[ علیرضا ثقفی،سردبیر ماهنامه راه آینده ]
علوم نظری بخصوص در نیم قرن اخیر به شاخههای مختلفی تقسیم شده است که میتوان آنها را بطور خلاصه در چند رشته نام برد. آنها بطور کلّی شامل، امور حقوقی، سیاسی، جامعهشناسی، روانشناسی میشوند و هر یک از آنها در دهههای اخیر به بخشهای مختلف تقسیم شدهاند، گسترش اطلاعات و بحثها در هر یک از آنها و تقسیم شاخههای مختلف هر کدام گاه آنچنان فهرست بلند بالائی را در بر میگیرد که دانستن عنوانهای آن نیاز به تحقیق دارد مثلاً در مورد حقوق، رشتههای حقوق کودک، حقوق زنان، حقوق کارگران، حقوق مهاجرین، حقوق بینالملل، حقوق شهروندی هر یک جایگاه خود را دارد، که اگر بخواهیم رشتههای علوم انسانی را بشماریم و شاخههای مختلف آن را بصورت تخصصی بررسی کنیم بحث بسیار مفصلی خواهد شد.
گسترش بخش خدمات و امور نظری و گسترش نهادهای مختلف آنچنان هزار توی مفاهیم و اصطلاحات خاص را بوجود آورده است که هر رشته دارای زبان و استعارههای خاص خود شده است. نسل جدیدی که وارد جامعه میشود گاه آن چنان در این مفاهیم و اصطلاحات و واژههای نامأنوس گرفتار میشود که در پیداکردن جایگاه خود با مشکلات زیادی مواجه میگردد. در کنار آن نیروی کار آواره شده در جوامع سنتی و روستائی با واردشدن به دهلیزهای جامعه شهری نیز درگیر هزار چم پیچیدگیهای این زندگی میشود که گشودن راه پیش رو برای یک زندگی ساده انسانی بسیار مشکل است.
هر نیروی کار سادهای که بخواهد وارد بازار کار شود، درگیر قوانین و مقررات متغیر و ثابت میشود که نهتنها به راحتی نمیتواند نیروی کار خود را در معرض فروش قرار دهد، بلکه حوزه قوانینی کار و تأمین اجتماعی و دریافت حقوق آنقدر وسیع است که حتی برای آگاهی از میزان ارزش نیروی کار خود بایستی بسیاری چیزها را بدانید. این پیچیدهگی و این هزار توی مفاهیم و قوانین و مقررات در هر زمینه مشاهده میشود و هر روز نیز بر حجم آن در همه زمینهها افزوده میگردد. قطعاً دانش و آگهی از این همه مسائل که در ارتباط با یکدیگرند، پیش از پیش نقش آگاهان و افراد مطلع از این مفاهیم پیچیده را افزایش می دهد. در نتیجه با خیل عظیم روشنفکران و صاحبان کار فکری مواجه هستیم که هر کدام در یک رشته و یا بخش محدودی اطلاعات داشته و از طریق آن خدمات محدود و کار در آن بخش خاص خود نیز به فروش نیروی کار خویش میپردازند. امّا این هزار تو چندان هم بیبرنامه و بیجهت نیست، بلکه این پیچیدهگیها به راحتی میتواند نیروهای تازهای را که وارد بازار کار و جامعه میشوند آنچنان گیج و مبهوت کنند که راهی جز فروش کالای بظاهر اندک خود یعنی همان نیروی کار نداشته باشند. خیل عظیم جوانان و نیروی کار جدید و قدیم بیکار شده خود را در شرائطی میبینند که هیچگونه توانی برای مقابله با این پدیده ندارند و روابط حاکم بر جامعه را خارج از توان تحلیلی خود میبینند و آن را چونان روابط ماوراء قدرت خود مییابند که چارهای جز تسلیم در برابر آن ندارند. فروشنده نیروی کار چه آنکه دارای تخصص در یک رشته باشد و یا نباشد آنچنان خود را درمانده در تغییر این هزار توی پیچیده میبیند که آن را همانند قوانینی لامتغییر طبیعت میپذیرد و به آن تسلیم میشود.
در این میان نظام حاکم که خود بوجودآورنده این پیچیدهگی است. هرکسی را تنها در آن زمینهای اجازه اظهارنظر میدهد که خود نام متخصص بر او نهاده است و هر آنکس که بخواهد کلّ این نظام را مورد سؤال قرار دهد به لحاظ تخصصی و صاحبنظر نبودن در کلّ مسائل، متهم شده و از آنجا که این بخشهای مختلف و پیچیده نیز بظاهر مستقل نمایانده میشوند نظردهنده میتواند به سادگی خلع سلاح شود. از طرفی به راحتی افراد ناراضی از کلّ نظام و منتقدین از آنجا که باید به نوعی نیروی کار خودشان را بفروشند، با ترس از دست دادن موقعیت اجتماعی و یا شغل خود ترجیح میدهند تنها در حدود تعیین شده برایشان اظهارنظر کنند. از فروشنده نیروی کار ساده تا متخصصترین افراد این نظام در صورتی که بخواهند مجموعه روابط حاکم را به زیر سؤال ببرند، به راحتی در ناامنی شغلی و اجتماعی قرار میگیرند، در نتیجه آنها نیز همواره برای حفظ موقعتیت خویش، وظیفه خود را اظهارنظر در چهارچوب تعیین شده میدانند، و حتی برای حفظ موقعیت شغلی و حرفهای خود نیز پس از مدتی تبدیل به موافقین تخصصهای ساختگی میشوند. و دیگران را نیز از ورود اظهارنظر در حوزه تخصصی خود منع میکنند. در نتیجه ما با خیل روشنفکرانی مواجه هستیم که وظیفه خود را دفاع از نظام موجود و دفاع از موقعیت شغلی خود میدانند. آنان برای حفظ زندگی و امتیازات دریافت کرده برای همان تخصص محدودشان خود را موظف میدانند تا برای خوشایند مجموعه حاکم و یا رئیس مستقیم خویش به مجیزگوئی وارانه طرحهائی که خوشایند مجموعه روابط حاکم بر خودشان است کوشا باشند.
امّا با نگاهی دقیق تر مشخص میشود که این پیچیدهگی و این هزار توی مفاهیم و مقررات چیزی جز ابدیکردن و دائمیکردن نظام موجود یعنی بهرهگیری از نیروی کار و حاکمیت نظام سرمایهداری نیست. و وجود دستگاههای عریض و طویل، بوروکراسی حاکم، نظارت و بازرسی، جزءجزء کردن تخصص، گسترش دانش تجارت و ... همه در یک جهت حرکت میکنند و آن تضمین سود و حاکم نگهداشتن این نظام موجود است. بسیاری از رشتههائی که بعنوان تخصص بوجود آمده است ضرورت تمدن انسانی نیست، بلکه بیشتر ضرورت حفظ نظامی است که مبتنی بر سود است. بعنوان مثال، حفظ حقوق مالکیت، مسائل مربوطه به وام و بهره، بازاریابی و تبلیغات و حقوق مربوط به آنها رشتههائی هستند که تنها برای بالابردن سود و حفظ انحصار سرمایههای بزرگ بوجود آمدهاند و در نبود سیستم حاکم میتوان گفت به موزههای تاریخی سپرده خواهند شد. روشنفکر غیررسمی یعنی آنکه وابسته به این هزار چم نیست و یا خود را وامدار آن نمیداند میتواند کلّ آن را مورد سؤال قرار دهد و از این که به عدم تخصص و یا صاحبنظر نبودن متهم شود باکی ندارد. روشنفکر غیررسمی که بهتر است آنان را سرسپرده به مردم و منافع آنان بدانیم ترس از آنکه منزوی شده، شغل حقیرش را از دست بدهد، ندارد. او خود را وامدار مردم تحت ستم میداند که در دالانهای ایجاد شده بوسیله نظام حاکم آن چنان گیر افتادهاند که به راحتی برای خود راه نجات نمییابند. روشنفکر مردمی بدور از فشارهای حاکم و ترس از دست دادن شغل وظیفه خود میداند که این مقررات دست و پاگیر برای تداوم حاکمیت انحصارات را برای مردم افشا کند و آنها را به نظامی فرا بخواند که در آن تخصص اصلی در خدمت هر چه بیشتر به مردم باشد و نه تخصص در حفظ مالکیت انحصاری شرکتها و سرمایههای بزرگ که چیزی جز سود را در نظر نمیگیرند و نهادهای کنترلی آنها تنها برای تداوم سلطه و حاکمیت موجود است. یعنی حاکمیت سرمایهداری
[ جان مرشایمر و اسپتن والت،ترجمه جمشید نوایی ]
... گفتن از اینکه اسرائیل و ایالات متحد براساس تهدید تروریستی مشترکی با هم متحدند، رابطه علت و معلولی را معکوس میکند : ایالات متحده تا اندازة زیادی به این علت دارای مشکل تروریسم است که متحد بسیار نزدیک اسرائیل است، نه برعکس آن. پشتیبانی از اسرائیل تنها منشا تروریسم ضدامریکایی نیست، بلکه منشا مهمی است و کار پیروزی در جنگ علیه تروریسم را بسیار دشوار میکند. جای تردید نیست که رهبرانِ بیشمار القاعده و از جمله اسامه بن لادن، از حضور اسرائیل در بیتالمقدس و مصیبت فلسطینیان برانگیخته میشوند. حمایت بیقید و شرط از اسرائیل کارِ افراطیان را آسانتر میسازد که از حمایت مردمی نیروی تازه بگیرند و اعضای تازه به دست آورند.
