[ امیر نادری باروق ]
ژان ژنه يكي از بزرگترين نويسندگان فرانسه و يا به جرأت مي توان گفت جهان در نيمه دوم قرن بيستم است و بعضي او را فرزند خلف مارسل پروست و مارتين سلين مي دانند. آثارش به بيست زبان زنده دنيا ترجمه شده و بهترين كارگردانان تأتر دنيا همچون: پيتر بروك، روژه بلن و پاتريس شر و نمايشنامه هايش را كارگرداني كرده اند.ژان ژنه در 1910 در روستايي در فرانسه زاده شد، ژان در محيطي كه از ظرافت و آداب داني بهره اي نداشت، رشد و نمو كرد، در خردسالي به هنگام دزدي دستگير شد و كارش به دارالتأديب كشيد و از آن جا گريخت.
ولي دوباره توقيفش كردند، از آن پس بارها به جرم دزدي هاي كوچك و غالباً كتاب دزدي به زندان افتاد. ژنه بعدها در اوج شهرت و افتخار درباره آنچه بروي در زندان ها گذشته است گفت وقتي شنيدم كه مرا دزد خطاب مي كنند به خود آمدم تا از هيچ بودن و زندان سكوت رهايي پيدا كنم .
حقيقت اين است كه ژنه به عنوان انسان و شاعر درام نويس، آدمي آكنده از تضاد و تعارض بود و طبيعتاً آثارش نيز همينگونه يعني متناقض است. در شعر و رمانهاي ژنه، شتاب و آهستگي و زشتي و زيبايي و لبخند و شكلك و تقوا و بي تقوايي و مهرباني درشتي و فضيلت و ذلت به هم آميخته اند. تأتر ژنه نيز چون شعر و رمان هايش، نمايشگر همان تضاد در درون و برون انسان است. يعني تناقضي كه در ضمير آدمي و در جامعه پيرامونش لانه كرده است به بياني ديگر تأتر ژنه به قول منتقدان صاحب نظر، نمايشگر گونه اي آئين اجتماعي است. بدين معني كه مي خواهد بگويد زندگاني اجتماعي در حكم شبيه سازي و وانمود كردن است. نمايشنامه كلفت ها كه دومين نمايشنامه ژان ژنه محسوب مي شود بگونه هاي مختلفي قابل تفسير است و باعث شد تا دروازه هاي افتخار بر روي او گشوده شود در اين اثر ژنه با در آميختن واقعيت و تخيل رفتن يكي در قالب ديگري و تجسم رويا ها و آرزوهاي آنان توسط يكديگر بخش هايي از حقيقت و جواني شخصيت هاي نمايش را به گونه اي زيبا تصوير مي كند. «بالكن» نمايشنامه بعدي ژنه در سال 1956 نگاشته شده كه در اين اثر نيز همچون نمايشنامه كلفت ها تماشاگر از آغاز نمايش شاهد تولد تاتر در تاتر است. مكان نمايش بالكني است از يك عشرتكده كه در زير تلألو نورهاي تند و غليظ همچون جنگلي اسرار آميز مي نمايد و مشترياني كه به دنبال روياهاي خويش در ميان زنان اين مكان پرسه مي زنند و در خارج از اين عشرتكده، انقلاب در جريان است و زندگي تو فنده اي كه جاري است «سياهان» چهارمين نمايشنامه بلند ژنه در سال 1959 نوشته شد و در همان سال در پاريس به صحنه رفت. در اين اثر كه ژنه آن را «تراژدي طرد» ناميد تماشاگر سياهاني را مي بيند كه ماسك هاي سفيد به چهره دارند.
ژان ژنه چند ماهي پيش از مرگ دستنويس كتابي را كه چندين سال وقت صرف پرداختنش كرده بود و بدان اهميت مي داد به ناشرش گاليمار سپرد. 20 سال بود كه ژان ژنه، همچون آرتور رمبو در سكوت به سر مي برد. شايد به علل سياسي در آستانه مرگ، سكوتش را شكست. كتاب خاطرات او شامل گواهي ها و مشاهدات و تفكرات وي درباره مبارزان فلسطيني است. ژنه در حدود سال 1970 مدتي در اردوگاه هاي فدائيان فلسطيني به سر برد و ابتدا مي خواست چند هفته همنشين آنان باشد ولي توقفش 2 سال به درازا كشيد و در سال 1982 دوباره به آن مناطق بازگشت تا آنكه پس از كشتارهاي صبرا و شتيلا ، مسئولان سازمان آزادي بخش فلسطين از وي خواستند كه درباره مشاهداتش ، كتابي بنويسد و ژنه نيز چند هفته پيش از خاموشي، واپسين نوشته اش را به ناشر سپرد.
