتنیده میدانند که هر یک بیدیگری ناکامل، ناقص و ناکارا است. امّا آنان این باور عمیق خود را پیششرط اتحاد و همدلی و همکاری با دیگر نیروای مترقی قرار میدهند.
این اعتقاد آنان به اتحاد نیروها از یکسو ریشه در تجارب تاریخی آنان دارد و از دیگر سو در تجارب جهانیاشان.
لنین از امکان عضویت کشیشها در حزب بالشویک سخن میگفت و وزیر آموزش و پرورش ساندنیستها یک کشیش بود. اسقف اعظم کلیسای برزیل میگوید :
وقتی به فقرا غذا میدهم، میگویند قدیسم، آنگاه که میپرسیم چرا بیچیزان غذا ندارند، میگویند کمونیستم. ـ پایان
[ امیرهوشنگ انوری ]
خليج فارس از دير باز يكي از مهم ترين مناطق جهان شناخته شده روزگار خود بوده است. كشف ذخاير عظيم نفتي و معادله هاي نوين جهاني بر اهميت اين آبراهه بيش از پيش افزوده است تا جائيكه «هانفورمكيندر» در نظريه مشهوري به نام «هارت لند» در سال 1904 م از خليج فارس به مثابه محور يا قلب زمين نام برد! چنين اهميتي سودجويان غربي و برخي از محافل عربي وابسته به كشورهاي حاشيه جنوبي خليج فارس را وا داشته است تا با صرف مبالغ هنگفتي به دنبال استفاده از نام جعلي«خليج عربي» به جاي خليج فارس باشند. از جمله آخرين اقدامات صورت گرفته در اين باره كتابي است به نام «Arabian Gulfin antiquity» نوشته «danil Potts». مقاله حاضر بررسي موجزي بر گستره و نام خليج هميشه فارس است.
خليج فارس كه امروز در موقعيت جغرافيايي بين 24 تا 30 درجه و 30 دقيقه عرض شمالي و 48 تا 56 درجه و 25 دقيقه طول شرقي از نصف النهار گرينويچ قرار دارد و وسعت آن حدود 232850 كيلو متر مربع است ؛ تنها بخش كوچكي از گستره آبي وسيع تري است كه در روزگار قديم «درياي پارس» خوانده مي شد. هنگامي كه « گلاديوس بطلميوس» رياضيدان، منجم و نقشه نگار سده دوم ميلادي بر اساس سنتهاي به جا مانده از كساني چون «اراتوستنس»،«هيپارك» و «استرابون» و ... مكتب جغرافيا را در يونان بنيان مي نهاد، خليج فارس منطقه اي شناخته شده و نامي كهن قلمداد مي شد.
قرنها پيش از بطلميوس الواح تمدنها ميان روداني چنين آگاهي هايي را در اختيار ما قرار مي دهند، چنانچه آشوريان در كتيبه هاي خود اين دريا را با نام «نارمرتو» يا «ناره مرّه تو» به معناي رود تلخ مشخص ساخته بودند.
خليج فارس امروز ين يا دگاري است از دريايي فراخ كه جانب غربي آن از آبادان و بصره حاليه آغاز علاوه بر حدود فعلي خليج فارس تمامي درياي عمان و بخشي از اقيانوس هند را تا حدود رود سند در بر مي گرفته است.
با مروري بر منابع متقن و قابل وثوق علم جغرافيا در تمدن اسلامي به سهولت مي توان وسعت درياي پارس و يا بحر الفارس را دريافت.
« ابن فقيه« در كتاب « البلدان» كه در سال 290 ه- . ق تاليف شده و از جمله كهن ترين متون جغرافي به شمار ميرود مي نويسد: « بدان كه دريان پارس و درياي هنديك دريا هستند، زيرا به يكديگر پيوسته اند» ، از اين رو مي توان دريافت كه در زمان ابن فقيه تمام درياي عمان امروزين درياي پارس خوانده مي شده است . در واقع بايد دانست « عمان ، كه به تازگي و به ناصواب نام آن بر اين گوشه از درياي جنوبي ايران اطلاق شده، سرزمين كوچك كم آب و گياهي است كه در گوشه جنوب خاوري جزيره نماي عربستان افتاده و پيشينه اي تاريخي ندارد......
نامي از درياي عمان و يا بحر عمان در هيچ يك از سند هاي جغرافيايي و تاريخي ديده نمي شود از سوي ديگر «اطلاق نام يك ناحيه كوچك و بدون آباداني كه خود جزئي از قلمرو ايران بزرگ بوده ، بر بخشي وسيع از درياي جنوبي ايران نه تنها صحيح به نظر نمي رسد، بلكه در رواج دادن اين نام و نقش كردن آن بر برخي نقشه هاي جغرافيايي در يكصد سال اخير، بايد متعقد بود كه يك غرض سياسي دست اندر كار بوده است.(3)»
از ديگر جغرافي نويسان معتبر اسلامي مي توان به ابواسحق ابراهيم استخري» (متوفي 322 ه .ق)
اكنون كه محدوده درياي پارس معلوم گرديد بايد به اين پرسش پاسخ دهيم كه آيا در متون جغرافي قديم نام خليج عربي وجود داشته و در چنين شرايط كدام موقعيت جغرافيايي به خليج عربي معروف بوده است؟
براي محققان ترديدي باقي نمانده كه نام باستاني « درياي سرخ » يا «بحر احمر» امروزين، خليج عربي بوده است. « نئار خوس» سردار اسكندر مقدوني كه به دستور پادشاه خويش به سفر دريايي پر مخاطره اي به منظور اكتشاف نواحي ناشناخته دست زده است در گزارشي كه براي آگاهي اسكندر فراهم آورده به صراحت نام اين گستره آبي را كه حد فاصلي ميان دو قاره آسيا و افريقاست، خليج عربي ياد كرده كه با توجه به شواهد موجود، منظور وي همين درياي سرخ كنوني بوده. استرابون نيز در توصيف مرزهاي عربستان نقل قول مي كند كه در شرق، خليج پارس قرار دارد و د رمغرب خليج عربي و در جنوب درياي بزرگي كه در بيرون در خليج قرار گرفته است و درياي ارتيره ناميده مي شود. جالب است بدانيم كه نام ارتيره نيز برگرفته از افسانه اي ايراني است كه خود نشان از عمق گستردگي فرهنگ ايراني در اين منطقه دارد. جغرافيدانان مسلمان نام بحرالقلزم يا همان درياي سرخ را براي اين دريا استفاده كرده اند، اما كارتوگرافرناي اروپايي كه از ابتداي سده شانزدهم به اين سو به كار نقشه نگاري مشغول شدند به كرات و فراواني از نام خليج عربي سود جسته اند.