و اما در مورد به اصطلاح «دولتهای شرور» در خاورمیانه، آنها تهدید هولناکی برای منافع اساسی ایالات متحده نیستند، نه به آن اندازه که تهدیدی برای اسرائیلاند. حتی اگر این دولتها به جنگافزارهای هستهای دست یابند ـ که آشکارا نامطلوب است ـ نه میتوانند از امریکا باجگیری کنند و نه از اسرائیل، چون باجگیرنده نمیتواند بدون تحمل انتقام شدید تهدید را عملی سازد. خطر انتقال سلاح هستهای به تروریستها نیز بعید است، زیرا «دولت شرور» یقین ندارد که انتقال بی ردگیری صورت بگیرد یا بعداً نکوهش و کیفری در پی نداشته باشد. رابطه با اسرائیل در واقع کار ایالات متحده را در رویارویی با این دولتها دشوارتر میکند. زرادخانه هستهای اسرائیل یکی از دلیلی است که برخی از همسایگان آن در طلب جنگافزارهای هستهای بر میآیند و تهدید آنها به تغییر رژیم تنها بر دامنه این تمایل میافزاید. دلیل نهایی در مورد مسأله ارزشِ راهبردی اسرائیل این است که مانند متحدی وفادار رفتار نمیکند. کارگزاران اسرائیلی بارها درخواستهای ایالات متحده را نادیده گرفته و قولهای خود را زیر پا گذاشتهاند. از جمله درخواستهای توقف بناهای شهرکها و خودداری از «ترورهای هدفمند» رهبران فلسطینی. اسرائیل برای رقیبان بالقوه مانند چین فناوری نظامی حساسی تهیه کرده که بازرس کل وزارت خارجه امریکا آن را «نمونه نظاممند و فزایندة انتقالهای غیرقانونی» خوانده بنا بر نظر ادارة کل محاسبات، اسرائیل همچنین «تعرضآمیزترین عملیات جاسوسی هر متحدی را علیه ایالات متحده» صورت میدهد. علاوه بر قضیه جاناتان پولارد که در اوایل سالهای 1980 مقادیر زیادی اطلاعات طبقهبندی شده به اسرائیل داد (که طبق اطلاع در عوضِ روادیدهای خروج بیشتر برای یهودیان شوروی) جنجال تازهای در سال 2004 فاش شد. که یک کارگزار مهم پنتاگون به اسم لاری فرانکلین اطلاعات طبقهبندی شده را به یک دیپلمات اسرائیل داده بود. اسرائیل تقریباً تنها کشوری است که در مورد ایالات متحده جاسوسی میکند، اما تمایل به جاسوسی در کشور حامیِ اصلی خود تردیدی را در مورد ارزش راهبردی اسرائیل پدید میآورد. موضوع فقط ارزش راهبردی اسرائیل نیست. حامیان آن نیز استدلال میکنند که چون این رژیم ناتوان است و در حلقه محاصرة دشمنان قرار گرفته صلاحیت حمایت ندارد؛ این کشور دارای دموکراسی است؛ مردم یهودی متحمل جنایتهایی در گذشته شدهاند و بنابراین سزاوار رفتار خاصاند؛ و رفتار اسراییل از نظر اخلاقی نسبت به رفتار دشمنانش بهتر بوده. در بررسی دقیق، هیچ یک از این استدلالها قانعکننده نیست. در پشتیبانی از موجودیت اسرائیل مورد اخلاقی استواری وجود دارد، اما این کشور در مخاطره نیست. بیطرفانهتر که بنگریم، رفتار گذشته و اکنون اسرائیل امتیاز اخلاقی اساسیای برای این کشور ایجاد نمیکند. اسرائیل اغلب داودی در مصاف با جالوت تصویر میشود. اما عکس آن به واقعیت نزدیکتر است. برخلاف عقیدة رایج، صهیونیستها در جریان جنگ استقلال سالهای 49-1947 دارای نیروهای بزرگتر و مجهزتر و با رهبری بهتر بودند، و نیروهای دفاعی اسرائل در سال 1956 در برابر مصر و در سال 1967 باز هم در برابر مصر و نیز اردن و سوریه پیروزیهایی سریع و راحتی به دست آوردند ـ تمام اینها پیش از سرازیرشدن کمک گستردة ایالات متحده بود. امروز، اسرائیل قویترین قدرت نظامی در خاورمیانه است. نیروهای متعارف آن از نیروهای همسایگانش بسیار برتر است و تنها کشور دارندة سلاحهای هستهای در منطقه است. مصر و اردن با او پیمان صلح بستهاند و عربستان سعودی نشان داده که چنین میکند. سوریه پشتیبانی شوروی را از دست داده، عراق با سه جنگ مصیبتبار ویران شده و ایران صدها مایل دورتر قرار دارد. فلسطینیان به زور یک نیروی پلیس مؤثر دارند چه رسد به ارتشی که بتواند اسرائیل را تهدید کند. بنابراین ارزیابی سال 2005 مرکز مطالعات استراتژیک دانشگان تل آویو، «توازن استراتژیکی به طور قاطع به نفع اسرائیل است که به عمیقترشدن شکاف کیفی میان توانایی نظامی و نیروهای بازدارندة آن و نیروهای همسایگانش گردیده است.» چنانچه پشتیبانی از طرف ضعیفتر انگیزهای قاطع میبود، ایالات متحده از مخالفان اسرائیل حمایت میکرد. اینکه اسرائیل به نوعی هم سنخ دموکراسی است و با دیکتاتوری های دشمن احاطه شده، ممکن نیست دلیل سطح کنونی کمک باشد : دموکراسیهای بیشماری در چهار گوشه جهان وجود دارند، اما به دست هیچ کدام یک چنین کمکهای بی حسابی نمیرسد. ایالات متحده در گذشته دولتهای دموکراتیک را سرنگون کرده و هرگاه پیشبرد منافعش ایجاب نموده از دیکتاتورها حمایت نموده است ـ امروز هم با شماری از دیکتاتوریها مناسبات خوبی دارد. برخی جنبههای دموکراسی اسرائیل با اصل ارزشهای امریکایی ناهمساز است. برخلاف ایالات متحده که مردم قرار است صرفنظر از نژاد، مذهب یا قومیت از حقوق برابر برخوردار باشند، اسرائیل آشکارا به عنوان کشوری یهودی بنیان یافت و شهروندی بر اصل همخونی مبتنی است. با توجه به این مطلب، جای تعجب نیست که با 3/1 میلیون عرب آن کشور به سان شهروند درجه دوم رفتار میشود، یا بر اساس تشخیص یک هیأت تازة دولتی اسرائیل، رژیم رفتار «اهمالگرانه و تبعیضآمیزی» نسبت به شهروندان عرب دارد. پایگاه دموکراتیک آن نیز سست شده زیرا از قبول حق فلسطینیان در داشتن کشوری پابرجا برای خود یا حقوق کامل سیاسی سرباز زده است. سومین توجیه تاریخ مصیبتبار یهودیان است در غرب مسیحی، به ویژه در ماجرای هولوکاست. از آنجا که یهودیان قرنها اذیت و آزار میشدند و تنها در وطن یهودی احساس ایمنی میکردند، اشخاص بیشماری معتقدند که اسراییل سزاوار رفتار خاص ایالات متحده است. ایجاد یک کشور، بیتردید واکنش فراخوری بود در برابر پیشینه طولانی جنایتها علیه یهودیان، اما در عین حال سبب جنایتهای تازه علیه طرف سومِ عمدتاً بیگناه شد که فلسطینیاناند. این نکته را رهبران اولیه اسرائیل خوب میفهمیدند. دیوید بن ـ گوربن به ناهوم گوارمان ، رئیس کنگرة جهانی یهود گفته بود :
اگر من یک رهبر عرب میبودم هرگز با اسرائیل توافق نمیکردم. طبیعی است : ما کشور آنها را گرفتهایم ... ما از اسرائیل آمدیم، اما دو هزار سال پیش، و این امر چه رَبطی به آنها دارد؟ یهودستیزی در کار بوده، نازیها، هیتلر، آشویتس، اما مگر اینها تقصیر آنها بود؟ آنها فقط یک چیز را میبینند : ما به اینجا آمدهایم و کشور آنها را غصب کردهایم. چرا باید زیر بار این قضیه بروند؟ ـ ادامه دارد
[ سیامک طاهری ]
"موسسه پژوهشهاي اجتماعي فرانكفورت" در سال1932 به عنوان مركزي براي پژوهشهاي سوسياليستي طي فرماني از سوي وزارت آموزش و پرورش در سالهاي اوليه جمهوري و ايمار بنيان نهاده شد و به دانشگاه فرانكفورت وابسته شده با به قدرت رسيدن هيتلر، اعضاي اين مكتب روانه تبعيد در ايالات متحده گرديدند، والتر بنيامين، لئولوونتال(جامعه شناس ادبيات) اريك فروم(روانكاو)، كارل ويت فوگل(چين شناس) از بنيان گذاران اين مكتب و تئودور آدرنو، ماركس هوركهايمر و هربرت ماركوزه از چهرههاي اصلي اين مكتب بودند. عقايد آنان هر چند كه با هم تفاوتهايي داشت ولي مضمونهاي مشتركي هم داشته.