[ امیر نادری باروق ]
اسلاو ميرمرژوك در 26 ژوئن 1930 در كراكوي لهستان چشم به جهان گشود. به عنوان نويسنده نخستين بار قطعاتي از او در يك مجموعه داستاني در سال 1950 به چاپ رسيد و سپس كتابي از او منتشر شد تحت عنوان لهستان در تصوير. اما نخستين اثري كه تا حدودي باعث كسب شهرت او شد، نمايشنامه «پليس» بود كه در سال 1958 نوشت. موضوعي كه در اين اثر مورد بررسي قرار گرفت، بعدها درونمايه اصلي بيشتر آثار او را تشكيل داد.
نمايشنامه پليس او نظرات موافق و مخالفي را برانگيخت و از آنجا كه در آن حاكميتهاي بلوك شرق از سوي جوامع غربي زير سؤال رفته بود، از سوي جوامع غربي مورد بهرهبرداري قرار گرفت و شديداً از جانب آنان تبليغ شد.
نمايشنامههاي مرژوك را ميتوان به دو دوره تقسيم كرد. دوره نخست آثاري هستند كه تا سال 1964 را دربر ميگيرند، يعني تا نگارش نمايشنامه «تانگو» طولانيترين و مشهورترين اثر اين نويسنده. آثار دوره نخست او عبارتند از نمايشنامههايي چون «جاننثار»، «شهادت پيترواوهي»، «بر پهنه دريا» و... اما اجراي نمايش «تانگو» در اواسط سالهاي دهه شصت بزرگترين رخداد تئاتري لهستان به شمار ميرفت.
اين نمايشنامه در ورشو با اجرايي به يادماندني به كارگرداني اروين اگزر، در تئاتر «وسپول چزني» به روي صحنه رفت. نمايشنامه تانگو در تئاترهاي لهستان و بعدها در بسياري از تئاترهاي ديگر كشورهاي جهان نيز اجرا شد. موفقيت مرژوك برقآسا بود اما چندان به درازا نينجاميد. در پي نمايشنامه تانگو، نمايشنامههاي ديگري همسنگ آن نوشته نشد. در اين اثر هر چند ماجرا در خانوادهاي لهستاني اتفاق ميافتد كه فضايي آكنده از وحشت جنگ و خشونت نازيها بر آن سايه افكنده است، ليكن نويسنده با تسلطي درخور توجه، چنان موضوع را بسط و پرورش ميدهد كه اجراي آن در هر ديار و در ميان هر ملتي قرابت و مشابهتهاي ايجاد ميكند و آن را اثري ملموس و آشنا جلوهگر ميسازد، چنانكه گويي ماجرا در آن ديار و بر سر آن ملت اتفاق افتاده است.
ماجراي نمايشنامه «تانگو» در خانه هنرمندي پيشرو به نام استوميل ميگذرد. پسر او، آرتور دانشجويي است كه از شيوه زندگي اعضاي ديگر خانواده و انحطاط اخلاقي آنها خشمگين است. او ديگر نميتواند اين دنيايي را كه همه چيز در آن مجاز است را تحمل كند و تصميم ميگيرد كه ارزشهاي مورد قبول خود را كه بيشتر واپسگرايانه است به آنها تحميل كند. اين اثر از ابتدا تا انتها، كمدي آداب و سنن است و ميتوان آن را تمثيلي اجتماعي در باب تلاشي از ارزشهاي سنتي تعبير كرد.
