دلم ميخواست «بهآذين» زنده بود تا تناقضات آشكار كتاب خاطراتش را با خود او در ميان ميگذاشتم. آنگاه به ياد او ميآوردم كه قضاوت در گردنههاي خطرخيز تاريخ در آن مركز دايره سرنوشتساز يك ملت، كودتاي 1299 رضاخان، اشغال ايران توسط متفقين، ملي شدن صنعت نفت، كودتاي ننگين 28 مرداد، اعدام افسران حزب توده و آنچه پس از سقوط دولت ملي دكتر مصدق بر ايران و ايراني گذشت داوري دشواري است دست كم در عرصه تنگ و تهي سالهاي پس از انقلاب مشروطه كه اين مرز و بوم كهن با مردمانش از چاله استبدادي سياه به چاه استبدادي ديگر فروغلطيدند
پس از آشنايي با «ارسنجاني» وزير آينده كابينه دكتر اميني كه در نشريه «نبرد» با امضاي «داريا» مقاله مینوشت و خود در صدد راهاندازي روزنامهاي به همين نام با كمك پشت پرده «قوام» بود كه به راه انداخت.
«بهآذين» در اين سالها در نشريه او مقاله مينويسد و در بالاخانه همان نشريه با پيشهوري-كريم كشاورز-دكتر نورايي-صادق چوبك-هدايت و قائميان آشنا ميشود و سرانجام به جريان چپ ميپيوندد.
اين آشناييها براي او دست آوردي به دنبال ندارد.
تصادفي و گذراست. گهگاه به كلوپ حزب توده سر ميزند و در يكي از اين رفت و آمدها گرفتار ميشود. يازده روز در ساختمان شهرداري وقت به حال بازداشت نگه داشته و بعد آزاد ميشود. از اين زمان «بهآذين» به نوشتن روي ميآورد كه نخستين تجربهاش داستان «امينزادگان» است كه نميگيرد و در شرايط نااميدي مطلق و زندگي سخت عيالواري آشناي ديرينه خود عبدالحسين آل رسول را در خيابان ميبيند و با كمك او و بنگاه انتشارات نيل نخستين تجربه خود را با برگردان داستاني از بالزاك «باباگوريو» ميآزمايد كه موفق از آب درميآيد.
از اين زمان به قول خودش (به ارابه ترجمه بسته ميشود) زنبق دره، چرم ساغري، زن سيساله، جملگي از «انوره دو بالزاك» راه او را آشكار ميسازد. او مترجمي ميشود توانا با آثاری دستچین شده از نویسندگان تراز اول جهان و معرفی دو سه نویسنده نامدار اما گمنام در ايران. ابتدا بالزاك در دهه بيست و سي با «باباگوريو» سپس «رومن رولان» در دهه سي و چهل با «ژان كريستف» و كمي ديرتر معرفي «شولوخوف» با دون آرام و اين درست در زماني است كه دو نويسنده مطرح معاصر «محمود دولتآبادي» و «احمد محمود» با حفظ فاصله معيني از سياست روز به خلق آثار ماندگار خود مشغولند و او تنها «دختر رعيت» را از خود به يادگار گذارده است.
«بهآذين» همراه با ترجمه با نشرياتي چند نيز نظير «صدف» كتاب هفته و... همكاري ميكند. روح آزاد و آزاديخواه وي فارغ از دغدغه نام و ننگ، مدام به سمت سياستورزي كشيده ميشود. با آنكه اين «جربزه» را در خود نميبيند كه در حوادث سخت و سهمناك به ميان رود و اين را در جاي جاي كتابش صادقانه بيان داشته است، وسوسه رهبري و پيشرو بودن در هر امري كه به نوعي مبارزه با رژيمي به شدت سركوبگر را تداعي كند به او فرصت و وقت لازم را كه براي آفرينش هنري و خلق رمانهاي بزرگ لازم است نميدهد. نيرويي قوي و نهفته، شايد ارتباط گسسته و نامنظم با جريان چپ باور به توشه اجتماعي و انساني ماركسيسم، رخدادهاي به شدت برانگيزاننده سياسي پس از 28 مرداد، ذهنيت آماده و جوشان او را براي خلق آثار ادبي، آرام نميگذارد.