پيريزي اين پژوهشكده در شرايط ويژه ناشي از پيروزي انقلاب بلشيويكي در روسيه و شكست انقلابهاي اروپاي مركزي و به ويژه آلمان(جمهوري و ايمار) صورت گرفت و شايد بتوان آن را بخشي از سيستم نظرياي دانست كه به ماركسيسم غربي معروف است. اما اين موسسه در مراحل اوليه خود مكتبي متمايز را به وجود نياورد و همان گونه كه سارتين چي ميگويد: انديشه ايجاد يك مكتب مشخص تا زماني كه اعضاي موسسه مجبور به ترك فرانكفورت گرديدند شكل نگرفته بود. عنوان مكتب فرانكفورت نيز تا موقعي كه اعضاي موسسه در سال1950 به آلمان مراجعت كردند مورد استفاده قرار نگرفته بود. سال1356 سال ظهور چپ نو در آمريكا و اروپا بود. در سالهاي دهة50و60 ميلادي در ميان جوانان و دانشجويان وعدهاي از روشنفكران اروپايي كه ويژگي اصلي آنان انتقادهاي صريح و بيپرده و شديد الحن از نظام سرمايهداري بود، انديشهاي شكل گرفت كه بنام چپ نو مشهور شد. بنيادهاي نظري و ايدئولوژيك اين گروههاي روشنفكري و دانشجويي بيشتر بر انديشه افرادي چون آنتونيو گرامشي، گئورك لوكاچ، تئودور آدرنو و هربرت ماركوزه قرار داشت. كه دو نفر آخر به مكتب فرانكفورت تعلق داشته: از اوايل دهة1970 از تاثير و نفوذ مكتب فرانكفورت به آرامي كاسته شد و با مرگ آدرنو در سال1969 و سپس هوركهايمر در سال1973 عملاً حيات آن به عنوان يك مكتب متوقف گرديد. اين مكتب در سالهاي پاياني عمر خويش آن چنان از ماركسيسم فاصله گرفته بود كه به گفته مارتين جي،((ديگر نبايد آن را در زمره شاخههاي ماركسيسم دانست.)) به نظر هربرت ماركوزه تضاد ميان نيروها و مناسبات توليد ديگر تضاد محسوب نميشود، زيرا نيروهاي مولده چنان ثروت عظيمي توليد كردهاند كه نه تنها با مالكيت خصوصي در تضاد قرار نميگيرند، بلكه ميتوانند به تقويت آن نيز كمك كنند، اين ثروت براي توليد محصولات كاذب و رفع نيازهاي بيهوده به كار گرفته شده است. رشد انحصارها و مداخله دولت اعمال كنترل پيچيدهتر و موفقتري بر زندگي مردم را در مقياس وسيع و در سطح ملي و بينالمللي را موجب شده است. اين انديشهها در روزگاراني شكل گرفتند كه اين امكان تقريباً براي همه دولتهاي غربي وجود داشت كه به شهروندان خود امكانات بهداشتي، آموزشي و رفاهي رايگان ارائه دهند، اما آنها ثروت خود را در راه گسترش تسليحات يا توليد انواع و اقسام كالاهاي كاذب مصرفي از جمله23مارك پودر لباسشوئي و تبليغات خرج ميكردند در حالي كه توليد يك نوع از آنها كافي بود ولي اين ثروت در راه خدمات بهداشتي و آموزشي و.... خرج نميشد. ماركوزه هر شكلي از دموكراسي كه تا به امروز شناخته شده است را نفي مي كرد و مورد حمله قرار مي داد او بر اين اعتقاد بود كه حتي اگر طبقه كارگر هم ديگر نتواند عامل تحول اجتماعي باشد- زيرا كه بوسيله سيستم حكومتي به علت كرهاي كه بر نان آنان ماليده شده است منافعاش با منافع نظام در هم تنيده شده است- گروههاي ديگري ميتوانند جرقه لازم براي بيدار شدن ديگران را روشن كنند، يعني روشنفكران، دانشجويان، گروههاي اقليت و ملتهاي از نظر او جوامع فعلي سرمايهداري چيزي نيستند جز باز توليد سلطه و نابرابري. شايد يگانه هدفي كه پيش روي افراد وجود دارد شكستن اين نظام توتاليتر پنهان باشد. وي در رابطه با دموكراسيهاي سرمايهداري ميگويد: «شما در اين جوامع آزاد هستيد كه اربابتان را براي چهار سال انتخاب كنيد و بعد از آن ديگر هيچ آزادي وجود ندارد.» ماركوزه دموكراسيهاي سرمايهداري را قبول نداشت و گمان نميبرد كه اين دموكراسيها به آزادي و برابري منجر شوند. اگر لوكاچ به گسترش شيء شدگي و توانايي طبقه كارگر در متوقف كردن و در هم شكستن دامي بود كه اين شيء شدگي در اطرافش گسترده بود، مكتب فرانكفورت پيروزيهاي شيء شدگي را فهرست ميكرد. يكي از مضمونهايي كه در ميان هوادران مكتب فرانكفورت به عنوان عامل ثابت و متحد كننده قابل توجه است، موضوع سلطهگري است. متاسفانه در هيچ يك از نوشتههاي بنيان گذاران و مشاهير اين مكتب ما با تعريف دقيقي از سلطهگري مواجه نميشويم. بطور خلاصه آنان معتقدند كه اگر كسي بر ديگري سلطه داشته باشد به شيوهاي و يا گونهاي قادر است كه فرد دوم را به انجام كاري وادار كند. از انواع سلطه از ديد آنان ميتوان سلطه مرد بر همسر، معلم بر شاگرد، مدير بر كارمند و.... را نام برد و سپس به بررسي و چگونگي شيوه اعمال سلطه نظام مانند فريب دادن ميپردازند. نياز به سلطهگري- سلطهگري صرفاً ذاتي صنعتهاي فرهنگ نيست، بلكه آن را ميتوان مستلزم نوعي ساختار شخصيتي دانست. شخصيتي كه نه تنها سلطهپذير است بلكه عملاً آن را جستجو ميكند. ماركوزه در تدوين اين نظر از فرويد بهره بسيار ميبرد، فرويد معتقد بود كه تمدن به سركوب بستگي دارد، لذا ضرورتاً متضمن رنج است. اگر ما سعي ميكرديم همة اميال خود را اعم از جنسي و غيرجنسي به محض بروز آن ارضاء كنيم جامعه و تمدن و فرهنگ يك شبه نابود ميشدند و زندگي صحنه آشوبي ميشد كه در آن از يكديگر فقط براي ارضاء استفاده ميكرديم، نوعي عيش و عشرت بيپايان كه به ويراني ميانجاميد. هم آدرنو و هم ماكس هوركمايمر و هم هربرت ماركوزه معتقد به سه پهنه سلطهگرياند. 1- چگونگي نگاه به جهان كه سلطه مردم بر يكديگر و نظام بر مردم را توجيه ميكند. 2- شيوهاي كه فرهنگ تودهاي مدرن مردم را در نظام ادغام ميكند. 3- ساختار شخصيتي كه نه تنها سلطه را ميپذيرد بلكه حتي آن را جست و جو و طلب ميكند. در اين تفكر به تمام اشياء و افراد و حتي دانش به عنوان وسيلهاي كه قدرت را تحكيم و گسترش ميدهند نگريسته ميشود. اما ماركوزه، شخص آدرنو و هوركهايمر را متهم ميكرد كه وجود نظامهاي نابرابري و سلطهگررا در جامعه شوروي آن روز برجسته كرده و وجود شرايط مشابه با ظاهر فريبنده را در كشورهاي دموكراسي غربي در نظر نميگيرند. در هر حال آدرنو و هوركهايمر معتقد بودند كه نظامهاي بورژروايي غربي بهر حال بهتر از نظام شوروي هستند. بخش اعظم كار مكتب فرانكفورت حول محور فرهنگ متمركز شده است و فرهنگ نيز به مفهوم شيوههايي كه جوامع و افراد ديدگاههاي خود را دربارة جهان تدوين ميكنند شناخته ميشود. ماركوزه از روشي سخن ميگويد كه در آن صنعت فرهنگ"نيازهاي كاذب" را توليد و ارضا ميكند(انسان تك ساحتي). و اما تفاوت بنيادين اين مكتب با ماركسيسم را ميتوان در دو نقل قول متفاوت درباره نازيسم مشاهده كرد. فرانتس بويمان كه ماركسيست است، نظام اقتصادي، زيستي نازيسم را اينگونه تعريف ميكند: "نظام انحصارگرانهاي و نيز اقتصادي دستوري است. اقتصاد سرمايهداري كه دولت توتاليتر آن را سازمان داده و به نظم در آورده است، ما عنوان" سرمايهداري انحصاري توتاليتر" را به عنوان مناسبترين نام براي توصيف اين نظام پيشنهاد ميكنيم." و اما پولوك(كه به حلقه دروني مكتب فرانكفورت تعلق داشت) همين پديده را چنين توصيف ميكند. "نظام "سرمايه داري دولتي"كه در آن انگيزه سود"جاي خود را به انگيزه قدرت" داده است و به عنوان"نظم نويني" تلقي ميشود" همانطور كه ملاحظه ميشود از نظر منتقدان به مكتب فرانكفورت انگيزه قدرت در نظام سرمايهداري ميتواند جانشين انگيزه سود باشد. درست همين جابجايي انگيزههاست كه اختلاف و انحراف را در مكتب فرانكفورت ايجاد ميكند و به همين دليل است كه ماركوزه، روشنفكران و دانشجويان را جانشين طبقه كارگر ميكند. تئورياي كه با شكست شورشهاي دانشجويي سال1968 در اروپا و آمريكا رو به انحطاط ميگذارد و در هيچ نقطهاي از جهان پياده نميشود. به رغم شكست اين انديشه بايد اذعان داشت كه اين مكتب هر چند كه در سطح كلان دچار انحرافي جدي شده، اما در سطح خود، در شناخت مقوله قدرت دستاوردهايي را به همراه داشته است.
[ اردشیر زارعی قنواتی ]
ده، بيست، سي.... صد، دوهزار...... ده هزار، بيست هزار، سي هزار و...... اينها همگي عدد هستند، يك نماد بيجاني كه در معادلات رياضي روح در كالبد مجازي آنان دميده ميشود. اين اعداد ميتوانند نماد حسابهاي بانكي اشخاص يا درآمد ملي كشورها باشند كه در قالب ميليون و ميليارد دلار و به تازگي يورو به بازي گرفته ميشوند.رهمچنين ميتواند پژواك هر چيز ديگري هم باشد از قبيل رشد اقتصادي، ساخت كارخانه و مدرسه، توسعه انساني، تيراژ روزنامهها يا تعداد كشورهائي كه براي پيشرفت و تعاملات بين المللي كنار هم قرار ميگيرند.
اما در يك نقطه از جهان امروز اين اعداد هيچ خصوصيت مثبتي نداشته و تنها براي نشان دادن ابعاد يك وحشت بزرگ و شمارش كشتهها، مجروحين و انفجارهاي ويرانگر به كار گرفته ميشوند. بله درست تشخيص دادهايد، چون اصلاً معماي پيچيدهاي نبود كه احتياج به تفكر داشته باشد، اين شمايل يك كابوس تمام قد است كه بر تارك آن نام عراق نوشته شده است. ولي نه. اين حتي يك كابوس هم نيست كه وقت بيداري با يك نفس راحت و پاك كردن عرق سرد نشسته بر پيشاني به اين خاطر كه همه اين وحشت حاصل خواب آشفتهاي بوده كه ديگر تمام شده است موجب آرامش شود. اين رقص اعداد مرگ در جشن يا مصيبت هم آغوشي خون و باروت، واقعيت يك كشور از هم گسيخته و يك ملت در هم شكستهاي است كه روزگاري سرزمين آن زاينده تمدنهاي باستان بود و امروز زايل كننده هر گونه نشانه تمدني. بعد از پيروزي ائتلاف به رهبري آمريكا در عراق و غارت موزهها و آثار نفيس تاريخي اين كشور بسياري از فرهنگ دوستان و تمدن شناسان در سراسر جهان به حق از اين تاراج برآشفته شدند.