در نقشه اي كه به سال 1548 توسط G.Gastaldi ايتاليايي با نام «نقشه جزيره عربستان» ترسيم شده است خليج فارس با عنوان «Golf Persia» و درياي سرخ كنوني با عبارت Golf Arebicha يا خليج عرب نام گذاري شده است.
استفاده از نام مجعول خليج عربي را از جمله ميراث حضور استعمار انگليس در اين منطقه بايد دانست.
در سال 909 هـ/ 3- 15 م پادشاه پرتغال يكي از دريا نوردان خود را به نام آلفونسوالبوكرك مامور رفتن به هند كرد. به دنبال اين رويداد با ورود كشتي هاي پرتغالي به اقيانوس و هند و ...
امير هوشنگ انوري
خليج فارس، با به صدا درآمدن غرش توپهاي اروپايي ها آرامش شرق زمين براي هميشه به نابودي سپرده شد، كرك كه با شش كشتي و حدود پانصد نفر به سمت شرق به راه افتاد هدف اصلي اش متوقف كردن تجارت مسلمانان در اقيانوس هند و مهار مسير اصلي بازرگاني از سمت درياي سرخ بود. حضور پرتغالي ها سرآغازي بر نفوذ و دخالت استعمارگران اروپايي به شمار مي رفت كه تا روزگار ما تداوم خود را حفظ كرده است. پس از پرتغاليها مدتي هلندي ها و در نهايت بريتانيا موفق شد تا سيطره خود را بر اين آبراهه با اهميت حفظ كند.
ادعاهاي ارضي و تحريف حقايق تاريخي از جانب حكومتهاي عرب با تحريك انگليس به زمان حكومت جمال عبدالناصر در مصر و سپس حكومتهاي بحثي در كشورهاي سوريه و عراق باز مي گردد. هر چند عبدالناصر در سخنرانيهاي شورانگيز خويش، براي نشان دادن وسعت سرزمينهاي عربي از شعار مشهور«من المحيط الاطلسي الي الخليج الفارسي» (از اقيانوس اطلس تا خليج فارس) استفاده مي كرد و مردم اين شعار را با سرود و ترانه نشر مي دادند، اما پان مربيم اين فرمانرواي شهير مصري زمزمه هاي جداسازي بخشهايي از خاك ايران و منضم ساختن آنها به امپراتوري اعراب را در پي داشت. به پيروي از اين سياست، در سالهاي 7- 1336 خورشيدي، در نقشه هايي كه در سوريه چاپ و به گونه اي گسترده در سرزمينهاي عربي پخش شد، نخستين بار استان خوزستان ايران را «عربستان الارض المتدحله» ناميدند. اما نخستين كساني كه از واژه جديد التاسيس «خليج عريي» استفاده كردند عربها نبودند بلكه بايد از «چارلز بلگريو» بريتانيا در بحرين و «تي. چي. بي بي» نام برد. شخص اخير نخستين باستان شناسي بود كه در گزارش سال 1965 خويش در شيخ نشين هاي جنوبي خليج فارس از واژه « خليج عربي» در نوشته هاي خود استفاده كرد.
اين واقعيت نشان مي دهد كه چگونه استفاده از نام مجهول «خليج عربي» تحت تاثير اغراض سودجويانه سياستمداران قرار دارد.
نتيجه
تصور بر اين است كه تغيير نام باستاني خليج فارس به خليج عربي در پي اهداف مغرضانه كشورهاي عربي كرانه خليج فارس و طراحان توطئه انديش غربيان بوده است. اين درست است كه هر منطقه اي محق است كه موقعيات طبيعي و جغرافيايي خود را با اسامي بومي آن استفاده كند، اما تغيير نامي كه قدمت به در ازاي تاريخ مي برد آن سه در حقوق ديپلماتيك بين المللي، تنها نشان از اهداف سودجويانه مي كند كه در قدم بعدي تماميت ارضي سرزمينمان رانشانه خواهد رفت چنانكه در مورد جزاير سه گانه چنين است. خليج فارس آبي با اهميتي است كه خوان نعمت و ثروت شگفت خود را بر روي تمامي همسايگان خود از عربي و غير عربي به اندازه سهم و تعداد خود قرار داده است. باشد تا با كنار نهادن اختلافات و به دور از غرض ورزي دسيسه چينيان غير بومي، تمامي اقوام ساكن در پيرامون آن در صلح و صفا به سر برند.
[ علي دهباشي ]
سرانجام بعد از گذشت بيست سال و پس از خاموشي دكتر عبدالحسين زرينكوب كتاب« دو قرن سكوت» از ليست سياه ممنوع الانتشار خارج شد و مجوز چاپ گرفت و ماه گذشته به بازار كتاب عرضه شد.