در اين باره خود چنين ميگويد: «-در سال 42 به من پيشنهاد شد كه روزنامهاي را سرپرستي كنم. زمان در تكاپو بود و ناچار گفتنيها بسيار، در ايران گيرودار تقسيم زمين و مخالفتها و ناباوريهايي كه برميانگيخت و در خارج، ستيزهكاري دلخراش چين و شوروي و از اين گذشته ايرادهايي كه به رهبران حزب توده و سياست (يا بيسياستي) شان اقامه ميشد، فرصتي بود و خوش داشتم كه در آن چنگ بيندازم. (از هر دري-كتاب اول)» بهآذين به اين فرصتها چنگ مياندازد اما در حد معین و «كجدارومريز» در زماني كه كتاب هفته را ميگرداند به او پيشنهاد ميشود كه سرپرست روزنامه ارگان جريان سياسي چپ ايران باشد و او به دلايلي كه خود ميآورد (و به عقيده من همان كجدار ومريز) نميپذيرد. او نميخواهد به تمامي خويشتن را در منگنه انضباط حزبي اسير كند و در عين حال نميخواهد از جريانات سياسي حاد روز نيز عقب بماند. خود در اين باره ميگويد: «... آموزش تودهها گياهي خودرو نيست. بر پايهاي استوار است. يك جهان بيني سنجيده و انديشيده، يك تئوري عملي، يك فلسفه پويا و اميدوار كه تودهها را بيدار كند.
نگرشهاي «بهآذين» در كتاب خاطراتش، نگرشهاي قبل از فروپاشي اتحاد شوروي و مراحل آغازين انقلاب اسلامي ايران است. به همين دليل وي از توفان سهمگيني كه در راه است بياطلاع و نسبت به اتوپياي گسترش جهاني ماركسيسم اميدوار. برخلاف نگرش او به حزب توده كه به آن انتقاد دارد، خطر واقعي امپرياليسم و قدرت تخريب پيدا و پنهان او، نيروي بسيجندگي غولآساي اقتصادي و رواني او عليه هر انديشه غيرسرمايهداري در جهان، شاخكهاي ناپيداي تبليغي و تخريبي او در ياختههاي تفكر سالم ضد ستم انسانهاي دردمند را به بازي نميگيرد.
در جاي جاي كتاب به برقراري ارتباط همسان با دو ابرقدرت آن زمان اشاره دارد. در همين دايره و با همين تفكر وي در مورد حكومت استالين و يا به قول وي «ماركسيسم لنينيسم استالينی!؟»، ملي شدن صنعت نفت و شخصيت تاريخي مبدع و مبتكر آن دكتر مصدق، چهرههاي ناپيداي ملي نمايان وابسته، حوادث موحش و تكاندهنده پس از كودتا، اعدامهاي افسران شاخه نظامي، گير و بندهاي لجام گسيخته پس از كودتا و... سخني آنچنان درخور به ميان نميآورد. خود به صراحت و صداقت مردي از تبار قلم و انديشه چنين ميگويد: خواه به عنوان سردبير مجله، در اين بيست سال كوششم همه آن بود كه درست در مرز تحمل دستگاه قدرت روز بايستم تا اگر به هر علت دشمن سستي كند من پيش بروم و اگر او زورآور شود من قدم واپس نهم تا به تعبير جنگي، هميشه تماس آتش ميان ما برقرار باشد. شيوهاي كه به ياري آن هم خود را حفظ ميكردم و هم آماده بهرهگيري از هر فرصت مناسب بودم
»(1) بدين ترتيب در شرايط توفاني پس از 28 مرداد «بهآذين» قادر بود در يك كشور آزاد و آرام و برخوردار از آزاديهاي بشري حتي رهبر سياسي هم بشود. مثل نمونه زنده آن در كشور تازه استقلال يافته چك «گوستاوهاول». انديشههاي پخته و سالم او در زمينه حقوق انسانها، حكومت مدبرانه، رعايت همه نوع آزادي براي مردمي آزاد و رها از موهومات و تعصبات كشورهاي فرودست اقماري، آري او ميتوانست سياستمداري پخته و سرد و گرم چشيده و در عين حال نويسندهاي تأثيرگذار باشد، اما در ايران اين هر دو را به هم پيوند دادن هم سياستمداري هوشمند بودن و هم خالق آثاري ماندگار... هيهات.