همه آمدهاند، از اعماق تاريخ، همه بازيگران رند و بيمسئوليت، يكي با سر تراشيده تروريست طالباني، يكي بافينه سني، يكي با شلوار كردي و آن ديگري با عباي شيعي، بازيگراني كه از قبل همگي هم قسم شدهاند كه در اين نمايشنامه تراژيك تنها قوميت و مذهب خود را بر حق بدانند. ديالكتيك تعامل گرگها، اشغالگري و سلطه در خوان يغما و لقمهي نيروي خارجي، تماميت خواهي نورسيدگان محلي كه چشم در چشم، در يك دوئل سه جانبه بدون هيچ ترحمي به هم شليك ميكنند. انگار كه هيچگاه يك ملت نبودهاند، بدون انعطاف هر گونه تعامل و همزيستي را فراموش كردهاند. در اين بازي مرگ، منطق بيگانه است، عقل غريب، منش انساني بيدليل و خون مردمان ارزانترين كالاي اين تجارت ننگين به حساب ميآيد. بالزاك ديگر زنده نيست، حتي روح او نيز اينجا حضور ندارد تا شايد چرم ساغرياش بر دوش اين بازيگران افاقه كند، در عوض تا بخواهي صداي چكاچاك شمشير و عربده مستانه جنگجويان هميشهي تاريخ را ميشنوي كه انگار در يك واژگونگي تاريخي همگي به يك باره از اعماق هزارهها و سدهها به بين النهرين سرازير شدهاند تا انتقام تاريخ چند هزاره ساله آن را امروز بگيرند. انفجار مساجد و اماكن متبركه شيعه و متعاقب آن حمله به مساجد اهل تسنن، ترور و كشتار شيعيان به دست تروريستهاي سني و گروه گروه اجساد بيسر و تيرباران شده مردان سني كه شبانه در جاي جاي بغداد يافت ميشود. شورشگري سني، قوميتگرائي كردي و تماميت خواهي شيعي متن اين فاجعه است و اينكه بر آن نام جنگ داخلي يا هرج و مرج بگذارند چندان تفاوتي در اصل مسئله نخواهد داشت. مجمع الجزاير سياسي عراق كه هر كدام از بازيگرانش، خارجي و داخلي، سعي دارند اوهام و تمايلات هيستريك خويش را به عنوان تصوير واقعي آن به جهان و مردم اين كشور قالب كنند، بيش از هميشه اعتبار خود را از دست داده است. در اينجا سنفوني تعامل بين المللي و ملي و حتي مردگان نيز نواخته نميشود بلكه تنها يك سنفوني و آن هم سنفوني وحشتزندگان با نوازندگي اشغالگران، تروريستها، شوونيستها و بنيادگرايان نواخته ميشود. اين سنفوني دهشتانگيز هر لحظه ريتم تندتري به خود گرفته ضرب آهنگ كر كننده آن تتمه هويت يك ملت و انسان متمدن را زير تازيانه اصوات خودخردميكند. عراق ديگر يك بحران نيست چرا كه عمق يك فاجعه را به نمايش ميگذارد، فاجعهاي كه مسببين آن حتي كوچكترين تمايلي براي كاهش آن نيز نشان نميدهند.
تمام اين شكوائيهاي كه مطرح شد و در واقع اصل پرونده عراق نيز هست هر چند كه مايه نگراني است اما در بازخواني اين پرونده نكات آموزندهاي هم وجود دارد كه جهان امروز و مردم خاورميانه ميتوانند از آن بسيار بياموزند. چشمها را بايد شست، حداقل يك چشم را براي يك لحظه، تا جنس واقعي را از جنس بدلي تشخيص داد. اين فاجعه در كنار تمامي تبعات ويرانگر خود اثبات كرد كه دمكراسي واقعي از چه جايگاه رفيع و مشروعيتي برخوردار است. دمكراسي ادعائي جورج بوش را فراموش كنيد، جنس بدلي بود، دمكراسي را بايد در هيبت و قواره رشيد جنبشهاي صلح، حقوق بشري و كنوانسيونهاي بينالمللي ديد كه فارغ از هر گرايش محلي و مذهبي حقيقت حقوق انساني را پاس ميدارند. دمكراسي را بايد در قدرت و تاثيرگذاري رسانههاي خبري و مطبوعاتي ديد كه شجاعانه به سريترين زواياي تخلفات قدرت قاهر بينالمللي سرك ميكشند و اسناد و تصاوير شكنجه زندانيان ابوغريب و گوانتانامو را در معرض قضاوت افكار عمومي قرار ميدهند. دهها ميليون انساني كه متعهدانه بر عليه اين جنگ در سراسر جهان به خيابان آمدند، بسياري از آنان از غرور كاذب و وسوسهانگيز ملي نيز گذشتند، نمايندگان واقعي دمكراسي مدرن امروز خواهند بود و اين هويت مشروع را تعبير ميكنند. فرياد((سيندي شيهان)) مادر سرباز كشته شده آمريكائي در عراق كه به جاي نفرت از مردم اين كشور براي پايان اين جنگ و دفاع از كودكان عراقي به گوش ميرسد تنديس واقعي دمكراسي است. جواناني كه آوازخوان به عنوان سپرهاي انساني از سراسر اروپا و آمريكا به سوي خاورميانه ميشتابند و روزنامه نگاراني كه با قلم و دوربين خود لحظه لحظه هر جنايتي را براي ارائه به جهانيان ثبت ميكنند مشروعيت به حق دمكراسي را تضمين مينمايند. فاجعه عراق موجب شد تا اين مرزبندي به بهترين وجهي در معرض نگاه جهانيان قرار گيرد و اگر روزي در دور دستها، ملت عراق بتواند از اين مصيبت بزرگ به سلامت عبور كند بيش از آنچه به بازيگران رند كنوني مديون باشند بايد كلاهش را به احترام اين دمكراتهاي واقعي از سر بردارد. راه نجات ملت عراق در همرائي با كساني نيست كه نسخه منازعات قومي و مذهبي را ميپيچند و امروز قسمتي از پازل فاجعه ميباشند بلكه در همراهي با دمكراتهاي واقعي است كه صلح و همزيستي ملي و بينالمللي را به هيچ قوميت و ايدئولوژي پيوند نميزنند. اما هنوز بايد صبر كرد چون دمكراسي در عراق غريب است، ده، بيست...... هزار...... ده هزار..... كشته، زخمي و انفجار، اينجا عراق است و گرگها هنوز دارند ميرقصند.
[ م. اسفنديار فرد ]
گذري كوتاه به سير تقابل انديشه در نظامهاي استبدادي
از زماني كه «سقراط» چهار قرن قبل از ميلاد اسلوب رهيابي به حقيقت را از طريق نفي ذهنيت گرايي بنا نهاد و مناظره با شاگردانش، طرح سوالهاي پياپي از آنان و سرانجام به شيوة تعميم استقراء، كشف پاسخ صحيح را وجهه همت خود ساخت و در راه بسط عدالت با حاكمان وقت «آتن بزرگ» در افتاد و به جرم انحراف جوانان آتن ازراه استدلالاتي كه آنان را نسبت به «دموكراسي اشرافيت بردهدار» بدبين و متمرد ميكرد، جام شوكران را سر كشيد تا به امروز ستارههاي فروزاني در آسمان علم و فلسفه، عرفان و ادبيات پديد آمدند و جان در راه عقيده و قلم نهادند.
سقراط به شاگردانش ميگفت كه اگر آنچه كه ميانديشم و يقين دارم كه به حقيقت نزديك است سبب هجرتم از اين جهان شود، سرموئي از عقيدهام سر نخواهم پيچيد. آريستيپ- افلاطون- گزنفون و فدون. از شاگردان برجسته او، وي را توصيه ميكردند كه اگر زنده بماند قادر خواهد بود بسياري از طالبان علم را از چشمة دانش خود سيراب كند، ولي مرگ پايان همه چيز است و او ديگر زنده نيست تا شاگردانش را هدايت كند و سقراط حقيقت را برتر از زندگي خود و هر آن چيزي ميدانست كه در پهنة گيتي وجود دارد. بدينسان در بامدادي تلخ، در حاليكه شاگردانش گردش حلقه زده و هر يك ميكوشيد به شيوة خود، او را از دهليز مرگ برهاند، جام را سر كشيد و لحظهاي بنا نهاد كه قرنها پس از وي به عنوان نمادي از مقاومت در تاريخ تكامل علمي باقي ماند.حاكمان«آتن»به وي پيام داده بودند كه اگر از عقايد خود دست بشويد از مجازاتش خواهند گذشت. بر اين نمط ميتوان به يكي از بزرگترين نوابع ايراني قرن دوم هجري روزبه پسر دادويه ي پارسي «ابن مقفع» اشاره كرد. وي به تحريك سفيان بن معاويه كه در آن زمان از سوي ابوجعفر منصور خليفه عباسي به حكومت بصره فرمان داشت، در خفا اين دانشمند آزاده را در بهترين دوران شكوفايي فكر و عقل (36سالگي) به جرم زندقه، مثله كرد و اعضاي بدنش را در آتش افكند و آنگاه در توجيه اين قتل گفت:
«بر مثله تو مرا مؤاخذتي نرود، چه تو زنديقي و دين بر مردمان تباه كردي. جرم ابن مقفع چه بود؟ او از خليفه عرب به تمامي فرمان نميبرد. چون از نوجواني شغل كتابت در دستگاه بني اميه برگزيد به سياست مرسوم آلوده شد. در دستگاه خلافت بني عباس نيز كاتب دو عم خليفه منصور بود و از اين راه به خلوت سياست اسرار عباسي راه يافت. از آنجا كه «ابن مقفع» ناشر حكمت يونان و فرهنگ ايران و پيرو دين زرتشت بود مورد كين و نفرت خليفة عباسي قرار گرفت و وي در فرصت مناسب! رخصت به قتل او داد. ابن مقفع در36سالگي، آگاه به تمامي علوم عصر خود بود. ترجمة آثار وي نظير گاهنامه. كليله و دمنه. خداينامه. مزدك و غيره از زبان پهلوي به عربي و معرفي فرهنگ ايراني و يوناني. ترجمة كتاب منطق ارسطو«قاطيغورياس»و غيره،نگارش كتابي به نام «الصحابه» در شيوه حكومتگري و شرح مقولاتي نظير عدالت،استيفا و غيره. تاليف كتابي به نام«ادب الكبير و ادب الصعر» در حكمت زندگي كه از پشينيان ايراني خود به بزرگي و نيكي ياد كرده و... جزء كوچكي از منشأت علمي، فلسفي و ادبي اوست. اين جوان تيزهوش و متفكر اگر از دستگاه ستمگر عباسيان فاصله ميگرفت و خود را آلوده دربار ايشان نميكرد و عمري دراز مييافت،چه آثارگرانبها و بينظيري كه از خود به يادگار نميگذاشت!؟ نمونه اسف بار ديگري كه تاريخ همواره سوگوار آن است قتل نابغة شهيري است موسوم به شيخ شهابالدين ابوالفتح سهروردي ملقب به «شيخ اشراق» كه بيشك يكي از چهرههاي فروزندة فلسفة و عرفان، روشن انديشي، ابداع و بديهه گويي در قرن ششم هجري است. او مورد حسد روحانيون قشري و رياكاران متدين نما بود. وي را به امر«الملك الظاهر» از اميران سلجوقي در سال 587 هجري قمري در سن 38 سالگي در قلعة حلب كه زندان وي بود خفه كردند.