به هر حال نمايشنامههاي دوره نخست مرژوك عمدتاً آثاري هستند داراي تمهاي فلسفي و سياسي كه در آنها نظرگاههاي نويسنده هرچه كه زمان جلوتر ميرود جاافتادهتر ميشود. اما دوره دوم نمايشنامهنويسي مرژوك، در سال 1968 پس از ماجراي چكسلواكي و دخالت لهستان در اين ماجرا و به دليل مواضعي كه اتخاذ كرد، تبعيد خودخواسته را انتخاب كرد و ديگر به لهستان بازنگشت و از آن تاريخ در پاريس اقامت گزید. چهارتاييها (1967)، غزال (1967)، مهاجران (1973)، سفارتخانه (1981) و آخرين اثر چاپ شده او پرتره (1987)، آثار دوره دوم نويسندگي او را تشكيل ميدهند.
شايد مرژوك در زمره معدود نمايشنامهنويسان لهستاني باشد كه به گونهاي مشخص در تئاتر اروپا ظاهر شده و با سبك و سياق خود در زمره اصحاب تئاتر پوچي درآمده، مرژوك در آثارش مسائل واقعي بشري و بالاخص انسان غربي را به انواع مختلف بررسي ميكند و به شيوهاي منحصر به فرد، اضطرابها و دغدغههاي انسان معاصر را به نمايش ميگذارد. در آثار او فلسفه و نگاه تند انتقادياش همواره در قالب طنز و هجو بيان ميشود. وي معتقد است خنده التيامبخش است و دشمن را بيسلاح ميكند. نمايشنامههاي مرژوك، خنده را هرگز نفي نميكند و از آن هراسي نيز نداشت
[ امير نادري باروق ]
کاتاكالي اگرچه نمايش كارگردان و بازيگر نيست اما نمايشي قائم به ذات است كه خودش، خودش را تعريف ميكند. كاتاكالي يك نمايش آييني و در زمره مناسك است و اگرچه ميان قرون 14 و 17 ميلادي در هند شكل گرفت و به آنچه امروز ميشناسيم بدل شد. اما به هر حال اين امر منافاتي با جنبه آييني آن ندارد، زيرا كاتاكالي از يك سو محل روايت قصههاي مذهبي است و از سوي ديگر نمادشناسي عميقي درپي دارد. به غير از اين، مخاطب كاتاكالي نميتواند روايت و نمايش را فارغ از سويههاي نمادين و رمزآميز آن درك كند.
نمايشهاي آييني و سنتي هندي كه در قالب كاتاكالي اجرا ميشوند، معمولاً براي مخاطبان آن قصهاي آشنا دارند. مخاطب با نظام ديداري اين نمايشها آشناست و در حين ديدن فراتر از جدالها و گفتارها متوجه معني عاليتري است.
معنايي كه نمايش در ذات مادي و معنوي خود (شكل و محتوا) با آن پيوند دارد. اما براي مخاطبي چون ما كه آداب تماشاي كاتاكالي را نميداند، طبعاً اتفاق ديگري ميافتد. ما ناظر لحظهاي باستاني و عتيق هستيم و احتمالاً از نظام مودراها و راساها (آداب حركت دست، بدن و چشم) چيزي متوجه نميشويم.
حركات آنها براي ما چيزي مبهم و در آن واحد بيمعناست و خود را شاهد اعمال عجيب، محيرالعقول و باستاني ميبينيم. مخاطب بيگانه از طريق آشنايي با نمايش سنتي خود، با كاتاكالي رابطه برقرار ميكند، زيرا جان مايه همه نمايشهاي سنتي، جز همين نزاع ازلي نيست.
زبان نمايش كاتاكالي اما، از نوعي منطق هيروگليفي و ايماي انديشهنگار سود ميجويد. به طوري كه نمايش توسط يك يا دو راوي به آواز خوانده ميشود و بازيگر روايت را به وسيله نظامي از ايماها، اشارات و حركات دست (مودراها) و حركات بدن و صورت (راساها) نشان ميدهد.