چنين امري حتي در خيال هم متصور نیست. «بهآذين» در خاطراتش در صفحه 147 و 148 پاراگراف دوم، انسان را به ياد اين گفته آندره مالرو در كتاب «ضد خاطرات» مياندازد كه-«زشت است درباره انسان به اعتبار برخي پستيهايش قضاوت كنيم! با اين همه «بهآذين» بر اين داوري قاطع «مالرو» نيز كه كتاب خاطرات هر كس از 5 سال تا پنجاه سالگي را اعترافات دروغين مينامد(2) خط بطلان ميكشد. زيرا به راستي صرفنظر از برخي داوريهاي شتابزده و بيپشتوانه، «بهآذين» كتاب شرح احوالش را صادقانه به دور از دروغبافي و حتي گاهي بر ضد خود نگاشته است. از سال 1347 و تشكيل نخستين كانون نويسندگان ايران به عنوان كانوني صنفي در راه احياي آزاديهاي مصرح در قانون اساسي مشروطه ايران كه به آزادي قلم و بيان و نشر افكار تصريح داشت فصل مشبع ديگري از تلاشهاي سياسي-اجتماعي بهآذين آغاز ميشود. در شرايط دشوار و پيچيده سياسي آن زمان و بدبيني مفرطي كه نسبت به روشنفكران و نويسندگان به ويژه پس از فعاليتهاي چريكي و برخي اقدامات مسلحانه پس از سال 1343 و تشكيل هستههاي مقاومت مسلحانه با رژيم وجود داشت تلاشهاي سياسي و حتي مسالمتجويانه نيز بسيار دشوار و با خطرات غيرقابل پيشبيني مواجه بود. اقبال وسيع جوانان به كتاب و شور و شوق بيحد آنان براي شركت در تلاشهاي اجتماعي و سياسي و استقبال جوانان و دانشجويان از ترجمههاي «بهآذين» كه رنگ و لعاب ادبي-سياسي داشت، او را خواه ناخواه در مسير مبارزهاي سخت و مخاطرهاميز با ساواك كه به طرز بيسابقهاي نسبت به قلم و بيان آزاد و انتشار كتابهاي روشنگر حساسيت داشت قرار داد. تمام تلاش خستگيناپذير «بهآذين» در آن سالها براي تشكيل كانون نويسندگان نتيجه خواست پرشور مردم از وي براي شروع مبارزاتي بود كه اختناق زمان را بشكند و انديشههاي آزاد را از بندهاي آهنين حكومتي برهاند. در صفحات بسياري از كتاب دوم «بهآذين»، برنامههاي منظم او را براي ملاقات با چهرههاي سياسي مطرح آن زمان نظير سحابي، بازرگان، فروهر، صديقي، طالقاني و همچنين چهرههاي ادبي و سياسي احمد و علياصغر حاج سيدجوادي، مقدم مراغهاي، پرهام، جلال آل احمد، هزارخاني و بسياري ديگر به خاطر اتحاد نيروهايي كه در طيفهاي گوناگون سياسي قرار داشتند و به وضوح ميبينيم و ميشنويم كه او چه گفتوگوهاي دوجانبه پرشوري با شخصيتهاي سياسي و ادبي معاصر براي تنظيم بيانيههاي مشترك عليه حصر قلم و اختناق سياسي داشته است. مبارزه با تك روي در كانون نويسندگان، مداراي پدرانه با تفكرات راديكال كه ممكن بود همه تلاشها را نقش بر آب كند. هم سفره شدن با انديشههاي به شدت ضدايدئولوژي چپ كه او تا آخر عمر به آن وفادار بود. رجوع بدون تكبر به دفاتر شخصيتهاي عميقاً «خويشتن بين» براي نزديك كردن نظرات مخالف يا حتي متضاد. بازداشتهاي پياپي او. نگاه دلسوزانه او به همه جوانان، زنان و دختران محروم ولي هوشمندي كه جامعه براي آنها هيچ امتيازي قايل نبود و «بهآذين» ميكوشيد تا آنان را گرد تشكيلاتي ملي و فراگير به نام «اتحاد دمكراتيك مردم ايران» فراخواند. بيانيههاي مستدل، قانوني و شورانگيزي كه به قلم وي و به نام كانون نويسندگان انتشار يافت. همه و همه از او شخصيتي ساخت به راستي استثنايي. اما واقعيت آن است كه تلاشهاي سياسي او راه را بر آفرينش قلمي و نوشتن آثاري بزرگ كه به راحتي در توان انديشه سترگ و خلاق او بود ميبست. بارها افسوس داشت كه تنگي وقت و تعهدات اجتماعي به او اجازه نوشتن نميدهد. ايكاش اين مترجم خلاق و اين انسان متعهد تنها به راه قلم ميرفت و وظايف اجتماعي خود را از راه آفرينش رمانهاي سترگ مصروف افشاي ناراستيها و ناهنجاريها و بيرون كشيدن حقايقي ميكرد كه همواره در رسوبات برجاي مانده زمان، از نقد و نظر آدميان، پوشيده مانده است و در مفهوم