نوشتهاند كه شيخ اشراق بسيار بيپروا سخن ميگفت و آنچه در آن روزگار به ارتداد تعبير ميشد در رسالاتي نظير «تلويحات» المشاع و المطارحات قصه الغرته الغربيه و عقل سرخ به زيور طبع ميآراست و آشكارا در مباني آن سخن ميگفت: در آن زمان نيز هر آزاد انديش را به تكفير و تفسيق متهم و به جرم عقايدي كه از نظر حاكمان وقت «ارتداد» محسوب ميشد به زندان در ميافكندند و يا توقف او را در اين جهان كوتاه ميكردند. بدينسان شيخ بزرگوار كه صدرالدين شيرازي وي «شيخ العظيم» لقب داد جان بر سر بيپروايي خود نهاد. در همين اوان «عين القضات همداني» به فتواي فقيهان قشري به سبب اشاعه بيواهمة آراي اش به داركشيده وجسدش سوزانده شد. به همين ترتيب شهيد اول و شهيد ثاني و ديگران كه جان بر سر عقايد خود نهادند. بايد خرسند بود كه سخنور و شاعر بزرگ «ناصر الدين خسرو قبادياني»از دست معاندان و كين جويان متعدد خود گريخت و در دامان حمايت«اسماعيليان » ماوي گرفت و بوعلي ، زكرياي رازي، صدر الدين شيرازي «ملاصدرا»و بسياري چون ايشان در انتشار آراي اشان جانب احتياط از كف ندادند و به عمر طبيعي در گذشتند. اين انديشهوران سترگ كه در عصر تاريك قرون وسطاي اروپا اسلوب تفكر و نظم منطقي خرد را به اروپا بردند نيك ميدانستند كه اين بدعتها نوعي مبارزه جويي بياغماض از سوي متشر عيني است كه هر فروغ انديشة نويني را معارض سيطره بلامنازع خود ميدانند و اين امري ناگزير بود كه چنين تعارضاتي سرانجام منجر به انتقامجويي و هدم متفكراني شود كه به آزاد انديشي شهره بودند. در اين فهرست پرستاره ميتوان نامهاي ديگري را تكرار كرد كه همگي نشان از خود كامگي مطلق مستبدين رنگارنگ به شيوههاي مختلف، شرنگ مرگ نوشيدند. مزدك بامدادان يا مزدك پور بامداد كه خود و هوادارانش به دست قباد و خسرو ساساني از ميان رفتند و ليكن آئين و مراتب عقيدتي آنان تا 3 قرن پس از انقراض ساسانيان به عنوان تجلي روح عدالت و آزادگي و عواطف عالي انساني باقي ماند.بزرگمهر بختگان كه به دليل هوش و ذكاوت شگفتش به وزارت خسرو كواتان «نوشيروان»رسيد و در اواخر عمر به امر وي به زندان در افكنده و بند و زنجير بر دست و پايش نهاده شد و به جرم گلايههاي مكرر از شيوه حكومتي و انتقاد از سياست روز نظير رونق بازار چاكري و چاپلوسي و خاكساري. ستايش ستمگران. فقر دها قين و كبكبه و شكوه خيره كننده بارگاه خسرو تا نفس آخر در تاريكخانه زندان بماند و در همان جا جان داد.
بابك خرم دين كرد كه در قرن سوم هجري به پيكار با خليفه عباسي«المعتصم» برخاست و در كسوت آئيني بنام «سرخ جامگان» يكي از عظيمترين جنبشهاي اجتماعي را عليه جور عباسيان رقم زد. از آنجا كه رسم همة زمانههاست. انواع تهمتهاي ناروا را به اين فرزندان راستين مردم نسبت دادند. مزدك را «بد دين»و بابك را «ياغي و زنباره» خواندند.حسنك وزير را«قرمطي و بيدين و «روز به دادويه»را «زنديق» ناميدند.«بابك» به دست افشين،سردار ايراني خليفه،با خدعه و كيد به قتل رسيد و خود «افشين» نيز بعدها به دليل رعب و وهشتي كه خليفه از وي داشت سر به نيست شد. ابومسلم خراساني كه حكومت از بنياميه ستاند و به عباسيان سپرد به دست «منصور» با نيرنگ و كشاندن وي به بارگاه خليفه كشته شد. مازيار كه در طبرستان در فش طغيان برافراشت و در هيات «سرخ علمان» عليه خليفه قيام كرد و سرانجام از پاي درآمد و از اين گونه است. قيام قرمطيان، زنگيان. قيام «استاد سيس» و «سند بادمغ» و غير و غيره...
شيوه مستبدين تاريخ گونه گون اما مقصود و مقصدشان يكي است.بستن تمام دريچههاي تنفس آزاد مردمان بگونهاي كه تنها يك صدا باقي بماند.صدايي كه نهيب ميزند و از خلايق اطاعت محض ميخواهد.صداي منفردي كه ميخكوب كند. بترساند ارادههاي مستقل را لمس و بيحس كند. متفكران را به سكوت وا دارد و معترضان را به گوشة انزوا براند. نمونه بارز اين شيوه فضاي خفقان قرون وسطي در اروپاست.
در دو قرن از دهم و سيزدهم ميلادي «پاپ» و دم و دستگاه كليساي قرون وسطي قدرت و سيطرة همه جانبه يافت. «اينوسان سوم» همچون سلف خود«گريگور هفتم» جهان را زير نگين مقدس پاپها و كار كاردينالهاي اروپا ميخواست. وي كار عوامفريبي گسترده دستگاه مذهبي را بدانجا گسترش داد كه در بيانيه اي خطاب به مسيحيان چنين گفت:«ما پاپ از جانب خداوند ماموريم كه بر كلية خلايق و ممالك عالم حكم برانيم.»و نيز در كار هژموني تدريجي بر دستگاه حاكميت پادشاهان اروپا كه دستي در غارت بيدريغ مردم و دست ديگر در تحكيم قدرت پاپ ها داشتند ميگويد: «همچنانكه ماه از خورشيد نور ميگيرد مقام سلطنت نيز رونق و اقتدار خود را مديون پاپ است.» در حقيقت حفظ اين «اتوريته» لازم بود زيرا قدرت شاهان را ذيل اقتدار بيرقيب پاپ و عالي منصبان كليسا قرار ميداد.«اينوسان سوم» با صراحت هر چه تمامتر به خلقهاي اروپا نهيب ميزند كه: «پاپ نماينده خداوند بر روي زمين است.
پروفسور كاسينسكي در اين زمينه مينويسد.
- ثروت پاپ به حدي رسيد كه ميتوانست هزينههاي جنگهاي صليبي را تامين كند. پاپ ها همگي معاملات پولي عمدهاي به دست صرافان ايتاليايي انجام ميدادند منبع عمده عوايد «پاپها» تجارت آمرزش گناهان بود. كليسا الواح مخصوص بنام بخشايش آماده داشت و خريد اين الواح ، گناهكار را از عقوبت نجات ميداد. كليسا حتي معاصي آينده را نيز به همين شكل ميبخشد و به اين ترتيب كليساها و دستگاه عريض و طويل پاپ با فروش اين الواح، پولهاي هنگفتي تحصيل كرد.
بدينسان اروپاي قرن دوازدهم تا آغاز رنسانس و تجديد حيات علمي و فرهنگي در اروپا، با هيمنه هر چه تمامتر بر مردم و دستگاه حكومتهاي ملوك الطوايفي و پادشاهان و قدرتمندان حكم راند و در اين مسير اي چه بسا مردمان آزاده كه به جرم ارتداد و سر پيچي از نظام حاكم مذهبي اروپا شكنجه يا اعلام شدند.
در سال1585م «جيوردانو برونو» دانشمند و منجم ايتاليايي بر اساس هيات كوپرنيكي كه كروي و دوراني بودن زمين را به اثبات ميرساند و بر چرخش منظم آن همچون ديگر كرات منظومه شمسي به گرد خورشيد تاكيد ميكرد،نظرية لايتناهي بودن جهان را تذكر ميداد و يادآوري ميكرد كه خورشيد مركز جهان نيست.بلكه مركز منظومة شمسي است و سراسر كاينات از يك قانون واحد تبعيت ميكند.
«برونو» دستگير شد و سالها در زندان معلق بين مرگ و زندگي از عقايد خود دفاع كرد و در برابر تهديد به مرگ ذرهاي از تئوري خود واپس ننشت تا سرانجام پس از تحمل8سال زندان در1600 ميلادي در ميان شعلههاي آتش «پاپها» خاكستر شد. خاكستر او را به «تيبر» بردند.
«برتولت برشت »شاعر و نمايشنامه نويس بزرگ آلماني در داستان كوتاهي بنام «شنل برونو» مبارزه سخت او را با دادگاه تفتيش عقايد بازگو ميكند و شرح ميدهد كه در جريان بيداد رسي هاي او، پيرزن خياطي كه قبل از دستگيري،شنلي براي او دوخته و پول آنرا دريافت نكرده بود (زيرا كه برنو در زمان تحويل شنل پولي در بساط نداشت و قرار گذاشته بود كه وجه آنرا به اقساط پرداخت كند.) حال كه پيرزن شنيده بود زنداني انگيزاسيون هرگز از بند آزاد نخواهد شد هر روز در دادگاه حاضر ميشد و طلب خود را مطالبه ميكرد.«برونو» در عين گذراندن بازجوييهاي سخت و مرگبار، همه سعي و همتش مصروف تاديه بدهي خود به پيرزن خياط ميشود سرانجام توفيق مييابد قبل از اعدام، تمام دارايي خود را كه معادل دستمزد همان شنل است به پيرزن خياط واگذار كند. نمايشنامهنويس بزرگ آلمان بر آن است كه فرزنهاي كه در راه اثبات حقيقت از برترين عطية خداوند يعني جان خود در ميگذرد، بدون شك به رعايت بالاترين حد فضيلت انساني ملتزم است. از نظر«برونو» مبارزه براي رهائي از مرگ بدون استغفار، با اداي دين به پيرزني كه حق دارد مزد خود را طلب كند برابر است و تلاش او براي نجات از سرنوشت محتوم بر اداي وظيفه اخلاقي او رجحان ندارد. آيا چنين انسان والايي بايد در آتش كين و تعصب راهبران دروغين اعتقادات مرسوم بسوزد؟
گاليله دانشمند نابغة ايتاليا در همان مسير تاخت كه برونو در52 سالگي به آتش كين«پاپ بروني» فرو نهاد. گاليله به كمك دوربيني كه اختراع كرد توانست آسمان را رصد كند و به همان نتايجي دست يابد كه قبل از وي، كوپرنيك،كپلر و برونو به آن رسيده بودند. دادگاه انگيزاسيون رم او را فرا خواند و دو راه پيش چشم وي نهاد. يا از لجاجت در اثبات عقيدهاش دست برداشته و توبه كند يا بر روي تلي از هيمة شعلهور قرار گيرد. گاليله راه اول را برگزيد. بدين ترتيب در22 ژوئن سال1633 توبه نامهاي را كه دادگاه انشاء كرده بود در برابر انبوهي از تماشاگران، قضات و مقامات مذهبي كليسا قرائت كرد:
«من گاليلهئو گاليلهيي، در هفتاد سالگي در برابر حضرات و بزرگواران كليساي رم در عين تاييد و التزام به كتاب مقدس از تمامي ادعاهاي خود در مورد حركت زمين به دور خورشيد استغفار ميكنم.»