«دو قرن سكوت»پس از انقلاب يكبار بطور رسمي توسط انتشارات جاويدان منتشر شد كه هفته بعد از انتشار جمعآوري و خمير شد.اما بارها به صورت «قاچاق»،«زيرزميني»،«زيراكس»و«افست»تجديد چاپ شد و در بازار سياه كتابهاي ممنوعه تا مبلغ هفت هزار تومان به فروش رفت.
«دو قرن سكوت» سرگذشت و يا به عبارت صحيحتر،تاريخ حوادث سياسي و اجتماعي ايران است در دو قرن اول اسلام. در آن دو قرني كه از سقوط دولت ساساني تا روي كار آمدن دولت طاهريان بر ايران گذشت. تاريخ اين دو قرن ايران را،پيش از اين نويسندگان و تاريخنويسان به اجمال و اختصار بيان كردند و فقط به ذكر اين مطلب اكتفا كردند كه در تمام مدت اين دو قرن، ايران در زير سلطه تازيان بود و چنان تحت استيلاي اعراب قرار داشت كه مردم ايران حتي خط و زبان خود را فراموش كردند.در صورتيكه كه اين دو قرن روزگار انقلابها و كشمكشهاي مهم بوده است. قيامهاي بزرگ در طي آن پديد آمده است و حوادث مهم و شگرف بينظيري مانند جريانات ابومسلم و مقنع و بابك و مازيار و افشين در اين روزگار به صحنه حوادث تايخ ايران پاي نهاده است. عقايد و افكار تازه مانند آيين شيعه و زيديه و نهضتهاي مهم مانند نهضت شعوبيه و سياه جامگان و سپيد جامگان و سرخ جامگان در اين روزگاران روي نموده است.
«دو قرن سكوت»سرنوشت اين دو قرن از تاريخ ايران است و چون تاريخنويسان تاكنون دربارة آن سكوت كردهاند، نام«دو قرن سكوت»بر سرگذشت اين دو قرن نهاده شده است. بخصوص كه در طي اين دو قرن آشوبها و غوغاهاي سياسي، زبان فارسي در «سكوت» غرق بوده و اثري از آن پديد نيامده است.
« دو قرن سكوت»ابتدا به صورت پاورقي در نشريه«مهرگان»ارگان«جامعه ليسانسيههاي دانشسراي عالي»منتشر شد.و بعد در سال1330براي نخستين بار به صورت كتاب توسط «جامعه ليسانسيههاي..» منتشر شد. دكتر زرينكوب در بخشي از مقدمة چاپ اول زير عنوان «چند اعتراف از نويسنده»چنين مينويسد:
اكنون اجازه بدهيد كاري را كه براي من از يك اعتراف ديني دشوارتر و از يك بازجوئي قضائي ملالانگيزتر به نظر ميرسد براي شما آغاز كنم.
وقتي نويسندگان مهرگان به من تكليف كردند كه دورنمائي از گذشتة ايران- از گذشته ادبي ايران ترسيم كنم به حيرت افتادم. زيرا روشنائي ضعيف و رنگ پريدهاي كه اسناد و منابع موجود بر ظلمات قرون گذشته افكنده است آن مايه نيست كه به يك هنرمند چيره دست اجازه دهد دورنمائي از گذشته ترسيم نمايد اما من كه هنرمندي چيرهدست هم نيستم آيا از عهدة انجام اين تكليف برميآيم؟هرگز چنين گماني نداشتهام. با اين حال چاره نبود.كوشيدم طرح بيرنگي از يك دورنما در اين اوراق ترسيم كنم. اين طرح،ناقص، مبهم و تاريك جلوه خواهد كرد. باشد.اگر روزي تمام زواياي دهليز تاريك گذشته روشن شود ديگران به جاي اين طرح بيرنگ به دورنماهاي زنده و گويا خواهند پرداخت.اما براي من،پيش ازين مقدور نبود.سعي كردم خطوط و امواج نمايان و برجسته را كه در سيماي «گذشتة ايران» مشاهده كردم ترسيم نمايم. سعي كردم آنچه را از رنج و شوق و بيم و اميد و مهر و خشم در زندگي گذشتگان ديدهام تصوير كنم.
با اين حال وقتي اين يادداشتها را براي پاورقي يك روزنامه مينوشتم گمان نميكردم هرگز لازم بيايد آنها را به صورت كتابي درآورم. به همين جهت لازم نديدم تناسبي را كه در يك كتاب در يك كتاب تاريخ ميان اجزاء و اسناد بايد وجود داشته باشد رعايت كنم زيرا آنچه مينوشتم تاريخ نبود، يادداشتها و حاشيههائي بر تاريخ بود. نميخواستم اسناد و شهادتها را بر محك تحقيق عرضه كنم و از آن ميان «حقيقت» را كه در تاريخ هميشه ظني و مشكوك خواهد بود بيابم. ميكوشيدم كه از خلال پروندههاي گره خورده و فراموش شدة تاريخ، آنچه را مظهر هدف ها، شورها و هيجانهاي مردم است بيرون آورم.
در تاريخ ملاك يقين چيست؟ گمان ميكنم علم هنوز،براي اين سئوال جواب قانع كنندهاي نيافته باشد.آنچه از اسناد و شهادات،بعد از تحقيق اعلام كند.اما كيست كه بتواند در تاريخ مانند علوم،روش تجربي را بكار بندد؟
من در تهيه اين يادداشتها، گذشته از مطالعه متون و منابع كهنة عربي و فارسي، تا جائيكه توانستهام از پژوهشهاي دانشمندان فرنگي نيز استفاده كردهام اما براي آنكه ماية ملال خوانندگان نگردد كوشيدهام شيوة بيان دشوار و پيچيده محققان را بكار نبرم.