ژرف و كاونده اين شعر زيباي شاملو: -ايكاش ميتوانستم خون رگان خود را من قطره قطره قطره بگريم تا باورم كنند ايكاش ميتوانستم. ايكاش بر شانههاي خود بنشانم. اين خلق بيشمار را گرد حصار شهر بگردانم تا با دو چشم خويش ببينند كه خورشيدشان كجاست. و باورم كنند! گفتيم كه يكي از وجوه برجسته شخصيت «بهآذين» قلم اوست. قلمي رها از واژههاي ديرياب با وسواسي كه در بكارگيري كلمات روان پارسي از خود نشان ميدهد. با آنكه زبان عربي را به خوبي ميداند آن كلماتي از اين زبان را به كار ميگيرد كه در فارسي كاملاً جاافتاده و معناي ديگر يافته است. بيانيههاي او كه از زمان دبيري كانون نويسندگان در دست است بيانگر نثري پخته، به قول خودش سنجيده و انديشيده و احاطه وسيع او به واژگان پارسي است. اما ترجمههايش به راستي پاكيزه، بيتكلف، با بافت هنري و جا افتاده و زمزمۀ گوشنواز جملههایی که واژههایش به دقت و وسواس انتخاب شده بيشك از اين نگاه از زبدهترين مترجمان زمان خود فراتر رفته است. با انتخاب نمونههاي كوچكي از نثر وي در ترجمههاي بسيارش كتاب خاطراتش را ميبنديم به اين اميد كه روزي فراخناي انديشهها شورها، تلاشها و مبارزاتش را بار ديگر به نقد بنشينيم و دفتر «جانهاي شيفته» به خاك رفته را بگشاييم: از كتاب دون آرام نوشته ميخائيل شولوخف جلد دوم صفحه 145 «آسمان گويي از آلومينيومي آبيرنگ ريخته شده بود. ابري كركوار در اوج آسمان بود كه پوستي قفايي رنگ در حاشيه داشت. رگباري مورب و جانبخش كه پرتو قوس قزح در آن ميشكست از ابر روي كشتزارها، روي جنگل آراسته به زيور شگرف برگهاي رو به زردي، روي نيمرخ روشن درختان غان و روي سراسر زمين كه جامه بيوگي پيش از خزان به تن كرده بود فرو ميريخت.» از كتاب «جان شيفته» نوشته رومن رولان صفحه آغاز: «دم پنجره نشسته پشت به روشنايي داشت. چنان كه آفتاب فروشونده بر گردن و پس گردن ستبرش ميتافت. تازه رسيده بود. پس از ماهها اينك براي نخستين بار روزي را بيرون، در دشت و روستا گذرانده بود. راه رفته و از اين آفتاب بهاري سرمست گشته بود. آفتابي همچون مي ناب مستيزا، كه هيچ سايهاي از درختان برهنه بدان نميآميزد، بلكه از خنكي هواي زمستان رو به زوال نيرو هم ميگيرد. آنت زمزمهها در سر داشت. رگهايش ميطپيد، چشمانش سرشار از سيلابهاي روشنايي بود، سرخ و زرين زير پلكهاي بسته، زرين و سرخ در پيكرش، آبگيري ميان جنگل با لكهاي از آفتاب، بر گونه چشمي، گرداگرد آن دايرهاي از درختان با تنههاي خزه بسته... الي آخر. از كتاب زمين نوآباد صفحه 352 «از شكاف ابر، كه خورشيد بر لبههاي آن، رنگ نارنجي ميپاشيد، پرتو آفتاب همچون بادبزن پهناوري اريبوار فرو ميريخت و دستههاي شعاع نوراني كه آنجا، در پهنه آسمان، باريك و نيزهدار بود، در نزديكي زمين سيلابوار از هم دور ميشد، باد كه اكنون نفسش به عطر نم باران آكنده بود ستون كبودرنگي از خاك را روي جاده به چرخش ميآورد. موشهاي صحرايي به اضطراب صفیر در دادند، فرياد سودازده هوبره جفتخواه خاموش گشت. باد بر ارزنزار درويد پارساله هجوم آورد. درست زير توده ابر، كلاغي بالهاي گستردهاش را كج نگه داشت تا باد بهتر بدان درافتد. به سوي خاور در پرواز بود. ناگهان با قارقار بلندي از گلو به يكباره رو به پايين شتافت. يك ثانيه از مشعل خورشيد گر گرفت و چنان شد كه گفتي خود مشعلي قیري است كه زبانه ميكشد، ... الخ 1-اين جملات انسان را به ياد گفته معروف ناپلئون مياندازد كه: -يك فرمانده هوشمند هنگامي فرمان آتش ميدهد كه از قدرت برتر خود نسبت به دشمن اطمينان داشته باشد. من هرگز به دشمني كه قويتر از من است حمله نميكنم. (ناپلئون اثر آكادمسين تارله ترجمه محمد قاضي) 2-از مقدمه كتاب ضد خاطرات اثر آندره مالر به ترجمه رضا سيدحسينی و ابوالحسن نجفي.