بدين ترتيب وي از مرگ نجات يافت و توانست پس از آزادي نسبي و بازداشت خانگي، قوانين حركت اجرام و اساس مكانيك علمي را كشف كرد.
اگر جنبش مدني اروپا، دوران رنسانس و انقلاب فرانسه وقوع نمييافت و نسيم آزادي و تكريم فضليت انسان بر قاره اروپا نميوزيد. و رفرم مذهبي و طغيان«لوتر» بر امواج سهمگين تفتيش عقايد فرو نميافتاد، بيشك جهان امروز نه اصحاب دايرهالمعارف را داشت، نه معجزه علم و زايش عظيم موسيقي و ديالكتيك هگلي را و نه فتح زندان«باستيل» و آغاز دوران نويني از مناسبات بشري را كه تا امروز به تسخير ماه و فضاي ماوراي زميني انجاميده و فردا به فتح كرات ديگر، آزادي انسان به محو و هدم همه ديكتاتوريها، نابرابريها، فقر، فساد و تبعيض خواهد انجاميد. اميد به فتح مرزهاي ناگشوده كنوني. اميدي انساني است كه از جام شوكران سقراط آغاز و به نجات و پيروزي دم افزون«بشر آينده» ختم خواهد شد.
[ كاوه احمدي علي آبادي ]
1- بر طبق كنش معطوف به قدرت- قابليتهاي كاركنان مي تواند حتي به قيمت خسران آنها تمام شود. زيرا مديريت مبتني بر كنش معطوف به قدرت، توانائي بيش از انتظار كاركنان و زيردستان را تهديدي براي خود مي بيند. از اينرو كنش معطوف به قدرت، نه تنها كاركنان و مديران را به سوي كارايي بيشتر و پيشرفت سازماني سوق نمي دهد. بلكه حتي با برنامه ريزي مانع آنان مي شود.
2- افراد يك جامعه استبداد پرور. به دنبال يك لولوي بيروني در قالب شخص، گروه يا نهاد يا دولت مي گردند كه تمامي مشكلات و كاستيها را به آن نسبت دهند. در حاليكه در تحليلهاي معاصر آن را بازتاب فرهنگ و سرشت روان جمعي افراد يك جامعه مي دانند.
مقدمه
يكي از اصلي ترين مباحثي كه در كشورهاي جهان سوم مطرح است،دست يابي به شرايطي است كه توسعه و به خصوص توسعه پايدار را مقدور مي سازد. آنها با استفاده از تجربيات و دانش كشورهاي توسعه يافته در اين زمينه در صدد بر آمدند تا الگو دموكراسي را كه موفق ترين شكل شناخته شده تحقق بخش توسعه و جامعه مدني است در كشورهاي جهان سوم اعمال كنند. ولي تجارب نشان داده كه آن تحولاتي كه در جوامع توسعه يافته تحقق يافت در جوامع نوپاي در حال توسعه به وقوع نپيوست:حتي حكومتهاي ديكتاتوري كه نوعي زور و كنترل اجباري را بر اركان نظام مستولي ساختند،به پيشرفتهاي اقتصادي قابل ملاحظه تري از جوامع درحال توسعه اي دست يافتند كه دولتهاي دموكرات و ناپايدار به ارمغان آوردند (1)!آن تناقص آشكار را با برداشتها و برنامه هاي پيشين توسعه نشان مي داد .علل تبيين كننده اين پديدة آنقدرريشه اي مستتر بود كه امكان صحت نخستين حدثيات آن حوزه را به شكست موكول مي كرد. از اين رو دستيابي به نظرياتي كه تبيين كننده بوده و آن گاه راه گشا گردد، نياز به برسي در ابعاد ساختار اجتماعي و الگوهاي خاموش را ضروري مي ساخت. نظريه اي كه خلاصه آن در اين اثر آمده است كوششي است براي پاسخگويي به طرح مسئله فوق.
الگوهاي خاموش
در هر جامعه اي الگوهايي موجودند كه در قا لب باورها ،هنجارها،ارزشها، عادتها، كنشها و رفتارها بروز كرده، ولي هرگز به زبان را نده نشده و در بسياري از موارد افراد معتقد به آن از وجودشان نيز آگاهي ندارند و فقط به گونه اي بديهي و ناخواسته آنها را در سبكهاي زندگي در منزل و فعاليتهاي كاري پديد آورده و به كار مي بردند كه بسياري از آنها در توسعه اجتماعي و فرهنگي تعيين كنند و در توسعه پايدار دخيل اند و برنامه ريزها بدون توجه به آنها قرين موفقيت نخواهند بود. آن الگوهايي كه افراد از وجودشان آگاهي دارند، ولي آنها را به زبان نرانده و در اظهارات رسمي و رفتارهايي كه اهدافشان ذكر شود.، به كار نمي دهند، بلكه آنها را به گونه اي خاموش، ولي معنادار جهت دهنده نگرشها، قضاوتها و رفتارهاي خود مي سازند، الگوهاي خاموش گفته مي شود. نمونه چنين تحقيقاتي به نظرات ماكس وبر بر مي گردد. او ضمن تمايز قائل شده به انواع كنشها، كنش معطوف به هدف وعقلايي را عامل تعيين كننده تحول جوامع صنعتي مي داند، در حالي كه جوامع سنتي عمدتا" از كنشهاي ارزشي ،عاطفي منفعل و سنتي بهره مي بردند كه موجب توسعه و پيشرفت نمي شود (2). اما مباحث و بر پاسخگوي طرح مسئله ما نسيت و ما ناگزير به جستجوي كنشها و طرح علل ديگري هستيم.
الگوي خاموش قدرت
در جوامع جهان سوم نه تنها مسئله توسعه. بلكه هر پيشرفت وتحولي در اولويتهاي اساسي نه دولتها، بلكه حتي مردم و آحاد آن قرار ندارد. بلكه مسائل و نيازهاي ديگري است كه در اولويت قرار مي گيرند. يكي از اين نيازها و اولويتها ،كنش معطوف به قدرت است. كنش معطوف به قدرت،انگيزشي بيش از پيشرفت را تهييج مي كنند .قدرتي كه در سطح فردي سركوب شده و در سطوح اجتماعي نياز به بروز هر چه بيشتر مي يابد و از هر فرصتي براي تجلي خود سود مي جويد. كنش معطوف به قدرت بامحور قرار دادن خود،ساير انگيزشها و به خصوص اهداف، هر نوع ترقي و پيشرفتي را در اولويتهاي بعدي قرار مي دهد تا خود كه بيش از اين مدام واپس زده شده اجازه ظهور يافته و ارضاء گردد .به بيان ديگر كنش معطوف به پيشرفت كه اصليترين عامل انساني در توسعه به شمار مي رود،كنار گذااشته شده و كنش معطوف به قدرت جانشينش مي شود. در نتيجه آنچه در كاغذها (برنامه ها)آمده هرگز توسط افراد تحقق عملي نمي يابد تا توسعه اي را نيز در پي داشته باشد.
در كنش معطوف به پيشرفت ، چنانكه كاركنان قابليت ها و كارائي بيشتري از خود نشان دهند، موجبات خشنودي مديران سازمان را فراهم مي آورند و بر اساس آن مستوجب پاداش و ارتقاء مي شوند، در حاليكه در سازماني كه مديريت آن بر طبق كنش معطوف به قدرت بنا شده است، قابليتهاي كاركنان مي تواند حتي به قيمت خسران آنها تمام شود زيرا مديريت مبتني بر كنش معطوف به قدرت، توانائي بيش از انتظار كاركنان و زيردستان را تهديدي براي خود مي بيند. از اينرو كنش معطوف به قدرت، نه تنها كاركنان و مديران را بسوي كارايي بيشتر و پيشرفت سازماني سوق نمي دهد، بلكه حتي با برنامه ريزي مانع آن مي شود؟ اما ريشه هاي آن را بايد در كجا جست؟
ريشه يابي استبداد در روان، آنگاه جامعه
در تاريخ، بررسيهاي اجتماعي استبداد و نحوه پيدايش و بازآفريني آن در جامعه از جايگاه ويژه اي برخوردار است باورهاي عامه مردم استبداد را ساخته و پرداخته اي تحميلي از طرف شخص، گروه يا كشوري خاص پنداشته. در حاليكه در تحليلهاي معاصر آن را بازتاب فرهنگ و سرشت روان جمعي افراد يك جامعه مي دانند ( 3 ) . افراد يك جامعه استبداد پرور، به دنبال يك لولويي بيروني در قالب شخص، گروه ، نهاد يا دولتي مي گردند كه تمامي مشكلات و كاستيها را با آن نسبت دهند، قافل از اينكه آن عاملي كه الگوهاي يك جامعه استبدادي را تعيين كرده ومدام قوام مي بخشد، در درون تك تك افراد نهفته است كه خصلتي جمعي پيدا مي كند!؟ خودكامگي در هيچ جامعه اي نمي تواند هزاران سال ماندگار باشد، مگر بر مبني روابط و دوسويه فراگير اجتماعي اي كه فرماندهي و فرمانبرداري، بردگي و برده داري، سازش و گسست و از همه مهمتر اعمال و پذيرش متقابل ستم دوروي سكه آنند .