آيا در پارهاي موارد نيز از خود و احساسات خود زياد مايه گذشتهام؟ شايد. اين را انكار نميكنم.اما در اين محيط انديشه و احساسات كه ادبيات نام دارد كيست كه از جهان خود، از جهان احساسات و الهامات خود، بتواند يك دم و يك قدم خارج شود؟بيطرفترين جويندگان حقيقت نيز، حتي وقتي كه بيطرفانه در پي حقيقت ميرود؟حتي جائيكه حقيقت، حقيقت محض مجرد را ميجويد،از احساسات و تمايلات خود پيروي مينمايد..
اما اين اعترافنامه را بدون ذكر اين نكته نميتوانم تمام كنم كه طبع و نشر اين يادداشتها به صورت كتاب حاضر مرهون كوشش من نيست. اگر تشويق و اهتمام دوست ازجمندم آقاي محمد درخشش نبود شايد هرگز بانتشار آنها، رضا نميدادم.»
چاپ اول«دو قرن سكوت» به سرعت ناياب ميشود.دكتر زرينكوب به تجديد چاپ رضايت نميدهد تا در فرصت مناسب به تجديد نظر دربارة كتاب بپردازد.
زرينكوب جوان پنج سال وقت و انرژي صرف ميكند و منابع متعدد را از ديده ميگذارند تا در ارديبهشت 1336متن گسترش يافته و تجديد نظر شده اثر از سوي انتشارات اميركبير منتشر ميشود. دكتر زرينكوب در مقدمه چاپ دوم مينويسد:
«در تجديد نظري كه در اين كتاب، براي چاپ تازهاي كردم، روا نديدم كه همان كتاب نخستين را،بيهيچ كاستي و فزوني چاپ كنم. كيست كه بعد از چند سال كتابي را كه نوشته است بنگرد و در آن جاي اضافه و نقصان نبيند؟ تنها نه همين امثال عماد كاتب باين وسواس خاطر دچار بودهاند،كه بسياري از مردم دربارة كارهايي كه كردهاند همين شيوه را دارند. اما محرك من، اگر فقط وسواس خاطري بود، شايد به همين اكتفا ميكردم كه بعضي لغتها را جابجا كنم و بعضي عبارتها را پيش و پس ببرم. در تجديد نظري كه در كتابي ميكنند بسيار آسان بيش از اين كاري نميكنند. اما من ترتيب و شيوة كتاب اول را بر هم زدم و كاري ديگر پيش گرفتم. از آنچه سخن شناسان و خردهگيران، در باب چاپ سابق گفته بودند، هر چه را وارد ديدم به منت پذيرفتم و در آن نظر كردم. در جايي كه سخن از حقيقت جويي است چه ضرورت دارد كه من بيهوده از آنچه سابق به خطا پنداشتهام دفاع كنم و عبث لجاج و عناد ناروا ورزم؟ از اين رو، در اين فرصتي كه براي تجديد نظر پيش آمد، قلم برداشتم و در كتاب خويش بر هر چه مشكوك و تاريك و نادرست بود،خط بطلان كشيدم. بسياري از اين موارد مشكوك و تاريك جاهايي بود كه من در آن روزگار گذشته، نميدانم از خامي يا تعصب،نتوانسته بودم به عيب و گناه و شكست ايران به درست اعتراف كنم. در آن روزگاران، چنان روح من از شور و حماسه لبريز بود كه هر چه پاك و حق و مينوي بود از آن ايران ميدانستم و هر چه را از آن ايران– ايران باستاني را ميگويم- نبود زشت و پست و نادرست ميشمردم. در سالهايي كه پس از نشر آن كتاب بر من گذشت و در آن مدت، دمي از كار و انديشه در باب همين دوره از تاريخ ايران، غافل نبودم در اين راي نارواي من، چنانكه شايسته است، خللي افتاد. خطاي اين گمان را كه صاحب نظران از آن غافل نبودند، دريافتم و در اين فرصتي كه براي تجديد نظر در كتاب سابق بدست آمد لازم ديدم كه آن گمان خطاي تعصب آميز را جبران كنم. آخر عهد و پيماني كه من با خوانندة اين كتاب دارم آن نيست كه دانسته يا ندانسته، تاريخ گذشته را به زرق و دروغ و غرور و فريب بيالايم. عهد و پيمان من آن است كه حقيقت را بجويم و آن را از هر چه دروغ و غرور و فريب است جدا كنم. در اين صورت ممكن نبود كه بر آنچه در كتاب خويش نادرست و مشكوك ميديدم از خامي و ستيزهرويي خويش،خط بطلان نكشم و خوانندهاي را كه شايد بر سخن من بيش از حد ضرورت اعتماد ميورزد با خويشتن به گمراهي بكشانم.
اين حقيقت طلبي كه من آن را شعار خويش ميشمردم، وظيفه ديگري نيز بر عهدة من داشت: ميبايست آنچه را در اين كتاب مبهم و مجمل گذاشته بودم، به پاس حقيقت روشن كنم. خوانندة جواني كه آن كتاب سابق مرا خوانده بود، در ذهن خويش پرسشهايي ميداشت كه من در آنجا، بدانها جوابي نداده بودم.