دست و بدن بازيگر براي او به مثابه زبان است. او مفاهيم و روايت را با غناي هر چه تمامتر ميآفريند و مخاطب نيز با تخيل خود بر آن ميافزايد. درواقع ايفاي نقش براي بازيگري كه از كودكي براي آن آموزش ديده و ممارست كرده است، در حكم انجام مناسكي معنوي است. اما نكته مهم اينكه، چهرهپردازي و پوشش سنگين كاتاكالي، بازيگر را از هويت خود خالي ميكند و به ماهيت ساكني كه
[ امیر نادری باروق ]
خواندن نمایشنامه همانند خواندن شعر است، با این تفاوت که مستلزم تخیل ورزی است. نمایشنامه به شکلی تنگاتنگ به شعر شباهت دارد تا داستان، زیرا شعر دارای زبانی فشرده و مجزا است و شکل ارتباطی پرشتاب آن، درست همانند نمایشنامه دارای روایتی تقلیل یافته به اصوات و ژست هاست. در یک اثر دراماتیک، کاراکتر های آن به وضوح در نزد ما زنده هستند. ما بدون هیچ پیش زمینه ای نمی دانیم که آن ها چه می گویند و چه می کنند. ما در وهله ی اول تنها شاهد آن ها هستیم. ما در ابتدا نمی دانیم که درباره ی آن ها چه گونه باید فکر و قضاوت کنیم و ما خود، نتیجه و استنباط خود را خواهیم داشت.
. در روند خواندن نمایشنامه، ذهن خواننده، خود، صحنه است و به نوعی “خالی خود خواسته” است. در نمایشنامه زمینه سازی اتفاق تنها محدود به یادداشت ها و پیش گفته هایی است که نمایشنامه نویس در اختیار می گذارد و تخیل مخاطب به شدت درگیر و درکار است. خوانش خاموش و بی صدای یک نمایشنامه، خود می تواند کارگردانی صحنه باشد، صحنه پردازی که در قیاس با اجرای واقعی صحنه ای اثر، کاراکتر و به نیات نمایشنامه نویس نزدیک است. برای نمایشنامه نویس هم این تجربه غالباً روشنگرتر است، چون در این تجربه هنوز صحنه بندی ها، اغتشاش و ریخت و پاش صحنه و تفسیر کارگردان از اثر تحقق نیافته است. تمایز میان نمایشنامه نویسی و داستان نویسی فاحش و چشمگیر است.
داستان نویس وقتی برای تماشای آثارش به سالن تئاتر می رود، از ماهیت یکنواخت و سنگین بهترین اثرش به صحنه یی بی حجاب و بی پرده ، بر صحنه ی نمایش حتماًٌ گیج و حیران خواهد شد؛ در حالی که در عرصه ی داستان، نویسنده کاملا به لطایف و ظرایف معنا پردازی از طریق زبان ساخته و پرداخته می پردازد؛ زبانی که در آن نقطه گذاری و پاراگراف بندی و فاصله گذاری سطرها نیز، خود جزیی از معناست.
در درام، در عوض نویسنده باید برای کاراکترهایش نقش های زنده و جاندار طرح بریزد. چشم گیر ترین و قابل توجه ترین نکته درباره ی نمایش این است که موقعیت دراماتیک، به هیچ عنوان در خود، زبان و گفتار محاوره نمی پرورد بلکه موقعیتی است که تنها می تواند به عنوان موقعیتی یکسره تئاتری توصیف شود. این موقعیتِ شگفتی، حتی برای نویسندگان داستان نیز به شکل شگفت آوری بر صحنه ی زندگی جریان می یابند. در حوزه ی تئاتر، نویسنده ی خو گرفته به متن مکتوب، باید تمامی راهبردها و استراتژی های مألوف کار خود را زیر پا نهاده و از آن ها بگذرد؛ از سرپناه سرپوش پیله وار نثری شخصی، تحلیل هایی ذهنی، داده های تفسیری و تاریخی، توهمات ، ارجاعات، اِشعارات و... چشم پوشی کند.
و سؤال این جاست که چرا نویسنده باید این همه را چشم بپوشد، آن هم در عوض چیزی ناشناخته؟ چشم پوشی به این خاطر که تئاتر یک ماجراجویی است؛ یک چالش و یک مخاطره است و نه به این دلیل که همواره در زمان حال می گذرد بلکه به این دلیل که هیچ وقت خاطره و حافظه ای نداشته است.
تمامی آن چه که تو را گذر و تجربه ی ماجراجویی آموخته ای یا فکر می کنی که یافته ای، باید در تجربه ی بعدی از نظر محو کنی. در تئاتر، نمایشنامه نویس خود را در حالت سقوط آزاد می بیندکه اختیار خود را به امید دست یافتن به چیزی بلند تر از کف می دهد: که آن قلمرو امری است که به شکل ناب و توصیف ناپذیری تئاتری است.