در شرايطي كه در خانواده قدرت و خودكامگي افراد بزرگتر خواهان ساختار رواني و فكري باشد كه به فرد اجازه بروز خواسته ها و تمايلاتي را ندهد كه متفاوت با خواسته ها و تمايلاتش است، افراد زيردست از رشد و قوام شخصيت و استقلال برخوردار نشده و بدرستي نمي توانند راه آزاد زيستن را بياموزند. در نهاد خانواده و ساير نهادهاي اجتماعي دخالتهاي بيجا ( در خانواده يا جامعه ) همچون ترساندن، تحكم، امر و نهي هاي بي مورد مي تواند مانع از رشد سالم كودك شود. چنين تمايلات معطوف به قدرتي منجر به رشد شخصيتي ناقص و رشد نارس مي شود كه بسياري از بزرگسالان از مرحله خودمحوري كودكي به درستي بيرون نيايند و بلوغي ناتمام داشته باشند ( 4 ) . اين افراد هنگامي كه از نهاد خانواده و مدرسه بيرون آمده و وارد نهاهاي مختلف اجتماعي مي شوند، در تمامي كنش هاي اجتماعي همواره خود را لحاظ كرده و ديگري را سركوب مي كنند. بنابراين سركوبها بويژه در خانواده و مدرسه افرادي خودمحور و خودبين تحويل جامعه مي دهند كه هنگام تفكر، تصميم گيري، انتخاب و كنش با ناديده گرفتن و حذف ديگران، خودمحوري شكل گرفته زير ضربات سركوب گر را در نهادهاي اجتماعي بازآفريني مي كنند. به بيان ديگر در تمايلات سركوب گر، شخص سركوب شده در خانواده و مدرسه، خود شخص سركوب گر در نهادهاي مدني مي گردد كه در پي نيازهاي واپس زده شده و قرباني شده خويش است. از اينجاست كه كنش معطوف به قدرت در اولويت تمامي كنشهاي ديگر قرار مي گيرد. حتي هنگامي كه كنش معطوف به قدرت ارضاء مي شود، كنشهاي مكمل نيز بسوي كنش معطوف به پيشرفت كشيده نمي شوند، بلكه به سمت نيازهايي سوق مي يابند كه از كودكي واپس زده شده اند و بزرگسالان رشد نيافته جامعه را بسوي خود مي كشند. در زمان آشفتگي ها سياسي ، اجتماعي و اقتصادي، فرد ستم ديده آرزوي سرنگوني يك شخص يا يك نظام سياسي و يا جداشدن از آن را در سر مي پروراند، زيرا او خود در درونش مستبدي است بي تخت و تاج كه به اميد اريكه قدرت به جز گسست راه ديگري نمي بيند (5). از كودكي پدر دستور داده و او مي بايست در نهايت اطاعت كند و او دستور داده و شخص كوچكتر خانواده فرمان مي برده است . چنين نحوه تربيت دو سويه اي افراد جامعه را از هم منفصل و نسبت به هم سركوب گر مي سازد. اينجاست كه مي توان گفت تربيت اقتدارگرا خود منشأ دوگانه پروري نابرابر است. در چنين نگاهي همواره يكي دانا يكي نادان، يكي محكوم و يكي حاكم، يكي عالم يكي جماعتي جاهل، يكي سازشگر و ديگري سازش ناپذير، يكي من و منزه ، يكي ديگري، او و گناهكار! چنين جامعه اي مبتلا به خفقان است، به جهت معيارهاي گزينش گري در روان كه در هر كجاي جامعه چنان الگوهاي دوسويه اي را بازآفريني مي كند. در چنين جامعه اي هر كس كه جاي ديگري مي نشيند، همچون ديگري مي شود. در حاليكه در پندار خود تصور مي كرد كه ديگري ستمكار و مستبد بوده و خود مبراست!؟ قافل از اينكه بذر استبداد پرور كه خود را خوب و معصوم و ديگري را او و گناهكار مي دانند، هر كجاي كه رسد، نهال استبداد را پرورش خواهد داد!!
[ اردشیر زارعی قنواتی ]
چنانچه كسي در پايان قرن بيستم ادعا ميكرد كه تولد و دوران كودكي هزاره سوم را بايد در آغوش مادر جنگ به نظاره نشست، همگان نه تنها باور نمي كردند كه شايد وي را ديوانه نيز ميپنداشتند.
اين تلقي ديوانگي چندان هم بيربط نبود چرا كه تجارب دو جنگ جهاني و دهها جنگ منطقهاي اثبات نموده بود كه اين خشونت و عكسالعمل كور در قبال تحولات اجتماعي به غير از نيستي و اتلاف منابع انساني، اقتصادي و فرهنگي هيچ دستاورد ديگري براي انسان متمدن به همراه نداشته است.
ولي اينگونه نشد زيرا كه سرنوشت اين كودك نوپا از همان ابتدا به دست پدر و مادر نااهل و ديوانهاي افتاد كه از مناسبات اجتماعي تنها جنگهاي يكجانبه و تروريسم بنيادگرايانه را آموخته بودند.
اهداف امپرياليستي ايالات متحده جهت بهراه انداختن جنگهاي متعدد در خاورميانه و منويات قرون وسطائي بنيادگرايان مذهبي در قالب تروريسم بينالمللي تصوير بسيار ناخوشايندي از جهان معاصر را در مقابل انسان امروز قرار داده است. اين بازي كثيف براي هيچ كس ارمغاني نخواهد داشت به جزء كمپانيهاي اسلحهسازي، سوداگران نفتي و در اين سو نيز مجنونيني كه ميخواهند تاريخ را به عقب برگردانده و جهالت را بر تمدن حاكم نمايند. بروز جنگهاي جديد در خاورميانه تأثير و تبعات بسيار منفيتري نسبت به جنگهاي بينالمللي و منطقهاي قبلي داشته است چرا كه در اينجا جنگ فراتر از حوزه سياسي به حوزه فرهنگ نيز كشيده شده است. بر اساس واقعيات موجود بررسي جنگ در معادلات نوين بينالمللي و منطقهاي ميتواند زواياي پنهان و غير مشروع آن را نمايان سازد.
1-جنگ تمدنها : در خاورميانه جديد خارج از هر گونه ادعاي كذبي كه در طي سالهاي اخير مطرح گرديده است دو تمدن شرق اسلامي و غرب ليبرال عرصه اين منازعه را آرايش دادهاند. لشكركشي ائتلاف به رهبري آمريكا بر عليه ساختارهاي خاورميانهاي به خصوص در عراق موجب يك شكاف كاملاً ملموس اجتماعي در بين اين دو حوزه تمدني شده است. هم لايههاي اجتماعي مسلمان در خاورميانه هر گونه تسامع و نزديكي با جوامع غربي را بر اساس منازعات تازه بي اعتبار مي دانند و هم جوامع غربي در ذهن خويش مو سياههاي مسلمان را تجسم واقعي تروريسم يا در بهترين حالت آتش زير خاكستر شورشگري تلقي مينمايند. در خاورميانه براي اثبات دشمني با غرب از افغانستان، عراق، فلسطين و لبنان سخن گفته ميشود و در غرب متقابلا از يازدهم سپتامبر، يازدهم مارس مادريد و جنايت تروريستي متروي لندن داستانهاي هولناك تعريف ميشود.
2-تهاجم به دمكراسي : شك نبايد كرد كه تعميق منازعات جديد در عرصه بينالمللي تهاجم آشكار به دمكراسي و زير ساختهاي حداقلي دمكراتيك در خاورميانه و حداكثري در اروپا و آمريكا خواهد بود. آنان كه در كشورهاي غير دمكراتيك خاورميانه زندگي كردهاند اين را به يقين ميدانند كه هر زمان از اولويت امنيت ملي و تهديد تهاجم خارجي سخن گفته ميشود اولين قرباني آن دمكراسي نيم بند آنجا و آزاديخواهان بومي در اين جوامع بوده است. هميشه به اين بهانه احزاب، تشكلهاي مدني، فعالين سياسي منتقد و حقوق بشري سركوب شدهاند و در مقابل گروههاي خشونت طلب و تندرو كانونهاي قدرت را قبضه كردهاند. اين مسأله حتي در غرب نيز تا حدودي صادق بوده است چنانچه به بهانه امنيت و پيشگيري از اقدامات تروريستي، آزاديهاي مدني شهروندان محدود شده و حقوق بشر توسط دولتها و سازمانهاي امنيتي نقض گرديده است.
3-منازعات قومي-مذهبي: موقعيت خاص خاورميانه و پراكندگي نژادي و مذهبي لايههاي اجتماعي در حوزه ساختارهاي ملي اين منطقه، محيط مساعدي را براي رقابت و منازعات ارتجاعي فراهم كرده است. آنچه هم اكنون در عراق ميگذرد شمايل واقعي يك جنگ نامشروع است كه هم اينك به سطح تقابل بين شيعه و سني، كرد و عرب رسيده و اين كشور را در آستانه جنگ داخلي قرار داده است. هيچگاه به اندازه امروز در خاورميانه تعامل قومي-مذهبي، دمكراسي، مدرنيزاسيون، توسعه سياسي-اقتصادي-فرهنگي، حقوق بشر و توازن اجتماعي مورد تهديد قرار نگرفته است. هلال شيعي، ائتلاف سني، استقلال كردي، مهاجرت مسيحيها و قتل عامهاي نژادي و مذهبي واژههاي نويني تلقي ميشوند كه در فرايند بروز جنگهاي معاصر به تيتر اصلي خبرگزاريها تبديل شده است.
4-اتحاد جنگ طلبان : تجربه سالهاي اخير اثبات نموده است كه با شنيدن اينكه " جورج بوش" و " اسامه بن لادن" دشمن يكديگرند، ميتوان پوزخند زد و گوينده را ديوانه يا جاهل پنداشت. نئوليبراليسم و بنيادگرائي مذهبي هر دو فرزندان خانواده خشونت و نيستياند كه با تمام تفاوتهاي ظاهري بين خود بقاي آنان وابسته به وجود ديگري است. اين يازدهم سپتامبر است كه فرصت طرح دكترين حملات پيشگيرانه و لشكركشي به افغانستان و عراق را به بوش ميدهد و متقابلا تهاجم به اين كشورها است كه بستر مساعد ترويج و تئوريزه كردن تروريسم را براي امثال بن لادن مهيا ميكند. هيچ كدام از اين دو نيرو بدون وجود ديگري مشروعيت كاذب كنوني خود را كسب نميكردند و اين درست اثبات عيني همان قانون ديالكتيكي " وحدت ضدين" خواهد بود.
5-شكاف اجتماعي و فاصله طبقاتي : آغاز و پايان هر جنگي به منزله فرصتهاي از دست رفته براي اكثريت مردم و بروز فرصتهاي تازهاي براي نعمت خواري عده كمي در آينده خواهد بود. اين شرايط جديد كه خارج از هنجارهاي تثبيت شده زندگي يك ملت است شكاف و فاصله طبقاتي بين لايههاي اجتماعي درون جوامع جنگ زده را شدت خواهد بخشيد و وحدت ملي ناشي از نظم پذيرفته شده را تهديد خواهد نمود.