سبب سقوط و شكست سامانيان چه بود؟ چه روي داد كه صحرا نوردان كم فرهنگ،سرنوشت تمدني چنان عظيم و با شكوه را بر دست گرفتند؟ در اين دو قرن، كه تاريخنويسان اخير ما در باب آن سكوت كردهاند چه سبب داشت كه زبان فارسي چون گمشدهيي ناپيدا و بينشان ماند؟ در آن مدت كه شمشير زنان ايران به هر بهانهاي بر تازيان ميشوريدند و با عربان و مسلمانان جنگ و پيكار ميكردند مغان و موبدان در برابر آيين مسلماني چگونه بحث و جدل ميكردند؟اينگونه سوالها را كه بر هر خاطري ميگذشت لازم بود كه در آن كتاب جواب بگويم. اما در چاپ نخستين پيرامون اين مسائل نگشته بودم تا مگر به هنگام فرصت در مجلدي ديگر بدان سوالها پاسخ بگويم.. و هنگامي كه به تجديد نظر در آن كتاب پرداختم،تا آن را براي چاپ دوم آماده سازم، گمان كردم كه اين فرصت به دست آمده است..
اما براي چه نام كتاب را كه سرگذشت دو قرن از پرماجراترين ادوار تاريخ ايران است،«دو قرن سكوت» گذشتهام و نه دو قرن آشوب و غوغا؟ اين را يكي از منتقدان، پس از انتشار چاپ اول كتاب پرسيده بود. اين منتقد عزيز، اگر كتاب مرا از سر تا آخر با دقت و حوصلة كافي خوانده بود جواب خود را در طي كتاب مييافت. نه آخر در طي اين دو قرن زبان ايراني خاموشي گزيده بود و سخن خويش جز بر زبان شمشير نميگفت؟ با اين همه در چاپ تازهاي كه از آن كتاب منتشر ميشود شايد مناسب بود كه نام تازهيي اختيار كنم. اما به نام تازهاي چه حاجت؟ اين كتاب را، وقتي كه نوزادي خرد بود بدان نام ميشناختند چه زيان دارد كه اكنون نيز، با اين رشد و نمائي كه يافته است به همان نام سابق بشناسند؟
باري، آنچه مرا بر آن داشت كه در اين چاپ تازه نيز، كتاب سابق را بيهيچ فزود و كاستي چاپ نكنم وظيفة حقيقت جوئي بود. اما در اين تجديد نظري كه كردم، آيا وظيفة خويش را درست ادا نمودهام؟ نميدانم و باز بر سر سخن خويش هستم كه نويسندة تاريخ، هم از وقتي كه موضوع كار خويش را انتخاب ميكند از بيطرفي كه لازمة حقيقتجوئي است خارج شده است. ليكن اين مايه عدول از حقيقت را خواننده ميتواند بخشود. من نيز اگر بيش از اين از حقيقت تجاوز نكرده باشم خرسندم. با اين همه بسا كه بازنتوانسته باشم از تعصب و خامي بر كنار بمانم. در هر حال از اين بايت هيچ ادعايي ندارم: ادعا ندارم كه در اين جستجو به حقيقتي رسيدهام. ادعا ندارم كه وظيفة مورخي محقق را ادا كردهام. اين متاعم كه تو ميبيني و كمتر زينم.
فروردين 1336
عبدالحسين زرينكوب
از چاپ دوم به بعد متن «دو قرن سكوت» تغيير نكرد و چاپهاي بعدي بر اساس اين متن استوار بوده است. اينك چاپ نهم با يك تفاوت (از چاپ دوم تا هشتم)منتشر شده است ناشر (انتشارات سخن)در يادداشتي در صفحات اوليه كتاب نوشته است:«براي ارزيابي بهتر خوانندگان دربارة نظريههاي ارائه شده در كتاب، با كسب اجازه از دكتر عبدالحسين زرينكوب، نقد و نظر استاد شهيد مطهري را در آغاز كتاب عيناً آوردهايم.»
آنچه كه از مرحوم مرتضي مطهري نقل شده بخشي از كتاب «خدمات متقابل ايران و اسلام» است كه به دو قرن سكوت» پرداخته شده و به تحليلهاي زرينكوب پاسخ داده شده است. به نظر ميرسد چاپ اين مطلب به نوعي شرط مجوز انتشار بوده است. و سرانجام از مشكلاتي كه «دو قرن سكوت» براي نويسندهاش پديد اورد بگوئيم. دكتر زرينكوب در بخشي از رسالة «حكايت همچنان باقي»«.. اما از آنچه نوشتم بعضي به شدت مايه آزارم شد.. دو قرن سكوت از تو بيش از همه آزار كشيدم يادت هست.. يادت هست؟ در سرنوشت تو اين بود كه بارها در پيچ و خم راههايت با سوءظن يا سوء تفاهم برخورد كني. اگر در وجودت چيزي خلاف حقيقت هست از خدا ميخواهم خلق را از گزند آن در امان دارد و اگر جزيي از حقيقت هست اميد هست با سوء تفاهم عاري از منطق مواجه نشوي.»
مشكلات «دو قرن سكوت» براي دكتر زرينكوب تا آنجا پيش رفت كه مأموري در فرودگاه در اوايل دهة شصت به خاطر اين كتاب قصد ممانعت از سفر معالجاتي براي نويسنده را پيش آورد در بخشي از يادداشتهاي روزانه دكتر زرين به تاريخ تير ماه 1360 چنين ميخوانيم:
«... پسر بچة نوبالغي بود، با ته ريش نو رسته و با لباس سياه عزا پشت ميز نشسته بود،و بيانكه به من «اجازه» نشستن بدهد با عتاب و خطاب از من بازجويي ميكرد. ناچار نشستم و سعي كردم به سوالهايش جوابهاي كوتاه بدهم.
- آن كتاب تاثير بدي داشت.(خونسردي را حفظ كردم و او ادامه داد)
- به عربها اهانت بود.
زنم پرسيد آنها هم اكنون به ما تعرض كردهاند.(اخم هايش توي هم رفت)
- اين حرف ديگريست.(با سادگي پرسيدم)
- صحبت از كدام كتاب است.
- كتاب دو قرن.. دو قرن چه؟
رفيقش افزود:
سكوت و بلافاصله ادامه داد اما استاد شهيد از نويسنده در يك كتاب ديگر تعريف كردهاند.
- عجب، خوب پس شما آزاديد. در بازگشت دوباره راجع به اين كتاب صحبت خواهيم كرد. هواپيما تأخير داشت و هر دو جوان با خوش خلقي و عذرخواهي چمدانهاي ما را به هواپيما رساندند.»
بعدها نيز يكي از دلايل اصلي آورده شدن نام وي در برنامه تلويزيوني«هويت» همين اثر بوده است.
[ امیرهوشنگ انوری ]
گرچه سرآغاز مشروطيت ايران با صدور فرمان «مظفرالدين شاه» (1313-1324 ه.ق) در روز يكشنبه چهاردهم جماديالثاني 1324 قمري برابر با چهاردهم مردادماه 1285 خورشيدي و پنجم اوت 1906 ميلادي شهرت يافته؛ اما بايد دانست كه در فرمان مورد اشاره هیچ نامی از مشروطه به میان نیامده است. به واقع، پادشاه بیمار قاجار در فرمان معروف به اجازه تشكيل مجلس شورا (پارلمان) امر ميكند: نام مشروط براي نخستين بار در نامهاي كه «محمدعلي شاه» (1324-1327 ه.ق) خطاب به مجلس از «اعطاي كنستيتيون» مورخ شانزدهم ذيحجه 1326 قمري سخن ميگويد، برده شده است.
زمان براي مستبدان خودكامه به پايان آمده و محمدعلي شاه كه در مكتب شاپشال روسي، مشق استبداد آموخته بود ديگر مجالي براي سلطنت راندن نداشت. فرهنگ ايراني پس از سقوط صفويان در 1135 هق / م چيزي براي عرضه كردن در خود نميديد. واقعيت اين بود هرآنچه از رونق و باليدن اين فرهنگ وجود داشت در عهد صفوي به كار گرفته و مصرف شد، از همين رو است كه پس از وفات «ملاصدراي شيرازي» تا زمان مشروطه كه انديشمنداني چون طالبوف، آخوندزاده، ميرزاآقاخان كرماني و... ظهور ميكنند، جامعه ايراني روي هيچ دانشمند و عالمي را به خود نميبيند.
نظام اقتصادي اين جامعه در مدت زمان سيصدساله مورد اشاره چنان دستخوش از هم گسيختگي و ويراني شده بود كه رعيت بيچاره براي ادامه حيات، دختران خود را به منظور بردگي به تاراجگران ازبك ميفروخت. فقر وفاقه و پريشاني، ايران را در آستانه
در علل و زمينههاي انقلاب مشروطه از سوي مورخان و محققان بررسيهاي فراواني به عمل آمده است. اما تصور ميكنم مهمترين آنان به پايان رسيدن يك دوره تاريخي در جامعه ايران آن روزگار بوده باشد. اين مهم بدان معناست كه داشتههاي فرهنگي، اجتماعي، اقتصادي و سياسي سرزمين ما به نقطه پايان رسيده و سخت نيازمند تغيير و تحول بود.
فنا و تجزيه قرار داده بود حكومت مشروط به معنای حكومت قانون و قانون روايي است. قانون در اين معنا، عبارت است از مجموعه تدوين شدهاي توسط نمايندگان ملت كه عاليترين شكل آن «قانون اساسي» است. از اين رو در اين شيوه حكومت، وجود مجلس نمايندگان مردم (پارلمان) ضروري و قطعي خواهد بود.
گرچه در چنين تعريفي مؤلفههاي فراوان ديگري مانند حقوق شهروندي، آزاديهاي فردي، مطبوعات آزاد، حق آزادي بيان، نهادهاي مدني و... به ميان خواهند آمد، اما هرگز نبايد تصور كرد در ايران يكصد سال پيش تمامي اين مفاهيم چه از سوي ملت و چه از سوي دولت، درك و دريافت ميشده است.
آنچه در جريان انقلاب مشروطه رخ داد نخستين تلاش جمعي ايرانيان براي مشاركت در امور سياسي و اجتماعي خود بود و اولين اقدامات آنان براي رسيدن به وحدت ملي به شمار ميرفت، و مقدر بود تا پس از قرنها اختلافات و كينهتوزيهاي شيعه و سني، شيخي و تشرعي، حيدري و نعمتي، كردي و تركمني، عربي و عجمي، هفت سنگي و چهارسنگي، قشقايي و بختياري و... را كنار گذاشته و همدلي و همياري را ساز كنند. از اين پس ميبايست يك هدف مشترك دنبال ميشد. اعتلا، سربلندي و منافع عمومي سرزمينشان «ايران».
ولي تصور نگارنده بر اين است انقلاب مشروطيت ايران صرف نظر از كاميابي يا ناكامي دستاوردهاي بسيار وسيع و عميقي براي جامعه ما داشت كه پيامد تلاشها و مجاهدتهاي ستودني ملت ايران در آن روزگار بوده است.
نخستين دستاورد مشروط از ميان رفتن شيوه پادشاهي مستبد مطلق العنان در مفهوم سنتي آن بود، البته و صد البته هرگز نبايد چنين پنداشت كه مشروط پايان خودكامگي بود. درست است كه دوره سلطنت «رضاشاه» (1304-1320 ش) و برهه طولاني از سلطنت پسرش در خودرايي و خودكامگي گذشت، اما نبايد از نظر دور داشت كه رضاشاه و پسرش پادشاهاني ديكتاتور بودند. تفاوت ديكتاتور با مستبد در اين است كه پادشاه ديكتاتور مجبور است در چهارچوب قانون و مجلس، ولو مجلس و قانون فرمايشي حكومت كند. تفاوت ديكتاتوري رضاشاه با استبداد پنجاه ساله ناصري در اين بود كه سلطان قاجار هر آنچه اراده ميكرد بدون هيچ چون و چرايي ميبايست تحقق پذيرد. اما رضاشاه مجبور بود براي جامه عمل پوشانيدن ارادهاش مجلس و قانون را گواه گيرد. شايد اين رويداد در نظر با اهميت جلوه نكند اما بايد دانست كه نخستين تجربههاي رهايي از چنگال استبداد كهن ايراني لاجرم ميبايست از چنين مراحلي عبور كند.