6-كينههاي ماندگار: زماني كه توپها به صدا درآيد و غرش هواپيماهاي جنگي به گوش برسد همراه با انفجار هر بمب و كشتاري، كينههايي در دلها كشت ميشود كه تا سالها درو نخواهد شد. خسارات مالي و جاني آوار شده بر ملتها تصوير و خاطراتي را رقم خواهد زد كه تا دههها بعد نيز از ذهن و قلبها زدوده نشده و ملتها را هميشه درگير تسويه حسابهاي كهنه خواهد نمود.
7-اتلاف منابع انساني : جنگ تنها در حيطه بازي جنگجويان خلاصه نميشود چرا كه بيشترين آسيب و تلفات انساني در كشتار كور غير نظاميان و آوارگي آنان شكل ميگيرد. هم اكنون در عراق، لبنان، افغانستان و فلسطين دهها هزار انسان بيگناه كشته و مجروع شدهاند و ميليونها نفر نيز آواره گشتهاند. اين تنها بخشي از فاجعه انساني جنگ است زيرا تبعات رواني و بر هم خوردگي نظم اجتماعي مستقر نيز هيچگاه كمتر از ابعاد اين كشتارها نخواهد بود. تا سالهاي متمادي پس از جنگ ملتها از تأثير فاجعه بار آن رنج خواهند برد همانگونه كه پس از 60 سال هنوز اروپائيان تبعات جنگ جهاني دوم و يكه تازي فاشيسم را فراموش نكردهاند.
8-ويراني ساختار اقتصادي : پايان هر جنگ بزرگ و فراگير به خصوص در خاورميانه حاصلي به جزء ويراني و انهدام زيرساختهاي اقتصادي به همراه نداشته است. كشورهاي اين منطقه با توجه به كمبود منابع مالي و تكنولوژيك براي جبران ويرانيهاي به جاي مانده از جنگ ميبايست تاوان بسيار سنگيني را در طي دهها سال آينده پرداخت نمايند. اين كشورها تمامي آنچه را كه قبل از جنگ داشتهاند مرهون دههها تلاش و اهتمام ملي بوده است كه در يك دوره كوتاه جنگ منهدم خواهد شد. اين ويراني در سادهترين شكل آن به مفهوم بازگشت به عقب و تبديل يك كشور مستقل به يك موقعيت محتاج به كمكهاي بينالمللي و منطقهاي است كه تا حدود زيادي استقلال آنان را در آينده به مخاطره ميافكند. اقتصاد در هم شكسته و خانههاي منهدم شده كه آوارگان پس از بازگشت بايد بر ويرانههاي آن به افقهاي دور دست و سرنوشتي نامعلوم خيره شوند، حاصل چنين جنگهاي بيثمري خواهد بود.
آيا در چنين شرايطي ميتوان از پيروزي در جنگ سخن گفت و انگشتان دست را به علامت ويكتوري در معرض نگاه و تصوير دوربينها قرار داد. بدون هيچ شكي در جهان معاصر هيچ پيروزمندي در عرصه اين بازي خشن وجود خارجي نخواهد داشت و همگان شكست خوردگان اين سرنوشت محتوم خواهند بود.
[ ... ]
آيا فيدل کاسترو تنهاست ؟ در وهله نخست چنين به نظر نمي رسد چرا که نه تنها 15 سال پس از فروپاشي اتحاد جماهير شوروي ، يعني قدرتمند ترين حامي جدي وي هنوز بر پاست ، بلکه برخي از کشورهاي قاره آمريکا اگر نه دقيقاً مشي سياسي او را تبعيت کرده اند که وي را ستوده و ايالات متحده را به چالش کشيده اند . کشورهايي مثل ونزوئلا و بوليوي رو در روي آمريکا ايستاده اند و حکومت هاي شيلي ، آرژانتين ، پرو و . . . ديگر با وي سر ستيز ندارند حتي اروپاي مؤثر يعني اروپاي جدا از کشورهاي بلوک شرق پيشين ، روابط ديپلماتيک غير خصمانه اي با کوبا دارند . پس چگونه است که وي همچون « آلدرين » در سفينه آپولو 11 هنگاميکه ياران او پا بر سطح کره ماه نهادند ، در سفينه اي که 6 ميليارد انسان بر آن سوارند تنهاست ؟ در اين که او تنها باز مانده استوار سوسياليسم قرن بيستم بر کره خاکي ما است ، هيچ ترديدي وجود ندارد .

پدر خوانده قدرتمند او سالهاست رخت از جهان فرو بسته و آن قدرت باصطلاح کمونيست ديگر که زماني به دليل تضادهاي ايدئولوژيک با مجموعه بلوک شرق ، کوبا را دست نشانده اي بي اراده مي دانست ، با وجود روابط دوستانه کنوني با کوبا تأثيري در بود و نبود اين تنها سوسياليسم باقي مانده از نسل زوال يافته پيشين ندارد . پس دربادي امروي در اين تنها سفينه برخوردار از حيات انساني در مجموعه کهکشانها تنهاست .
چرا ؟ او که به مدد مردم کشورش هر از گاهي به راه مي افتد تا دسيسه هاي امپرياليسم را عليه کوبا آشکار سازد و جلو دار جمعيتي ميليوني است که آرام و متين پشت سر او به راه مي افتند . او که يک شهروند در ميان ميليونها شهروند کوبائي است . او که بر دل هاي اکثريت مردم کشورش حکومت مي راند چگونه ممکن است تنها باشد ؟ او به سوسياليسم وفادار است. تا آخرين نفس؛ اينرا خود به زبان آورده است . اگر چه لرزه هاي شديد و بنيان کن دهه 90 قرن بيستم را که منتهي به از هم پاشيدن يکي از بزرگترين ابر قدرت هاي جهان و اقمار پيراموني گرديد پذيرفته و در تاکتيک هاي حکومت مدارانه اش تغييراتي پديد آورده است ! اين يکي از پرورش هاي کليدي قرن ما است . چرا فيدل کاسترو با وجود تحريم همه جانبه آمريکا و انواع تحريکات ويرانگر ( به گفته او از زمان پيروزي انقلاب کوبا CIA چهل بار کوشيده است تا او را ترور کند ) هنوز دوام آورده و حتي در برخي تصميمات سياسي و اقتصادي چند سال اخيرش نيز کاميابيهايي داشته است ؟ آيا اين دوام نشان از حقانيت مجموعه مشي و روال ايدئولوژيک او را با خود دارد ؟ يا پس از مرگش که به هر حال چند صباحي از آن باقي نمانده کوبا به يکباره دگرگون و همچون ويتنام به يکي از دوستان نزديک ايالات متحده تبديل خواهد شد ؟ اين پرسش هايي است که ما با خوانندگان خود در ميان نهاده ايم . شماره هاي آينده « رونا » آئينه اي براي انعکاس نظرات خوانندگان ما خواهد بود .
[ بهزاد عبدی ]
روشنفکران زمانی نه چندان دور پیامبران فکری ملت و خار در گلوی صاحبان قدرت فرض می شدند روشنفکری نمایندگی آرمان های اجتماعی سیاسی ملت هایی محسوب می شد که یا در پی انقلاب بودند و یا برای رسیدن به آینده ای مطلوب خط فکری روشنفکران را پی گرفته و می ستودند . نمونه های چنین تلقی از نقش نجات بخشی تفکر و عقلانیت روشنفکری را در بسط و توسعه جامعه باز و آزاد در طول قرن بیستم شاهد بوده ایم . نگاهی به تاریخ تحولات اجتماعی- سیاسی ایران بیانگر این مساله است که جنبش های اجتماعی مردم و حتی حرکت اصلاحی سیاستمداران و یا نقادی های مطبوعات هر یک به نوعی متأثر از نقش قشر روشنفکر و نخبه جامعه ایرانی بوده است .

که این تأثیر در نهایت به دلیل عدم عبور از شکل آرمانی به شکل عمومی و کاربردی نتوانسته است در اذهان توده مردم مفهوم عملکرد مثبت مبتنی بر عقلانیت و تفکر را جا بیاندازد . کارکرد روشنفکری در ایران در سیر تکوین تاریخی اش از دوران مشروطیت تا دوره انقلاب و بعد از آن، متاثر از جایگاه جهانی مفهوم روشنگری و روشنفکری تغییراتی داشته است، که امروز گرایش مفهوم روشنفکری به سمت تاثیرگذاری در زندگی عمومی و شهروندی ایرانیها، می تواند سرآغاز تحول نوین و مبارکی باشد. اگر زمانی ندای انتقاد آمیز و مردم گرای روشنفکری ، محصلین- سیاستمداران و توده مردم را به حرکت و جنبش اجتماعی و خلق کاریزما یا قهرمان رهنمون می ساخت . امروزه شایسته است تفکر و عقلانیت در جهت تقویت بنیانهای خرد جمعی (که لازمه دموکراسی است) در حوزه شهروندی و در سطح جامعه مدنی و اقشار متوسط، دانشجویان مطبوعات و احزاب تبلیغ و دنبال گردد . توده مردم ایران به دلیل ساختارهای سنتی نهادهای فکری و عدم برخورداری کافی از حضور احزاب و نهادهای مدنی قدرتمند و رسانه های عمومی گسترده بهره چندانی از ماحصل تفکر نقاد و اندیشه نوگرای روشنفکران نبرده اند که این همه بیانگر این نکته است که رهبران احزاب و گروهها، صاحبان مطبوعات و سیاستمداران فعال در عرصه سیاست امروز اگر دغدغه حرکت بر مسیر اراده و حاکمیت مردم را دارند و اگر در پی آرمانهای لایه های خاموش و آگاه جامعه از جمله دانشجویان و اقشار متوسط جامعه می خواهند قدمی بردارند، بایستی برای تسری تفکر و اندیشه نه به صورت گپ و گفت در سطح نشست های محفلی و با فیگورهای خاص که به صورت کاربردی و ملموس برای استفاده شهروندان و اکثریت خاموش مردم چاره اندیشی کنند . خوب یا بد پایان تاریخ روشنفکری غریبه با خواسته های شهروندان و توده مردم را شاهد هستیم . اینک رسالت روشنفکری به روند ایجاد جامعه مدنی آزاد با حضور شهروندان آگاه و آشنا به حقوق شهروندی کمک خواهد رساند . شاید این اتفاق را بتوان ضرورت کوچ روشنفکری ایرانی از برج آرمان به میان مردم و اقشار جامعه ایرانی و زمان همراهی آنان در قطار پیش رونده ایرانی ها نامید !