استبداد در ايران زمين از قدمتي بس كهن برخوردار است. قدمتي به اندازه تاريخ اين آب و خاك. يكي از دلايل بسيار مهم نهادينه شدن استبداد ايران موقعيت جغرافيايي آن است. كم آبي كار كشاورزي را در اين سرزمين سخت دشوار و مشكلساز كرده بود. آبرساني به زمينهاي كشاورزي مستلزم زهكشي و حفر شبكه آبياري بسيار پيچيده داشت. حفر قناتهايي با عمق چندصدمتر و رسانيدن آب از طريق تونلهايي كه گاه طول آن به چندين ده كيلومتر ميرسيد و لايروبي و مرمت و نگاهداري آنان در دنياي قديم تنها با كار جمعي و طولاني ميسر ميشد اين امر به علاوه لزوم حفظ شهرها و آباديها از تعديات متعدد اقوام و قبايل مهاجم به سرزمين ما، وجود يك حكومت مقتدر مركزي را الزامآور ساخته بود. اين حكومت مقتدر تنها در شرايطي امكان دوام و بقا برايش امكانپذير ميشد كه با استبداد و قدرت نامحدود بر رعيت خويش فرمانروايي كند. همواره در طول تاريخ ايران دوره رونق و شكوه همراه با ثباتي بود كه يك سلطان يا پادشاه مقتدر چون «شاه عباس صفوي» (996-1038 ق) فراهم ميآورد.
حتي در عهد قاجار نيز اصلاحات و سامان دادن در زمان سلطنت «ناصرالدين شاه» (1264-1313 ه.ق) كه مستبدترين پادشاه قاجار بود صورت پذيرفت. به همين دلايل استبداد در ايران مشروعيت داشت بنابراين تصور از ميان رفتن چنين استبداد كهن و ريشهداري در ايران، پنداشتن اشتباه خواهد بود.
در نتيجه انقلاب مشروطيت را ميبايست نخستين گام در تضعيف استبداد در ايران دانست و به نظرم با چنين رويكردي، مجلس مشروطه در گام نخست موفق بود. منازعه و مخالفت مجلس چهارم و پنجم با رضاخان، سپس مجالس سيزدهم و چهاردهم با محمدرضا شاه (1320-1357 ه.ش) همچنين كودتاي بيست و هشتم مرداد 1332 و مناقشات محمدرضا با برخي از دولتهاي خود چون رزمآرا و اميني حاصل محدوديت قدرت، ولو بسيار اندك، در نظام حكومتي ايران پس از مشروطه بود. يكي ديگر از دستاوردهاي بسيار با اهميت مشروط شكلگيري مفاهيمي بود كه يا اصلاً در پيشينه تاريخي و فرهنگي ما وجود نداشت و يا اگر بود معنايي كاملاً متفاوت و نوين يافت. مفاهيمي از قبيل ملت، دولت، مليت، مليگرايي، سپاه ملي، آزادي فردي، حقوق بشر، حق شهروندي، انتخابات، مجلس شورا، وكيل مردم، مطبوعات آزاد، حق آزادي بيان، نهادهاي مدني، احزاب سياسي و... بود.
گرچه بيشتر اين مفاهيم نه در جريان مشروطه و نه بعدها شايد تا امروز با معناي واقعي خود در كشور ما تحقق نيافت، اما تولد آنان در ادبيات سياسي و اجتماعي ايران به آن زمان بازميگردد.
اما تأثير انقلاب مشروطيت در جامعه ما تنها محدود به عرصه سياست و اقتصاد نميشد بلكه ساير شئون اجتماع ايران را نيز دربر ميگرفت. از آنجايي كه ادبيات تجليگاه فرهنگ و بازتاب كننده تفكر اجتماعي هر جامعه است، ميتوان با بررسي تطور و تحول ادبيات فارسي بعد از مشروطيت به عمق تأثير همه جانبه مشروطه در ايران پي برد. نه تنها نثرنويسي در دوران مشروطه با تولد مطبوعات و ايجاد فضاي مناسب براي آزادي بيان حداقل در فاصله 1285 تا 1287 سبك و سياقي كاملاً نوين با گرايش به ساده نويسي و پرهيز از تملق و چاپلوسي رايج تا آن زمان گرفت؛ بلكه شعر فارسي نيز تحولي عميق يافت. شعر فارسي كه قرنها بود محتواي خود را با مي و معشوق و ساقي و شاهد و… به ابتذال كشانيده بود همزمان با مشروطه و پس از آن در اختيار مضامين عالي وطنپرستان و مشروطهخواهان قرار گرفت. مهمترين موضوعات شعر فارسي در اين زمان با ظهور شاعراني چون علياكبر دهخدا، عارف قزويني فرخي يزدي، ملكالشعراي بهار، اديب الممالك فراهاني، اشرف گيلاني، ميرزاده عشقي و ديگران از اين قرار بود، 1-تشويق روحيه مردم به وطنپرستي، 2-مخالفت با دخالت بيگانگان، 3-باستانگرايي و تفاخر به پيشينه تاريخي، 4-شماتت مردم غافل و تلاش براي بيداري ملت، 5-ظلمستيزي و مبارزه با استبداد، 6-مذمت وطنفروشي، 7-توجه به علم و تعليم و تربيت نوين، 8-حمايت از حقوق زنان، 9-مخالفت و موافقت با مجلس و مضاميني از اين دست.
نيك خواهد بود اگر مطلب خود را با قطعه شعري از سيداشرف گيلاني به پايان برسانيم:
اي غرقه در هزار غم و ابتلا وطن اي دردهان گرگ اجل مبتلا وطن
اي يوسف عزيز ديار بلا وطن قربانيان تو همه گلگون قبا وطن
بيكس وطن، غريب وطن، بينوا و
[ م.الف.فرد ]
چهارده امرداد سالگرد انقلاب مشروطه و سالگشت يکي از مهم ترين خيزش هاي اوايل قرن بيستم عليه استبداد لجام گسيخته شاهان خودکامه قاجار است . اين انقلاب که در آمد آن از زمان صدر اعظمي امير کبير و پيش از آن قائم مقام بر وقايع نگاران هوشمند پوشيده نبود ، به همت دلاور مردان آذري از تبريز آغاز و در تهران به بار نشست . درباره رويدادهاي تلخ ويترين مشروطه ، منابع متنوعي در اختيار پژوهندگان اين وادي خطر خيز تفاخر آميز وجود داشته و دارد و لذا از نظر اين نگارنده ، علل و وقايعي که به خيزش مشروطه ياري رساند و علل انحراف آن از مسيري که رزمندگان صدر مشروطه براي آن بپا خواستند ، در حيطه نقد و نظر امروز ما نيست .
منظور از اين نوشته ، ادبيات سنجيده و پاکيزه ايست که پس از آن دوران پر افت و خيز ، عرصه قلم را درنورديد و به زايش شعر و نثر چکامه تازه روئيده انجاميد . ادبيات دوره بيداري ايرانيان که زمينه پيدايي آن و دگرگوني فکري – فرهنگي و سياسي و بازتاب آن در ادبيات ، از حدود يکصد و هفتاد سال پيش ، اندک اندک فراهم آمده است در خور پژوهش هاي بسيار و ممارست پژوهشگراني است که تاريخ دويست ساله اخير را در يکا يک ياخته هاي آن سنجيده و پروريده اند . در اين وادي نويسندگان ، منشيان ، مباشران و تذکره نويسان بسياري پديده آمده و طبع آزموده اند . در مکتب امير کبير ، چهره هايي چون ميرزا حسين سپهسالارو محسن خان مشير الدوله پرورش يافتند که اولي براي نخستين بار از قانون و وضع قوانين موضوعه سخن گفت و دومي پايه هاي دادگستري را بر قاعده و قانون نهاد . ميرزا حسن سینکی به روزنامه هاي محدود آن زمان آزادي داد . علي قلي ميرزا اعتضاد السلطنه و فرهاد ميرزا نيز که از شاهزادگان قاجار بودند تحت تأثير فرهنگ اروپا با نشر کتابها و عقب ماندگي مفرط ، رمالي ، فالگيري و خرافات و موهومات را از جامعه آنروز ايران بزدايند .

ميرزا صالح شيرازي نخستين روزنامه فارسي زبان را ( کاغذ اخبار ) منتشر کرد و امير کبير دومین نامه را بنام ( وقايع اتفاقيه)از نشر بيرون داد . ميرزا قاسم خان تبريزي و جهانگير خان شيرازي نيز روزنامه خود را « صور اسرافيل » نام نهادند و براي آن سردبيري چيره دست و نکته سنج و علامه اي بي نظير « دهخدا » را برگزيدند . از همين جا ، زبان فارسي تکانه هاي هوشمندانه اي آغاز کرد و اين تکانه ها ادبيات را در سال هاي وقوع انقلاب مشروطه بارور کرد . شعر از تعقيد و دشواري و تقليد دوران اول و وسطي سلسله قاجار بيرون آمد . کساني چون ابوالقاسم قائم مقام – ميرزا جعفر حقايق نگار – ميرزا حسين فسايي – رضا قلي خان هدايت – شيخ احمد روحي و ميرزا آقا خان کرماني و ديگران نثر را ساده و قابل فهم براي همگان کردند و از آن ميان به همت فتحعلي آخوند زاده و بيشتر دهخدا طنز و لطيفه در قالب فکاهي هاي سياسي و اجتماعي نظير قصه هاي بهلول و ملا نصرالدين و کريم شيره اي و امثال آن زاده شد که در پيرامون آن نا گفته ها گفته ها مي شد و کاستي هاي حکومت بر ملا مي گشت . در زمينه تحولات ادبي پس از مشروطه سخن بسيار است . زايش شعر و نثر معاصر ، شعر نو ، شعر با نظم بي قافيه ، شعر سپيد و امثال آن و پژوهشي همه جانبه در زمينه رويدادهاي ادبي اين يکصد و اندي سال مستلزم صفحات بسياري است که از مشي کوتاه نويسي و ايجاز ماهنامه « رونا » بيرون است . بايد در آينده اما تمامي تحولات و نمونه هاي زنده و تحول گراي شعر و نثر پارسي ، به جوانان و دانشجوياني که پس از انقلاب بهمن 57 پا بر جهان هستي نهاده اند گشوده گردد و اين نيست جز باز کردن صفحاتی که به طور مستمر اين سير تحول گرا را تا آغاز انقلاب بهمن بياغازد . از شماره آينده نمونه هايي از آثار منظوم و منثور دوران بيداري سخن خواهيم گفت و اين فرآيند را رفته رفته به زمان حال پيوند خواهيم داد . تا آن زمان !